یادداشت های نقاش خیابان چهل و هشتم

یادداشت های سیمور گلس، نقاش خیابان چهل و هشتم، رفیق شفیق هولدن کالفیلد!

آخوند خوب!!!

   آخوندِ خوب، آخوندِ مرده است؟! نه! آخوندِ خوب، مرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 16:7  توسط سیمور گلس  | 

من و منتظری!

   اولین بار که اسم منتظری را شنیدم هشت نه سال داشتم. با پدرم به نمایشگاه عکسی رفته بودیم در دهلاویه، مشهد چمران (محل شهادت چمران) . نمایشگاه مجموعه عکس هایی بود از شهید چمران که مربوط به سال های اول انقلاب و اوایل جنگ می شد. عکسی روی دیوار بود از سال های اول انقلاب، که در عکس آیت الله منتظری قاب شده در عکس وجود داشت. یعنی یک جورهایی عکس در عکس! پدرم عکس منتظری را که دید چشمانش گرد شد و آرام با خود گفت: اینکه منتظریه! چطور گذاشتن این عکسه بیاد رو دیوار! پدر کمی آن طرف تر به یکی از دوستانش برخورد (به گمانم با همکاران پدرم اردویی چیزی به دهلاویه رفته بودیم) و آرام به دوستش گفت: عکس منتظری رو دیدی؟! دوست پدر هم عکس را دیده بود و همین طور آرام درباره ی منتظری حرف زد. همان موقع فهمیدم منتظری آدم مهم، ولی خطرناکی است، که هیچکس جرات ندارد حتی درباره اش با صدای عادی حرف بزند، و همین که عکسش را در عکس دیگری ببینی چیز مهمی است!

   دیشب آیت الله منتظری درگذشت. نمی دانم آدم ها بعد از مرگ چه بر سرشان می آید. هیچکس نمی داند. هر کس بنا به اعتقادش چیزی می گوید که هیچ کدام هم قابل اثبات نیست. اما این را مطمئنم کسی که آزاد زندگی کند و آزاد بیاندیشد، حتی اگر مثل منتظری نظریه ولایت فقیه را مطرح کرده باشد، بعد از مرگ لااقل نامش به خوبی در تاریخ خواهد ماند، البته امیدوارم. چون به تاریخ هم نمی شود خیلی مطمئن بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 1:10  توسط سیمور گلس  | 

کسی از ما خبر نداره!!!

    فیلم ((کسی از گربه های ایرانی خبر نداره)) بهمن قبادی را بالاخره دیدم. فیلم بدی نیست. البته نه برای من. یا برای ما. فیلم خوبی است برای پدر و مادرهامان. فیلم خوبی است برای نسلی که چند هزار سال نوری از نسل ما فاصله دارند! نسلی که نسل ما را نمی شناسد و هیچ ارتباطی با موسیقی ما، دنیای ما، اهداف ما، آینده ما،... برقرار نمی کند. عجیب نیست که خیلی از این نسل قبلی ها در همین حوادث اخیر متوجه نمی شدند که چرا هم نسل های من در خیابان تظاهرات کردند. نمی فهمیدد که چرا جلوی باتوم و گلوله و لگد و فحش می ایستد. نسل خودشان هم به هر حال به نحوی جلوی همین چیزها ایستاد. نسل اون ها هم به نحوی با همین چیزها جنگید. ولی خوب نتیجه هر چه بود چیزی نبود که الان برای ما قابل قبول باشد! این فیلم هم حکایت نسل ماست. حکایت خیلی از رابطه ها و احساس ها که برای نسل ما طبیعی و تعریف شده است، ولی برای نسل ((آن ها)) عجیب. حکایت جنگیدن و ایستادن و حتی مردن برای موسیقی و هنر و خیلی چیزهای دیگر که ((آن ها)) هیچ وقت نمی فهمند. شاید انتهای فیلم اگر این قدر تلخ نبود، فیلم قابل قبول تر و باورپذیرتری داشتیم. اما حالا با اینکه تلخی آخر فیلم  تحمیلی به نظر می رسد، ولی الان که به حوادث بعد از انتخابات نگاه می کنیم می بینیم اتفاقا چقدر این تلخی واقعی و باور پذیرتر شده. مگر کشته شدن ما توی خیابون به اندازه کافی عجیب و غریب نبود؟!!!

   دوست دارم این دفعه برخلاف همیشه که به بر و بچه های هم سن و سال خودم توصیه می کنم فلان فیلم رو ببینند یا فلان کتاب رو بخونن، این بار بهشون توصیه کنم این فیلم رو برای پدر و مادرشون پخش کنن. می خوام این بار به جای اینکه بگم: این فیلم رو ببینید، بگم: این فیلم رو پدر و مادرها ببینند!!!

ب.ن: شماره ی آخر ((ارمغان فرهنگی)) رو بگیرید، من یادداشت کوچیکی اونجا دارم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 11:29  توسط سیمور گلس  | 

باز هم من!!!

