تبليغاتX
یادداشت های نقاش خیابان چهل و هشتم
یادداشت های سیمور گلس، نقاش خیابان چهل و هشتم، رفیق شفیق هولدن کالفیلد!

   تیم محمد قوچانی دوباره دور هم جمع شده اند و روزنامه باز های حرفه ای حتما می دانند وقتی این تیم دور هم جمع شوند چه کارها که نمی کنند! هفته نامه شهروند امروز چندی است به طور مرتب با تعداد صفحات بیش از صد تا و با کیفیت کاغذ و چاپ مطلوب و قیمت مناسب ( نسبت به جنس و تعداد صفحات هزار تومان واقعا ناقابل است ) منتشر می شود. نگاهی به تیم نویسندگان این نشریه نشان از حرفه ای بودن گروه دارد. گروهی که کم و بیش همه را پیشتر در روزنامه شرق دیده بودیم و حال با تعطیل شدن شرق همان جمع و همان تفکرات موسوم به شرقی را در هفته نامه ای حرفه ای می بینیم که به شکلی جدی قصد دارد رسالت مطبوعاتی خود را ایفا کند و همچون شرق روزنامه نگاری را در کشور چند پله ارتقا بخشد. هفته نامه شهروند امروز با داشتن قاب قرمز روی جلدش بیش از هر چیز یادآور هفته نامه تایم است. هفته نامه ای که به جرات می توان عنوان حرفه ای ترین هفته نامه خبری جهان را به آن داد و حال شهروند امروز قصد دارد همچون تایم، جریانی باشد در ژورنالیسم ایرانی که به حق تاکنون و طی همین مدت کوتاه هم موفق بوده. گفتگو های جنجالی ( گفتگوی طولانی با گلستان، سید حسن خمینی و همین شماره آخر با فاطمه رجبی )، مقالات تحلیلی و دقیق، آگاهی نسبت به ارزش عکس خبری و اختصاص صفحاتی مختص به عکس خبری و کیفیت بالای چاپ عکس ها، یک دست بودن مطالب به نحوی که گویی تمام مطالب از لحن واحدی پیروی می کنند و اینجاست که نقش سردبیری چون قوچانی بیشتر مشخص می شود، همه و همه از ویژگی هاییست که بیش از هر چیز نشان از احترام به مخاطب دارد. هفته نامه شهروند امروز همچنین با جدا کردن و تخصصی کردن بخش های مختلف نشریه به مخاطب این امکان را می دهد تا علاقمندی هایش را به طور مجزا در نشریه پی گیری کند و در عین پرداخت تخصصی و تحلیلی به هر موضوع با بیانی روان این امکان را به مخاطبی که مثلا با اقتصاد آشنایی چندانی ندارد می دهد که بتواند از حداکثر نشریه استفاده کند.

   سابقه انتشار چنین نشریات و روزنامه هایی در کشورمان فرجام بدی دارند. همین چند وقت پیش ماهنامه زنان تعطیل شد و هنوز از تعطیلی چند باره شرق چند ماه بیشتر نگذشته. هر اندازه که خوشبین باشیم باز هم مطمئنیم که این هفته نامه هم دوام چندانی نخواهد آورد و همین روز ها به تیغ سانسور گرفتار خواهد شد. لااقل بیایید تا زنده است نهایت استفاده را ببریم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:1  توسط سیمور گلس  | 

   عادت کرده ایم به همه چیز گیر بدهیم و همه چیز را نفی کنیم. عادت کرده ایم برای اینکه نشان بدهیم چقدر روشنفکریم هر کاری که مردم می کنند را نقد کنیم و آن را بد بدانیم. اگر مردم سینه می زنند آن را بد می دانیم حال معلوم نیست اگر روزی عزاداری ها یک دفعه قطع شود خودمان شروع نکنیم به سینه زدن و بر سر و روی کوبیدن. ولنتاین چند سال است که دارد در ایران جا می افتد. هر چند در کل دنیا هم همین چند ده سال است که جا افتاده ( درست که سن ولنتیوس در قرن سوم میلادی می زیست اما خوب مسلما در قرون وسطی اروپاییان برای معشوقه هایشان گل و شکلات هدیه نمی گرفتند! ). چه بخواهیم و چه نخواهیم یک جشن دیگر به جشن های رسمی و غیر رسمی مان اضافه شده! قصدم این نیست که ولنتاین را نمادی از فرهنگ مهاجم غرب بدانم و برای از دست رفتن فرهنگ ملی و بومی مان بر سرم بکوبم. قصد دارم فقط یادآور شوم ولنتاین هر چه که هست جشن است. شادی به همراه دارد و هدیه و شکلات و شیرینی و گل. چه اشکالی دارد که مثلا چند سال دیگر کریسمس را هم جشن بگیریم و مثلا در سالروز تولد حضرت مریم هم خیابان ها را چراغانی کنیم؟ ما که با مریم و مسیح مشکلی نداریم!

