سایت یاهو اخیرا به مناسبت پایان سال میلادی فهرستی از عناوین، اسامی و موضوعاتی که بیشتر از همه در سال ۲۰۰۷ میلادی جستجو شده اند را منتشر کرده. در این لیست ((صدام حسین)) رییس جمهور معدوم عراق گزینه اول و ((ایران)) گزینه دوم را به خود اختصاص داده! جالب است که نام عراق که هر روز شاهد انفجار های متعدد در آن، موضع گیری های مختلف در برابر و یا به نفع حضور آمریکا در آن، انتخابات آزادش و هزاران موضوع دیگر مرتبط با آن هستیم در گزینه سوم و بعد از نام ایران قرار دارد. هر چند شاید نتوان به سادگی حکمی صادر کرد و حضور نام کشورمان را در رده دوم این لیست امری کاملا مثبت یا کاملا منفی تلقی نمود، اما با نگاه دقیق تر به اتفاقاتی که باعث شده نام ایران در این لیست وارد شود و نگاه های جهانی ناگهان متوجه ما شود، حضور نام ایران را در این فهرست باید به ضرر کشور و آبروی مردمش دانست. کشوری که اولین اعلامیه حقوق بشر در آن نوشته شده، اکنون به دلیل عدم رعایت موازین و قوانین حقوق بشر و زیر پا نهادن حقوق اولیه مردمش، به دلیل پا فشاری و اصرار بر داشتن انرژی هسته ای، به دلیل حمایت های معنوی و مادی از بسیاری گروه های اسلامگرا و مخصوصا به دلیل وجود رییس جمهوری که در هر سخنرانی اش گفته ای و سخنی به زبان می آورد که تا مدت ها جامعه جهانی در شوک فرو می برد، نامش بر سر زبان ها افتاده. کشوری که اکنون بسیاری از کشورها آن را خطری برای جامعه جهانی تلقی می کنند و هر فعالیتی را از سوی آن تهدیدی برای امنیت خود می دانند.
راستی الان کوروش واقعا آسوده خوابیده؟!
داستان زیر را چند وقت پیش توی دو ماهنامه عکسنامه ( به گمانم شماره ۲۵) خواندم. البته به عنوان داستان چاپ نشده بود بلکه به عنوان شرح یک عکس نوشته شده بود. اما آنقدر رویم تاثیر گذاشت که همان لحظه قلم و کاغذ برداشتم و نوشتمش. داستان نمونه کامل یه داستان کوتاه شاهکاره و به عنوان یکی از بهترین داستان های کوتاهی که تا به حال خوندم می توانم از آن نام ببرم. هر چند هر چه گشتم نامی از نویسنده اش پیدا نکردم! داستان را بخوانید:
زن ها عقل درست و حسابی ندارند. آخرین نامزدی که داشتم دیوانه سگش بود. سگ فرار کرد. زرنگ تر از من بود. دو تایی دنبالش گشتیم. پس از ساعت ها علافی و این در و آن در گشتن، چشم مان به سگی توی رودخانه خورد که سرش هر از گاه از زیر آب بیرون می آمد و دوباره زیر آب می رفت. جریان آب خیلی شدید بود. همه شب باران باریده بود. سگ توی بد مخمصه ای گیر افتاده بود. دخترک اسم سگ را فریاد کرد و بعد شلپ شلوپ کنان به آب زد تا سگ را بگیرد. ولی یکدفعه از حرکت باز ایستاد و برگشت و با لبخند بزرگی توی صورتش گفت: (( مال من نیست !)) پشت سرش سگ بدبخت را می دیدم که جریان شدید آب او را با خودش می برد. به زنی که مدتی بود باهاش بیرون می رفتم نگاهی انداختم و گفتم: (( من دیگر نیستم )) و ترکش کردم.
چندی پیش در وبگردی هایی که داشتم به داستان کوتاهی که به شدت غافلگیرم کرد. داستان را در یکی از وبلاگ های بلاگفا خواندم٫ مشخصا نویسنده داستان ایرانی نیست اما نام نویسنده اش را پیدا نکردم. داستان بسیار کوتاه است و بیشتر به یک جوک بلند می ماند که غافلگیری پایانی آدم را به خنده می اندازد. داستان را بخوانید، شاید فرصتی شد و چند خطی درباره اش نوشتم.
نامه ای به پدر
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
خوب خدا رو شکر مثل اینکه این مدتی که نبودم هیچ چیز تو این مملکت تغییر نکرده. طرح شجاعانه (!) سهمیه بندی بنزین هنوز ادامه داره و مثل اینکه قراره چند قطره به سهمیه ها هم اضافه بشه. طرح مبارزه با مفاسد اجتماعی هم هنوز ادامه دارد. همین دیشب دختری را به زور سوار ماشین کردند و دختر بیچاره هم از زور جیغ و داد داشت می مرد. البتخ خوب نیروی انتظامی مسلما داره وظیفه اش رو انجام میده و دستگیری مثلا اون قاتل فراری توی اصفهان که جز وظایف نیروی انتظامی نیست! بگذارید اول وضع فساد این ملت مشخص بشه بعد سراغ چیز های کم اهمیت تری مثل قتل و فقر و بی عدالتی و این جور لوس بازی ها خواهیم رفت. خدا رو شکر هیچ چیز عوض نشده. من هم عوض نشدم!