   بعد از چند ماه دارم این وبلاگ رو آپدیت می کنم؟!!! حسابش دیگه از دستم در رفته. فکر کنم این مدت که وبلاگ ننوشتم یکی از مهم ترین چند ماهه های تاریخ این مملکت بوده باشه! خوب ما هم مثل همیشه خواب بودیم، مثل همیشه دیر رسیدیم!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:37  توسط سیمور گلس  | 

سالی که نکوست در آن باران می بارد!

   انگار دیگر زیاد نمی شود به ضرب المثل ها هم اطمینان کرد! می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست. امسال هم توی همین سه هفته ای که از بهار گذشته به اندازه تمام پارسال باران بارید و کلی زمین ها را خیس کرد و رودخانه را پر آب کرد. خوب عقل سلیم می گوید که امسال سالی خوبی باید باشد. اما برای من که نبود! همان قدر که امسال باران زد و همه را خیس کرد، امسال من هم خشک تر و خشک تر شدم تا بهم ثابت شود ضرب المثل ها دنیا را ساده ترسیم می کنند و دنیایی که ما در آن زندگی خیلی پیچیده تر از این حرف هاست. شاید هم ضرب المثل درست است و ما درست نیستیم! 

   باران زیادی دارد می بارد. کاش امسال تا آخرش باران ببارد، اما کاش یک قطره اش هم روی ما ببارد.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:33  توسط سیمور گلس  | 

دوچرخه

   یک جایی چیزی خوندم با این مضمون که: همیشه وقتی چیزی را می خواهی به دستش نمی آوری و وقتی به دستش می آوری که دیگر نمی خواهیش! مثالش هم دوچرخه بود. پسرهایی که توی دوره ی کودکی شون توی تب دوچرخه سوختند حتما حرف من رو می فهمند. اون موقع که دوچرخه می خواستم هیچ وقت صاحب دوچرخه نشدم. ولی بعدش که پدرم برایم یک دوچرخه نوی دنده ای معرکه خرید، دیگر دوچرخه نمی خواستم! یا حداقل آن شور و شوقی را که اول داشتم دیگر از بین رفته بود! اما الان مطمئنم هیچ وقت به چیزی که می خواهم دست پیدا نمی کنم. چون هیچ وقت از شور و شوقم نسبت بهش کم نمی شود. حتی اگر مطمئن باشم که دیگر مال من نیست و مال کس دیگری است. حتی اگر مثل آن شب در خوابم ببینمش که بچه اش را در بغلش گرفته و دارد خیلی تلخ بهم نگاه می کند و می خندد! مطمئنم که دیگر هیچ وقت به دستش نمی آورم. چون هیچ وقت آن حس سردی را بهش پیدا نمی کنم. حتی اگر مثل الان مطمئن باشم که دیگر مال من نیست. کاش آدم می توانست نسبت به بعضی چیزها سرد شود. کاش آدم می توانست چیزی را زیاد نخواهد. حالا می فهمم چرا آن موقع آنقدر دوچرخه می خواستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 0:58  توسط سیمور گلس  | 

خوش گذشتن مان هم تمام!

   امروز سریال مرد دو هزار چهره تمام شد، کلاه قرمزی تمام شد، تعطیلات هم رسما و غیر رسما تمام شد! عجب روز بدی بود امروز. اصلا حال و حوصله دوباره دانشگاه رفتن و سر کار رفتن و همان روزهای مزخرف همیشگی را ندارم. تازه داشتیم به تعطیلات عادت می کردیم!

   امشب در قسمت آخر مرد دو هزار چهره کلی پشت صحنه از سریال پخش کرد. این پشت صحنه ها کلی هم نکته ی آموزشی برای آدم دارند. اول اینکه متوجه شدم مهران مدیری خودش چقدر کارگردان است! بچه های سینما حتما می دانند منظورم از (( جنم کارگردانی )) چیست. چیزی بود که مدیری حتی وقتی می خندید، یا حتی وقتی بقیه خنده شان می گرفت داشت. یک جا مدیری در جواب خنده ی برزو ارجمند می گوید: دیالوگ میگه که نخنده! بدون دیالوگ نخند! و این را یک جورهایی آرام و زیر لبی می گوید که برزو ارجمند جواب می دهد: ببخشید، چشم! البته طوری هم نمی گوید که ارجمند را ناراحت کند یا به قول خودمان دلش را بشکند. اما طوری هم نمی گوید که باز به قول خودمان پر رو شود! اما در همه ی این پشت صحنه ها مهم ترین چیزی که دیده می شد این بود که انگار همه ی عوامل سر صحنه دارد بد جور بهشان خوش می گذرد و اصلا شاید به همین دلیل است که وقتی ما هم سریال را می بینیم بدجور بهمان خوش می گذرد! انگار آن همه شوخی در جو بین عوامل هم وجود داشته که اینطور کمدی سریال خوب در آمده. کاش همیشه همینطور دور هم خوش بگذرانیم!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 0:51  توسط سیمور گلس  | 

عروسک هایمان!