   می ماند یک مسئله مهم تر دیگر که اگر نگویم روی دلم می ماند! ولنتاین یک جشن رسمی نیست اما به هر حال جشنی است که دارد جا باز می کند. اما مگر ولنتاین بیشتر از اینکه جشن همسران و شوهران شان باشد جشن دوستی های ممنوع نیست؟ مگر نه اینکه رابطه دختر و پسر هنوز از نظر سیاست گزاران اشکال دارد؟ پیدا کنید پرتقال فروش را. فقط نمی خواهم بگویم که ولنتاین هم یک نوع مبارزه مخفی و غیر مستقیم دیگر است. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 2:19  توسط سیمور گلس  | 

   این روزها در داخل ایران دولت سالروز انقلاب را جشن می گیرد. تلویزیون دولتی برنامه های ویژه انقلاب پخش می کند و گویی  همه چیز مانند یک جشن رسمی بزرگ است که البته چندین سالی می شود که دیگر از حالت یک جشن همگانی خارج شده و بیشتر دولتی شده. دلایلش هم بماند. تلویزیون ها و اپوزیسیون های خارج از کشور نیز به مناسبت سالروز انقلاب برنامه های زیادی در نقد و تحلیل واقعه انقلاب پخش می کنند. عده ای انقلاب را می ستایند و عده ای آن را نقد می کنند. اما نکته ای که هیچ گاه نمی توان آن را نادیده گرفت حضور و مشارکت جمعی مردم، از هر طیف و نهادی در به وجود آوردن انقلاب است. انقلاب به ما حداقل یاد داد که جمع و گروه با شکل گرفتن و انسجام یافتن چه کارها که نمی تواند انجام دهد. یادآور شوم که اینجا اصلا قصدم این نیست که انقلاب را موفق بدانم یا حتی آن را لازم و ضروری بدانم. صرفا قصدم فقط بیان اهمیتی است که مردم ایران در آن زمان نسبت به (( جمع بودن )) درک کرده بودند و متاسفانه الان گویی همه فراموش کرده اند که مهم ترین نکته شکل دادن به نهاد های (( جمعی )) و پرورش انسان در قالب گروه هاست که می تواند انسان را به درجه ای از کمال و موفقیت برساند. انقلاب بیشتر بهانه بود برای اینکه از عدم وجود حس جمعی کار کردن و جمعی زندگی کردن در جامعه و مردم و حتی بسیاری از دوستان بنالم. برای اینکه ضعف جامعه را در از بین رفتن همین حس بخوانم و البته این را نیز به خودم یادآور شوم که در جامعه ای که اعضای آن از ضرورت زندگی جمعی و منفعت جمعی آگاهی ندارند، تلاش فردی برای حفظ آن بیهوده و خنده دار است!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:40  توسط سیمور گلس  | 

   هنوز فکر می کنم هیچکاک بزرگترین کارگردان تاریخ سینماست. ترکیب در هم تنیده شده و جدا نشدنی فرم و محتوا در فیلم های او یکی از بهترین نمونه های کارگردانی سینماست. کارگردانی که خود فیلمنامه هایش را نمی نویسند، اما بیشتر و بهتر از هر کس دیگری یک داستان گوی حرفه ای است. امروز فیلم اعتراف می کنم را که حدود شصت و اندی سال پیش ساخته را دیدم. شاهکار دیگری از استاد که البته پیشتر ها یک بار به طور نصفه و نیمه دیده بودم اما این بار درست و حسابی با فیلم محشور شدم. داستان کشیشی که به جرم قتل دستگیر می شود اما خود قبلا شاهد اعتراف قاتل بوده و به دلیل پایبندی به تعهدش نسبت به لو ندادن فردی که نزدش اعتراف می کند تا پای از دست دادن جان و آبرویش می رود. همین خلاصه دو خطی داستان به خوبی مضامین مذهبی و اخلاق گرایانه هیچکاک را می رساند. هیچکاک با انتخاب مونگمری کلیفت برای نقش کشیش گویی مسیحی قرن بیستمی می آفریند که هنوز به تعهدات اخلاقی و اصولش پایبند است و البته در نهایت رستگار هم می شود. مسیح مخلوق هیچکاک در این فیلم با ایمان و اعتقادش به راهی که می رود هیچگاه دچار سستی عقیده نشده و به معنی واقعی کلمه یه اصولگرای واقعی است. کاش اصولگرایان کشور ما هم کمی از مونتگمری کلیفت یاد بگیرند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 1:26  توسط سیمور گلس  | 

   کتاب آداب بی قراری نوشته یعقوب یاد علی را امروز عصر تمام کردم. کتاب گویا جایزه بنیاد گلشیری را هم گرفته و در بین رمان هایی که این چند سال منتشر شده اند کتاب مهمی است. نویسنده اینجا نیز به سنت بسیاری دیگر از داستان ها و حتی فیلم های مدرن ساختار زمانی را به بازی می گیرد و آن را به طرز شگفت آوری می شکند و گرچه در ابتدا به گیج شدن احتمالی خواننده می انجامد اما کم کم و بعد از خواندن چند صفحه عادی می شود. جالب اینجاست که نویسنده در این کتاب کاملا ناگهانی اقدام به شکستن زمان می کند به نحوی که مثلا در میان یک پاراگراف ناگهان زمان عوض شده و به جایی دیگر و مکانی دیگر می رویم. داستان به جز این بازی های فرمی روایت جذابی هم دارد که باعث می شود خواننده کتاب را بدون زمین گذاشتن تا انتها بخواند. داستان مردی که به نوعی به بیهودگی می رسد و سعی می کند خود را بکشد. البته این بدترین خلاصه یک خطی است که می توان از کتاب ارایه داد و با خواندن کتاب در خواهید یافت که قضیه به این سادگی ها هم نیست!

   هنگام خواندن کتاب و پس از اتمام آن بیشتر به تاثیرات مستقیم و غیر مستقیمی که بوف کور بر روی این رمان و بسیاری از رمان های فارسی دیگر گذاشته فکر می کردم. بوف کور هدایت بی شک تاثیر گذارترین رمان در بین تمام آثار فارسی است که هنوز که هنوز است رد پایش را در بسیاری از کتاب ها، فیلم ها و حتی ترانه ها می توان یافت. رمان کوچک هدایت مانند کوه یخی که قسمت بزرگش زیر آب است آنقدر مفاهیم پنهان دارد که هر روز بخش های بیشتری از آن را کشف می کنیم و بسیاری از مفاهیم مطرح شده در آن گویی اصلا برای جامعه امروز نوشته شده اند!

   نوشتن درباره کتاب یعقوب یاد علی به نوشتن درباره بوف کور بدل شد. کتاب یاد علی کتاب خوبی است و امیدوارم نسل های بعد نیز آن را بخوانند و امیدوارم آنقدر خوب باشد که برای آنان نیز تازگی داشته باشد، مانند بوف کور

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 2:14  توسط سیمور گلس  | 

   بالاخره فیلم تهران انار ندارد را دیدم. مستندی که مسعود بخشی ساخته و این مدت کلی جایزه گرفته و کلی معروف شده. بخشی در این فیلم با رویکرد طنز وضعیت تهران امروز و به تبع آن وضعیت جامعه امروز ایران را به تصویر می کشد و در واقع پرداختن به تهران گویی برای او بهانه ای است برای پرداختن به کل جامعه امروز ایران. کارگردان با مقایسه ای که بین تهران دیروز و امروز انجام داده و تهران را از (( روستایی در شمال شهر ری !)) به شهر مدرن کنونی توصیف کرده، در واقع به بهترین نحو ممکن وضعیت بحران زده جامعه امروز را روایت می کند که از روستاییانی تشکیل شده که اغلب کمتر از صد سال است شهر نشین شده اند. تماشای فیلم این مسئله را به ذهن می رساند که اصلا بافت جمعیتی کشور ما تشکیل شده از مردمانی است که بسیاری از آنان همین دو نسل پیش در روستا زندگی می کرده اند و رسوبات تفکرات سنتی هنوز در اغلب مردم، حتی جوانانی که شاید بسیاری در شهر نیز متولد و رشد کرده باشند وجود دارد. مشکل وجود ته مانده های سنت گرایی در بین مردم نیست که کاش فقط همین بود! مشکل آنجا ست که ما با وجود داشتن چنین تفکراتی، بعضا وارد زندگی مدرن نیز شده ایم و حداقل سعی می کنیم تا حد ممکن خود را به اصطلاح فرزند زمانه نشان دهیم. ترکیب رفتار مدرن و تفکرات، آداب و اخلاقیاتی که ریشه در سنت دارند از ما ملغمه ای ساخته اند که از ویژگی های مهم نسل ماست. فراموش نکنیم ترانه محسن نامجو را در پایان فیلم که خود ملغمه ای است از سنت و مدرنیته و انگار نامجو دارد زهر خندی به تمام این تناقضات می زند در حالیکه نه به این طرف توهین می کند و نه خود را کاملا آن طرفی نشان می دهد!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 14:31  توسط سیمور گلس  | 

   یکی از کانال های ماهواره ای فارسی زبان امروز فیلم دونده ماراتن را پخش کرد. فیلم به یاد ماندنی جان شله زینگر که هنوز هم تر و تازه است. فیلمنامه ای بسیار دقیق با کارگردانی شله زینگر و بازی های استادانه داستین هافمن و سر لارنس الیویه. همه این ها فیلم را به یک کلاس درس برای مان تبدیل می کند. باور کنید این دفعه که برای بار چندم فیلم را دیدم باز هم از فیلمنامه و شخصیت پردازی آن بسیار آموختم. باز هم از کارگردانی حساب شده شله زینگر بسیار یاد گرفتم و از همه مهم تر باز هم به احترام سر لارنس الیویه از جای بر خاستم! لارنس الیویه در این فیلم یکی از بهترین نقش آفرینی های عمرش را انجام می دهد و به جرات می توان گفت که با وجود ایفای نقش مکمل، اما بخش زیادی از فیلم بر دوش اوست.

   حالا که سه دهه از ساخت فیلم می گذرد بیشتر می فهمیم که فیلم چقدر از زمانه خودش جلو بوده. همین جام جهانی ۲۰۰۶ بود که منتقدی حرکت زیدان در فینال را با دونده ماراتن مقایسه کرده بود! همین حالا هم وضعیت یهودی ها در دنیا بی شباهت به آن چه در فیلم مطرح شده نیست. و همین حالا هم شخصیت متزلزل و در عین حال دوست داشتنی داستین هافمن بی شباهت به بسیاری از ما نیست! دونده ماراتن هنوز دارد می دود و هنوز جلو تر از همه می دود هنوز هم ممکن است یک دفعه و کمی مانده به خط پایان متوقف شود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:16  توسط سیمور گلس  | 

   بعضی اس ام اس ها بد جوری ذهن آدم را درگیر می کنند. خودم تا به حال چندین نفر را با فرستادن اس ام اس درب و داغان کرده ام! از تکه هایی از اشعار محبوبم گرفته تا یک جوک بامزه یا حتی قسمتی از شازده کوچولو. بعضی نقل قول ها هم که جان می دهند برای اس ام اس کردن. چند وقت پیش جایی خواندم یکی از فرماندهان ارتش آمریکا در مراسم بازنشستگی خود این را گفته بود:

old soldiers never die.They just fade away 

   جمله اونقدر معرکه بود که همون لحظه نوشتمش و برای چند تا از دوستان که می دونستم قدر همچین گوهری را می دانند فرستادم! بعد هم که سیل تشکرات بود که به موبایل سرازیر شد! دیروز اس ام اس زیر به دستم رسید که هنوز مزه اش زیر زبانم مانده. اس ام اس را یکی از دوستانی فرستاده بود که به گمانم تفاوتی بین سیلویا پلات و مریم حیدر زاده قائل نبود! بیشتر از این متعجب شدم!