   دیروز در برنامه ی ویژه نوروز کلاه قرمزی، مرضیه برومند و زی زی گولو هم حضور داشتند. راستش کلاه قرمزی را هر روز می بینم و هر روز کلی می خندم و پرتاب می شوم به دوران کودکی ام. اینکه چطور این دو تا عروسک اینقدر برایم از خیلی آدم های زنده و واقعی دنیا واقعی تر و دوست داشتنی ترند، برایم جالب است. دیروز دیگر عیش مان نوش بود چون زی زی گولو هم آمده بود و چند تا از عروسک های محبوب مان دور هم جمع شده بودند! وقتی کلاه قرمزی از مدرسه موش های مرضیه برومند گفت، یکی از دوستانم گفت که فقط عروسک کپل از بین تمام عروسک های مدرسه ی موش ها سالم مانده و بقیه همه خراب شده و از بین رفته اند. یک هو دیدم ای داد بیداد! بدون اینکه متوجه باشیم و بدون اینکه اصلا یادمان باشد یک عالمه از گنجینه های زندگی مان از بین رفتند. یک عالمه از چیزهایی که پر از عشق و نوستالژی و فرهنگ هستند. یک عالمه از گنجینه هایی که لااقل یادآور دورانی بودند که مهم ترین چیز برایمان این بود که (( اسمشو نبر )) دستش به موش ها نرسد. و واقعا چقدر هم مهم بود. چون بالاخره دستش به ما موش های بیچاره رسید و تکه پاره مان کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 18:28  توسط سیمور گلس  | 

پودر علی دایی!

   امروز یکی از کسانی که خیلی ازش بدم می آمد جلوی چشمانم خرد خرد شد! امروز علی دایی در برنامه ی نود کاملا از بین رفت تا یادم باشد که همین طوری الکی الکی اسطوره درست نمی شود و کسی مثل علی دایی حتی شخصیت محبوب شدن را هم ندارد، به کار بردن کلمه اسطوره برایش بیشتر مثل شوخی می ماند. نمی توانم بگویم از باخت تیم ملی خوشحال شدم تا علی دایی اینطور آبرویش ریخته شود. اما می توانم بگویم حالا که تیم ملی باخته و حالا که همه چیز خراب شده، لااقل از این خوشحالم که آدمی مثل علی دایی اینطور جلوی چشم همه از بین برود و خرد بشود. الان خوشحالم که کسیکه هنوز فرهنگ و شعور حرف زدن با مردم، با رسانه ها و با خیلی های دیگر را ندارد باید یک روز اینطور خرد شدن غرورش را می دید. کاش می شد روزی خرد شدن بقیه کسانی که ازشان متنفرم، من جمله رییس جمهور کشورم (!) را هم ببینم! خرد شدن این آدم ها به پیشرفت کشور بیشتر کمک می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 2:3  توسط سیمور گلس  | 

مرد دو هزار چهره

   مرد دو هزار چهره دارد خیلی معرکه می شود. مخصوصا این قسمت هایی که مربوط به فوتبال است و حسابی دمار از فوتبال مان در آورده. آخ که چقدر کیف کردم وقتی نیکبخت را مسخره کردند. با آن بازیگری که برایش انتخاب شده و چهره ی زشتی که دارد حسابی دل مان را خنک کرد. آن جایی که مسعود شصت چی که مثلا مربی شده دست روی پهلوی یوسف صیادی ( همان بازیگری که کاراکترش قرار است نیکبخت را مسخره کند ) گذاشت و گفت: کبدت دارد از کار می افتد! یا آن قسمتی که مهران مدیری پشت میکروفون کنفرانس خبری نشسته و وقتی کسی حرفی می زند که او خوشش نمی آید کسی به نام جمشید را صدا می زند! حسابی دلم خنک شد از اینکه بالاخره یکی آمد و آبروی تمام فوتبال مان را برد. مخصوصا بعد از بازی شاهکارمان با عربستان.

    به نظرم مرد دو هزار چهره یک مقدار خیلی زیادی از سر مردم ما زیاد است. مردمی که همین الان صف بسته اند در سینماهای نمایش دهنده اخراجی ها ۲ و فکر می کنند لابد سینمای کمدی یعنی همان! جالب اینجاست که همین مردم وقتی به خانه بر می گردند جلوی تلویزیون می نشینند و مرد دو هزار چهره را هم تماشا می کنند! جالب تر اینکه سریال مزخرف کره ای جومونگ را هم با اشتیاق تماشا می کنند و همین طور یوسف پیامبر را! ما که نفهمیدیم چی مان به چی رفته!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 2:21  توسط سیمور گلس  |