(( برای کشتن یک پرنده کافیست پرهایش را قیچی کنی. خاطره بریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره بیاندازد و بکشد ))

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 16:2  توسط سیمور گلس  | 

   دیروز بسیاری از روزنامه های کشور، متن نامه سرگشاده جمال شورجه را در پاسخ به نامه سینماگران منتشر کردند. قضیه از این قرار بود که جمعی از سینماگران کشور در پی رد شدن تعداد زیادی از فیلم های ارسال شده به جشنواره فجر نامه ای شکایت آمیز تنظیم کرده و زیر آن را امضا کرده بودند. حال شورجه با پاسخ تندی که به نامه آنان داده، احتمالا تا چند روز جو سینمای کشور را در روزهای اوج جشنواره متشنج کرده و باز هم نظریه توهم توطئه را به ذهن می رساند. شورجه در متن نامه نسبتا بلندش بسیاری از سینماگران را به پول گرفتن از آمریکا و اسراییل متهم کرده و آنان را دست نشانده های غرب دانسته. وی همچنین با ذکر این که فیلم های بسیاری از آن ها که به جشنواره های بین المللی راه پیدا می کنند و جوایزی را نیز نصیب خود می کنند همه در راستای سیاست های آمریکا و اسراییل حرکت می کنند و این سینماگران را همه بازیچه دست غرب دانست! این توهم که همیشه دشمنی وجود دارد و همیشه در حال نقشه ریختن برای از بین بردن نظم شکل داده شده توسط ماست، همیشه در بین کشورهایی همچون ما که آشکارا با مشکل ضعف فرهنگی دست به گریبانیم وجود دارد. هنوز بسیاری چنین فکر می کنند که اگر مثلا عباس کیارستمی که به حق می توان او را یکی از ده مرد بزرگ معاصر ایران دانست، جایزه ای را در جشنواره ای معتبر نصیب خود کرده صرفا به عنوان مهره آمریکا وظیفه خود را خوب انجام داده. جالب اینجاست که شورجه با ابراز تاسف از اینکه این فیلمسازان با استفاده از بیت المال در واقع فیلم هایی بر علیه اهداف نظام می سازند، آنان را حرام کننده پول مردم دانست حال آنکه کسی نیست بپرسد که وقتی آقای ده نمکی با آن هزینه بالا و همه آن حمایت های آشکاری که همه می دانیم مزخرفی به عنوان اخراجی ها را تحویل می دهد، آیا او پول بیت المال را در راه درست خود خرج کرده و آیا اخراجی ها و امثال آن بیشتر مناسب عنوان فیلم های ضد فرهنگی نیستند.

می بینید آدم از کجا می سوزد؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:20  توسط سیمور گلس  | 

   چند روزی است به دلیل وضعیت بد اینترنت در شهرم نتوانستم وبلاگ را آپدیت کنم. دانشگاه مان اعلام کرده بود که نمرات امتحانات را از این به بعد در سایت گذاشته و ما دانشجویان بخت برگشته می توانیم نمرات مان را از آن جا ببینیم. همچنین از امسال بسیاری از دانشگاه پروسه انتخاب واحد را نیز توسط اینترنت انجام می دهند و ثبت نام کنکور نیز که از یکی دو سال پیش اینترنتی شده. خدا را شکر کم کم مملکت مان دارد اینترنتی می شود و انشاالله تا چند وقت دیگر انتخابات هم بر روی اینترنت انجام خواهد شد. داشتن دولت الکترونیک بسیار خوب و فوایدش بر هیچ کس پوشیده نیست. اما کاش دولت الکترونیک ابتدا به فکر ساماندهی به وضع اینترنت مملکت بپردازد، بعد همه چیز را اینترنتی کند. در حالیکه هنوز بسیاری از سران دولت از اینترنت فقط این را می دانند که چیز خیلی خوبی است و نشان دهنده پیشرفت است و به جرات می گویم تعداد کمی از آن ها کاربران حرفه ای اینترنت هستند. نمونه اش هم حرف چند وقت پیش رییس جمهور که گفته بود تمام سایت ها و وبلاگ ها باید شناسنامه دار شوند. در مملکتی که رییس دولتش هنوز نمی داند شناسنامه دار کردن هزاران سایت و وبلاگ کار مسخره ای است و بیشتر به درد جوک شدن گوینده اش می خورد، چطور از دولت الکترونیک حرف می زنیم.

   چندی پیش در ماشین نشسته بودم و رادیو مصاحبه زنده ای با یکی از روحانیون انجام می داد. روحانی مذکور که هر چه صبر کردم نفهمیدم نامش چیست از ویژگی های آخرالزمان و ظهور دجال می گفت. وی اینترنت را همان دجال آخر الزمان خواند و مانیتور کامپیوتر را همان یک چشم دجال دانست. به جان مادرم قسم که با همین گوش های خودم این حرف ها را شنیدم!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:1  توسط سیمور گلس  | 

   هنوز از دیدن فیلم آخر برادران کوئن شوکه ام. نمی توانم هیچ چیز درباره اش بنویسم و هیچ چیز درباره اش بگویم. فیلم را باید دو یا سه بار دید. تجربه غریبی است. تا به حال چنین حسی بعد از دیدن هیچ فیلمی نداشته ام. نمی دانم شاید هم به خاطر انتظار زیادی باشد که برای دیدن فیلم کشیدم. تازه همین چند وقت پیش بود که شاهکار ای برادر کجایی رو کشف کردم. یعنی بعد از چند بار دیدن تازه فهمیدم که فیلم درباره چیست و این دو برادر با خلق این شاهکار سعی دارند چی را حالی مان کنند. فکر می کنم برای درک کامل پیرمردها سرزمینی ندارند، باید حسابی فیلسوف و عالم شوم. فکر می کنم برای درک شخصیت قاتل خونسرد فیلم که با آن سلاح مسخره اش قتل هایش را انجام می دهد باید حسابی یاد بگیرم. نمی دانم چی را یاد بگیرم و چطوری! پیشنهاد می کنم با دیدن فیلم در این گیجی مفرط همراهم باشید.

   منتظر نقد های امیر قادری و نیما حسنی نسب و بقیه منتقدان محرم درباره فیلم می مانیم. مسئولیت رمز گشایی گردن آنها!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:27  توسط سیمور گلس  | 

نهایت پختگی یک مرد آن است که به جدیتی برسد که در کودکی هنگام بازی کردن داشته

هیچ چیز دیگر در توصیف و تعریف این حدیث نیچه نمی توانم بگویم!

همین

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:49  توسط سیمور گلس  | 

  

   بعد از اینکه اسم وبلاگم را عوض کردم و اسمی برگرفته از یکی از داستان های سلینجر را برایش انتخاب کردم، کم کم با وبلاگ های دیگری آشنا شدم که همه آن ها نیز نام داستانی از سلینجر را برای وبلاگ شان گذاشته و تعدادی نیز حتی سعی در نوشتن به سبک او دارند. لینک بسیاری از آن ها در بخش پیوند های وبلاگ وجود دارد و می توانید با یک کلیک ساده وارد دنیای سلینجر باز های حرفه ای شوید. همچنین با جستجوی نام سلینجر در یکی از موتور های جستجو می توانید به تعداد بسیاری نوشته در مدح سلینجر دست یابید. راستش را بخواهید فکر نمی کردم سلینجر تا این اندازه نزد جوانان نسل خودم محبوب باشد.  

   اولین بار یکی از دوستانم که اختلاف سنی نسبتا زیادی هم با من دارد با سلینجر آشنایم کرد. آن هم با فرانی و زویی! همچنان که آرام آرام خودم تبدیل به یکی از طرفداران پر و پا قرص سلینجر شدم، متوجه این نیز شدم که در ایران افراد زیادی برای این نویسنده آمریکایی سر و دست می شکنند و بسیار بیشتر و دقیق تر از خودم با کارهایش آشنا هستند و بسیاری کارهای او را تحلیل نیز می کنند. طرفداران سلینجر چه از نسل خودم، و چه از نسل پیش از ما، هر جا که می روند رد پایی از خود و علاقه مشترک شان به جای می گذارند. شاید یکی از معروف ترین آن ها فیلم هامون داریوش مهرجویی باشد که حمید هامون یکی از کتاب هایی را که به مهشید می دهد همین کتاب فرانی و زویی است و یکی از دیالوگ های هامونی را هم به او می گوید که حتما هامون باز ها خوب معنی اش را می فهمند: (( اگه می خوای بسوزی اینو بخون! ))

   چندی پیش نیز با یکی از دوستان بحثی در مورد کالت ها داشتیم. درباره فیلم های کالت، کتاب های کالت و حتی موسیقی های کالت. هامون را می توان یکی از کالت های ایرانی دانست. سلینجر را نیز می توان یکی از نویسنده های کالت دانست. اگر در اینترنت کمی جستجو کنید متوجه می شوید که قضیه کالت باز بودن اهمیت زیادی برای بسیاری دارد. حتی می توان طرفداران سنتی یک باشگاه فوتبال را نیز کالت باز دانست. مثلا کسی که سال هاست طرفدار منچستر است و با هر برد تیمش گویی خود در زندگی اش به موفقیتی دست یافته و با هر باخت تا مدت ها شاید ناراحت و افسرده باشد. برای بسیاری از ما نیز کالت باز بودن به همین معناست. لذتی که از دیدن یادداشت های یک سرباز سلینجر در کتاب فروشی شهرم نصیبم شد را هیچگاه فراموش نمی کنم. کتابی جدید از سلینجر که بعد از مدت ها منتشر شده. مطمئن هستم که بسیاری دیگر از فارسی زبانان در نقاط مختلف کشور نیز این لذت را با من شریک بوده اند. پس من و تمام آن ها با هم در یک چیز مهم اشتراک داریم. ما همه طرفدار سلینجر و آثار او هستیم و این ما را با هم پیوند می دهد.

   بسیاری سایت های اینترنتی نام باشگاه طرفداران فلان نویسنده، فیلم، کتاب، خواننده و ... را بر خود دارند. طرفداران مثلا یک نویسنده دور یکدیگر جمع شده و باشگاه طرفداران آن نویسنده را تشکیل می دهند. در این مورد فیلمی هم دیدم با عنوان باشگاه طرفداران جین آستین که درباره یکی از همین باشگاه ها بود. مهم نیست که در باشگاه مورد نظر چه کار هایی می کنند یا اصلا کار خاصی انجام می دهند یا خیر. ( در آن فیلم طرفداران جین آستین دور هم جمع می شدند و داستان های آستین را با هم می خواندند ). مهم این است که آن ها با جمع شدن دور یکدیگر نقطه اشتراک شان را با هم می ستایند و از داشتن این اشتراک به خود می بالند. شاید همین طرفدار مثلا یک نویسنده بودن یکی از ویژگی های شخصیتی شان نیز به حساب آید. کاش می شد ما طرفداران سلینجر نیز روزی، جایی، دور یکدیگر جمع می شدیم. آخ که چقدر همه  می سوختیم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:54  توسط سیمور گلس  | 

   دیشب بالاخره فیلم پرسپولیس ساخته مرجان ساتراپی را دیدم. انیمیشنی فرانسوی که اکنون نامزد اسکار در رشته انیمیشین هم شده و کارگردانش آن را بر اساس داستان واقعی زندگی خودش ساخته. فیلم داستان دختری است که در بحبوحه انقلاب و جنگ در تهران آن سال ها در حال بزرگ شدن است. قصد دارم بر خلاف بسیاری افراد که شاید حتی بدون دیدن فیلم و صرفا از روی اطلاعاتی که از این طرف و آن طرف کسب کرده اند فیلم را تحریفی از واقعیت موجود در جامعه دانسته بودند، آن را تصویر کننده دقیق جامعه ایران پس از انقلاب و دوره های مختلف پس از آن بدانم. به جرات می گویم حداقل تا به حال هیچ فیلمی ندیده ام که این چنین دقیق زندگی واقعی را درون جامعه ایران بعد از انقلاب را به تصویر کشیده باشد. تمام اتفاقات و وقایع فیلم، آدم ها، تیپ ها، نوع حرف زدن ها و تمام جزییات برایم واقعی و دقیق بود. گویی ساتراپی سعی داشته تا جاییکه می تواند همه چیز را بر اساس آن چیزی که واقعا تجربه کرده بیان کند، هر چند نمی توان گرایش های چپ گرایانه آشکار ساتراپی را در فیلم نادیده گرفت اما این گرایشات هیچ گاه باعث تحریف و دست بردن در واقعیت نمی شوند.

   وافاداری به واقعیت و تاریخ، بحثی است که چندی پیش نیز به بهانه نمایش فیلم ۳۰۰ بالا گرفته بود. نگارنده در آن زمان فیلم ۳۰۰ را یک فیلم صرفا کارتونی دانسته بودم و حتی این را نیز گفتم که کارگردان و در کل داستان گو به هیچ وجه موظف به بیان دقیق واقعیت و سیر حقیقی وقایع تاریخی نیست. داستان گو می تواند بر اساس نیاز های داستانش، حتی در واقعیات تاریخی نیز دست ببرد زیرا او که خود را موظف به روایت تاریخ نکرده و صرفا داستان خود را روایت می کند. این گفته در همان زمان نیز به مذاق بسیاری از دوستان خوش نیامد و حس میهن پرستی شان را قلقلک داد و از توهین بزرگ به ایرانی و ایرانیت و این چیز ها فریاد زدند. حال مقایسه ای گذرا بین ۳۰۰ و همین فیلم پرسپولیس می تواند جالب باشد. داستان گو در پرسپولیس قصد دارد واقعیت را آن طور که خود و بسیاری از ما لمس کرده ایم تعریف کند و اتفاقا درام داستانش نیز از همین روایت دقیق تاریخ است که شکل می گیرد. کاراکتر برادران پاسدار و بسیجی و پارتی های زیر زمینی و موسیقی راک و تهیه مخفیانه مشروبات الکلی و روابط مخفیانه دختر و پسر از آن رو برای ما جالب است که همه این چیز ها را با گوشت و پوست خود لمس کرده ایم. بسیاری از ما بارها به دلیل داشتن مثلا پاسور جریمه شده ایم و بسیاری از ما زندگی مخفیانه مان با آن چیزی که جامعه از ما می دید تفاوت بسیاری داشت ( و دارد؟!). همین نکته فیلم است که به نظرم آن را برای تماشاگر ایرانی جالب می کند اما باید دید که با توجه به اینکه غیر ایرانی ها این واقعیات را لمس نکرده اند، آیا باز هم فیلم برایشان جذاب خواهد بود یا نه؟! فکر می کنم این خود می تواند موضوع خوبی برای تحقیق باشد.

   در جای جای فیلم دیالوگی از زبان چند تن از شخصیت ها جاری می شود که همه مضمون بالاخره همه چیز درست می شود را دارند. ما که بالاخره نفهمیدیم کی همه چیز درست می شود!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 13:34  توسط سیمور گلس  | 

   در راستای علاقه ام به کاریکاتور و کمیک استریپ(!) دیروز کتاب اول از مجموعه ماجراهای آقای کا، با عنوان کابوس که کار مانا نیستانی بود را خواندم. کتاب مجموعه ای است از کمیک استریپ های دنباله داری که پیش از این در هفته نامه توانا ( حدود سال های ۱۳۷۹) منتشر شده بود و بعد در همان سال ها به صورت کتاب بیرون آمد که گویا دو سه جلد دیگر نیز از آن منتشر شد و الان نیز به لطف خدا همه در لیست کتاب های ممنوعه قرار دارند! کتاب داستانی دنباله دار درباره نویسنده (روزنامه نگار؟) ای به نام آقای کا است که کابوس هایش با زندگی واقعی اش در هم می آمیزد و فردی به نام کلاه شاپویی که خود نیستانی در مقدمه کتابش او را نمادی از سعید امامی معرفی کرده قصد کشتن وی را می کند.

   کمیک استریپ در قرن بیستم به عنوان رسانه ای مهم و تاثیر گذار در کشورهایی مثل آمریکا و ژاپن عمل کرد. بسیاری از طراحان با خلق قهرمانان صفحات کمیک روزنامه ها و نشریات و روایت داستان های عمدتا جذاب نوع دیگری از داستان پردازی را به ما شناساندند که متاسفانه هیچگاه در کشور ما تا آنجا که باید مورد توجه قرار نگرفت. کمیک استریپ ها در آمریکا عدم وجود اسطوره را برای فرهنگ در حال شکل گیری آمریکایی پر کردند و هنرمندان کمیک بوک ها ، نقش هومر و فردوسی را در این حماسه های دنیای جدید ایفا کردند.

   آمریکایی ها به لطف همین کمیک بوک ها و قهرمانان فانتزی حالا بعد از گذشت کمی بیشتر از یک قرن، صاحب فرهنگ و اسطوره و افسانه هستند، حال آنکه ما ایرانیان با فرهنگ و تاریخ حتی نتوانستیم قهرمانان و اساطیر کهن خود را حفظ کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 0:34  توسط سیمور گلس  | 

   چند روز پیش کتاب با عنوان سینما امپراطوی جهان نوشته پالین کیل را خریدم. نام پالین کیل به اندازه کافی دلیل برای خریدن کتاب ایجاد می کرد. منتقدی که سال ها خلاف جهت آب شنا می کرد و نقد های کوبنده و تند و تیزش بسیاری را خوش نمی آمد. کیل همین چند سال پیش مرد. در حالیکه نظریاتش هنوز تند ترین و آتشین ترین نظریات درباره فیلم ها بودند. او در اوج زمانی که آنتونیونی به عنوان بزرگترین فیلمساز دوران ستایش می شد صحرای سرخ و آگراندیسمان او را زیر سئوال برد. کیل طرفدار تعدادی از فیلم های مهم هم بود. همچون راننده تاکسی، بانی و کلاید و ... . اما نکته ای که در نقد ها و نوشته های وی می توان یافت، جدال همیشگی اش با نظام هالیوود به عنوان سیستمی که سینما و فرهنگ را از بین می برد است. در همین کتاب دو مقاله مفصل درباره هالیوود منتشر شده و در لابلای نقد های دیگر نیز گاه و بیگاه حمله های تند کیل را به هالیوود شاهد هستیم. هنگام خواندن این کتاب از این تاسف می خوردم که چرا منتقدی مانند کیل هیچگاه در ایران از طرف جامعه روشنفکری مورد توجه قرار نگرفت و بر عکس ریویو نویس جیره خوار هالیوود (!) ، راجر ابرت همیشه به عنوان منتقدی درجه یک شناخته شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 14:47  توسط سیمور گلس  | 

   دیروز فیلم ستاره است، دومین فیلم از سه گانه ستاره ها ساخته فریدون جیرانی را دیدم. جدا از این که فیلم بسیار خوش ساخت است و فیلمنامه ای بسیار خوب دارد و به جرات می گویم از حد انتظاراتم فراتر بود، مسئله ای که نظرم را بیشتر به خود جلب کرد سیر تکاملی بازیگری نیکی کریمی از ستاره ای گیشه پسند به بازیگری خوب که نقش هایش را آگاهانه انتخاب می کند، بود. نیکی کریمی را از این لحاظ می توان با نیکول کیدمن استرالیایی مقایسه کرد. هر دو با بازی در آثار نازل و عامه پسند کار خود را آغاز کردند و هر دو نیز در آغاز به عنوان ستارگانی خوش سیما درخشیدند اما هر دو با آگاهی از این امر که راز ماندگاری در سینما نه نقش آفرینی در فیلم های گیشه پسند، که بازی در نقش های متفاوت است راه خود را به سمت آثار بهتر عوض کردند. نیکول کیدمن با ایفای نقش در آثار با ارزش سینما اکنون خود را به عنوان بازیگری از نسل بزرگان شناسانده و نیکی کریمی نیز علاوه بر بازی در آثار عموما با ارزش سینمای ایران و انتخاب های حساب شده و سنجیده، با ترجمه کتاب و نوشتن نیز سعی دارد جایی برای خود در میان جامعه روشنفکران باز کند که به حق ترجمه اش از کتاب آوازهایی که مادرم به من آموخت ( زندگینامه مارلون براندو) ترجمه ای خوب و دقیق بود.

   نیکی کریمی چیزی از نیکول کیدمن کم ندارد، مشکل جایی دیگر است. شما استنلی کوبریکی در سینمای ما پیدا کنید تا نیکی کریمی فیلم چشمان تمام بسته اش را بازی کند! 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 16:20  توسط سیمور گلس  | 

   کاوه یغمایی آخرین آلبومش، سکوت سرد را در خارج از کشور عرضه کرد. آلبومی که بعد از آلبوم خوب مترسک مدت ها انتظارش را کشیدیم و هر چند در حد و اندازه مترسک نبود، اما باز هم در این برهوت غنیمتی است. برای من کاوه یغمایی ارزشی فراتر از حتی بسیاری بزرگان راک دارد. از ضعف های ترانه های کاوه کاملا آگاه هستم و می دانم که متن ترانه هایش بعضی مواقع خیلی ابتدایی و بد از کار در می آید. مثل چند کار از همین آلبوم آخر. اما کاوه را بیشتر از بسیاری دیگر دوست دارم چون لذت گوش دادن راک به زبان فارسی را به ما داد. تفاوتی که علاقه ما به موسیقی راک با کسانی که زبان مادری شان انگلیسی است با هم داریم همین بحث زبان است که هر چقدر هم که زبان انگلیسی را خوب یاد بگیریم باز لذتی که از گوش دادن به مثلا ترانه ای از مارک نافلر می بریم خیلی کمتر از یک انگلیسی زبان است. چند وقت پیش که آلبوم کاوه را کامل گوش دادم و به قول دوستی گوش هایم حسابی گرم شد، با خودم فکر کردم که شاید کاوه می توانست ترانه انگلیسی هم بخواند. شاید اینطور مخاطبان بیشتری پیدا می کرد. نمی دانم اصلا کاوه انگلیسی را آنقدر خوب می داند که بخواهد ترانه انگلیسی بخواند یا نه. اما همین قدر می دانم که فعلا فارسی می خواند و لذت شنیدن راک فارسی را بهمان هدیه می دهد.

   کاوه یغمایی حتما آن طرف آب حسابی بهت خوش می گذرد و آزادانه کارت را می کنی و آهنگت را می سازی، فقط امیدوارم هیچ وقت به سرت نزند ترانه هایت را انگلیسی بخوانی!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 15:43  توسط سیمور گلس  | 

   علاقه ام به کارتون انکار نشدنی است. هنوز هم ساعت ها پای ماهواره می نشینم و از تماشای کارتون کیفور می شوم. به کاریکاتور نیز علاقه دارم. هر چند در هیچ کدام شان متخصص و صاحب نظر نیستم ( حالا انگار در کدام رشته متخصص ام!). اما تفاوت کاریکاتور خوب و بد را می توانم تشخیص بدهم. می توانم تشخیص بدهم که طراح فلان کاریکاتور چقدر در کارش وارد است. البته آن هم نه در کار مثلا فرم و این جور چیزها. کاریکاتور خوب را گل آقا به نسل ما یاد داد. اصلا طنزی که در زندگی نسل ما وجود دارد به جرات مدیون گل آقا و معدود نشریات طنزی است که در کشور منتشر می شود. از کودکی همیشه آرزو داشتم یک روز خود گل آقا را ببینم تا اینکه به رحمت خدا رفت. اما خوب یادگاری های زیادی برایمان گذاشت. به حق یادگاری های زیادی برای مملکت بعد از انقلاب گذاشت. اینکه به خیلی ها آموخت کاریکاتور توهین نیست. اینکه با زبان تیز طنز بسیاری از حرف ها را می زد. هر چند انگ سوفاف اطمینان بودن هم خورند. گل آقا باز ها با این کلمه سوفاف به خوبی آشنا هستند! به هر حال از همه این ها که بگذریم، هدفم فقط بیان لذتی است که از تماشای یک کاریکاتور می برم. شهر من ( اهواز ) به جرات چند تن از بهترین کاریکاتوریست های جهان را در خود دارد. اغراق نمی کنم. کافیست آثار کسانی همچون امین آقایی، امین منتظری، برادران عدیلی پور، شاهرخ حیدری و سایر اعضای گروه معرکه گوزن زرد را ببینید تا به حرفم پی ببرید. بعضی از کارهای امین آقایی مو بر تن آدم سیخ می کنند. بعضی از کاریکاتور های چهره امین منتظری را می توان به عنوان نمونه خوب کاریکاتور چهره در دانشگاه ها و مراکز آموزشی چهره تدریس کرد. ما که کاری از دستمان بر نمی آید، لااقل با همین چند خط می توانیم ادای احترام کنیم. کلاه که نداریم که به احترام شان از سر برداریم، لااقل دو کلمه که می توانیم در وبلاگ مان بنویسیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 16:1  توسط سیمور گلس  | 

   چندی پیش به پیشنهاد یکی از دوستان کتاب بیگانه کامو را خواندم. شاهکار کوچکی که به قول همان دوست، هر نویسنده دیگری برای نوشتن چنین کتابی احتمالا هزار صفحه قلم فرسایی می کرد حال اینکه کامو کتاب را فقط در ۱۰۰ صفحه نوشته. جدا از خوشحالی از کشف یک نویسنده بزرگ دیگر بعد از خواندن این کتاب مقادیر بسیاری ناراحتی و افسردگی نیز به سراغم آمد! به خودم گفتم آخر مردک، این همه ادعایت می شود ولی تازه کامو را کشف کردی؟ خوب این چه علاقه ای به ادبیات است که غول به این بزرگی را اینقدر دیر کشف می کنی! البته گذشته از شوخی این خود برایم تلنگری بود و مسئله وقتی جدی تر شد که در هفته نامه شهروند امروز، چند مقاله درباره کتابی جنجالی چاپ شد که نویسنده در آن به نقد منتقدانی پرداخته بود که خود بسیاری از کتاب های معروف را نخوانده اند و فقط درباره شان می نویسند و حرف می زنند. نام کتاب هم به گمانم این بود: چطور یاد بگیریم درباره کتاب هایی که هرگز نخوانده ایم نظر دهیم!

   به گمانم این مسئله در جامعه روشنفکری ما نمود بیشتری دارد. عموما همه خود را از مدافعان ادبیات غنی می دانیم ( هر چند هنوز شاید معنی درستی از آن را درک نکرده باشیم) اما کمتر کسی از ما کتاب های معروفی مثل مثلا در جستجوی زمان از دست رفته یا حتی رمان جنگ و صلح را خوانده. بین نوآموزان فیلمنامه نویسی که اغلب کارهایشان را می خوانم و نظر می دهم نیز کمتر کسی است که کتاب های سید فیلد (معروف ترین مدرس فیلمنامه نویسی)  را کامل و با دقت خوانده باشد و عموما تورقی ناشیانه از کتاب را به عنوان خواندن کامل آن می دانند! شاید این خود بتواند آغازگر بحثی جدی باشد و شاید در سایر رشته ها و زمینه ها نیز وضع از این نیز خراب تر باشد. راستی فکر می کنید چند درصد از نمایندگان مجلس، قانون اساسی کشور را درست و با دقت خوانده اند!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 15:38  توسط سیمور گلس  |