در وبلاگ ها رسم قشنگی به وجود آمده که به آن بازی وبلاگی می گویند. یک نفر بازی ای طراحی می کند مثلا از این قرار که نام کتاب های محبوب تان را بنویسید و فراخوانش را برای چند وبلاگ که عموما از دوستانش هستند می فرستد. آن ها هم ضمن پاسخ گفتن به فراخوان چند نفر دیگر را به بازی دعوت می کنند و همین طور ادامه پیدا می کند. دامنه گسترده وبلاگ ها و ارتباط آنان با هم بعد از مدت کوتاهی بازی را گسترده تر از آنچه نفر اول در ابتدا فکرش را می کرد می کند تا جاییکه دیگر کسی نمی داند اصلا نفر اول که بوده! چند باری به تعدادی از همین بازی ها دعوت شدم اما بنا به دلایلی نسبتا شخصی از انجام آن سر باز زدم. اما این بار با یک بازی مهیج تر روبرو هستیم که قرار است بازیکنان ( وبلاگ نویسان! ) کتاب های نیمه خوانده خود را لیست کنند. این بازی از این جهت برایم جالب بود که وقتی وبلاگ های دوستانی را که در این بازی شرکت کرده بودند می خواندم متوجه شدم که بعضی کتاب ها به طرز جالبی در بسیاری از لیست ها تکرار شده و بعضی دیگر از کتاب ها آنقدر جذاب هستند که فکر نمی کردم کسی بتواند آنان را شروع کرده و پیش از تمام شدن آخرین صفحه آن را زمین بگذارد. درست یادم نیست در کدام وبلاگ بود اما یادم است که نام کتاب فرانی و زویی سلینجر را هم در یکی از این وبلاگ ها دیدم!
حال من هم از طرف وبلاگ مشیانه به این بازی دعوت شدم. وبلاگی که نویسنده اش خودش را خیلی زیبا، کوتاه و دقیق معرفی کرده: مشیانه رجعتی است برای پیدا کردن نیمه زنانه ازلی و راستینم . به نیمه زنانه ازلی بر میگردم تا خودم را فرای همه ایده ها و عقیده ها ،سنت ها و فرهنگ ها و عرف ها ، پیدا کنم . می دانم تنها اینگونه مانا می شوم
حال نوبت بازی ماست. بازی کتاب های نیمه خوانده. سعی کردم از بین تمام کتاب های نیمه خوانده ام پنج عنوان از بهترین ها و معروف ترین ها را انتخاب کنم و توضیح کوچکی نیز در مقابل بنویسم:
۱. کیفر آتش ( الیاس کانتی ) : شاهکاری ششصد هفتصد صفحه ای که هر بار خواندنش را آغاز کردم اتفاقی باعث شد خواندنش با وقفه مواجه شود. کتابی که نویسنده اش به خاطر آن نوبل ادبیات هم گرفته چنان نثر گیرایی دارد که هیچگاه فکر نمی کردم از اولین صفحه ای که از آن خواندم هفت ماه بگذرد و کتاب را تمام نکرده باشم.
۲. قرآن : شاید آوردن نام این کتاب در این لیست کمی عجیب باشد. قرآن گرچه کتاب دینی ما مسلمانان است اما همیشه برایم به عنوان کتابی پر از ایده ( مخصوصا برای نوشتن ) جالب بوده. به دور از هر گونه تعصب دینی و مذهبی، قرآن کتابی است که فکر می کنم خواندنش برای هر کس هزاران نکته آموختنی دارد حال آنکه خودم هنوز نتوانسته ام یکبار هم آن را کامل و با دقت بخوانم
۳. به یاد کاتولونیا: رمان گزارش گونه جرج اورول بزرگ از جنگ های داخلی اسپانیا. اورول همیشه برایم به عنوان نویسنده ای بزرگ مطرح بوده و کتاب های دیگرش همچون ۱۹۸۴، مزرعه حیوانات، دختر کشیش و ... را به جرات می گویم بدون زمین گذاشتن تمام کردم. اما این یکی کتاب بد قلقی است. این همه توصیف مکان ها و آدم ها به خودی خود رمان را خواندنی نمی کنند. چه بسا توصیف زیاد گاهی خسته کننده هم باشد.
۴. دوبلینی ها : یکی از بهترین معروف ترین مجموعه داستان های کوتاه قرن بیستم از یکی از نوابغ ادبیات معاصر جهان جیمز جویس. به جز داستان شاهکار برخورد که اصلا خواندن همان داستان در مجموعه ای دیگر باعث شد دوبلینی ها را بخرم هنوز نتوانسته ام بقیه داستان های کتاب را بخوانم. نمی دانم شاید هنوز مانده تا جویس خوان حرفه ای شویم!
۵. کفش های ماهیگیر ( موریس وست ): برای نیمه کاره ماندن این کتاب همین بس که بعد از خواندن صد و اندی صفحه از کتاب دوست عزیزی آن را به امانت برد و بعد از فقط چند روز ( این چند روز را خود آن دوست گفته، حال اینکه هر روز را چند ده ساعت حساب کرده نمی دانم! ) آن را پس آورد و ...
این روزها با رومن گاری دمخور بودم! نویسنده نابغه ای که تازه کشفش کرده ام و دو شاهکار (( خداحافظ گری کوپر )) و (( زندگی در پیش رو )) یش را خواندم ( خوردم! ) . بحث درباره رومن گاری بسیار است و کتاب هایش هم گویا در همین کشور خودمان خیلی محبوب هستند و طرفداران زیادی دارند. نکته مهمی که هنگام خواندن دو کتاب رومن گاری نظرم را جلب کرد تک جملات و بیانات قصار (!) کاراکتر های دوست داشتنی اش بود که همچون احادیث قدسی می شود آنها را همیشه به خاطر داشت! چند نمونه از آن ها را همان موقع نوشتم و برای تعدادی از دوستان دور و نزدیک اس ام اس کردم. بهترین کار برای علاقمند کردن کسی به رومن گاری همین است که چند نمونه از احادیثش را برایش نقل کنی.
این چند مورد از کتاب های خداحافظ گری کوپر ( ترجمه ابوالحسن نجفی، نشر نیلوفر) و زندگی در پیش رو ( ترجمه لیلی گلستان، نشر بازتاب نگار) نقل می شود :
ـــ کابوس همان رویا است که در پیری به کابوس تبدیل می شود
ـــ من آدم مومنی نیستم اما حقیقت این است که وقتی چیزی داری که کمی عجیب است و شبیه هیچ چیز هم نیست، امیدواری شاید بتواند کاری برایت انجام دهد.
ـــ فکر می کنم این گناه کارانند که راحت می خوابند چون چیزی حالی شان نیست و بر عکس بی گناهانند نمی توانند حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همه چیز هستند!
ـــ دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان حرف می زنند. آن وقت دیگر مطلقا نمی توانند حرف همدیگر را بفهمند.
ـــ کسی که سزاوار نام انسان باشد همیشه احساس ندامت می کند.
بحث انتخابات آنقدر داغ هست که نتوان به این سادگی ها از کنارش رد شد. فردا انتخابات هشتمین دوره مجلس شورای اسلامی برگزار می شود. در حالیکه تمام گروه های اپوزیسیون داخلی و خارجی انتخابات را تحریم می کنند همه می دانیم که فردا هم مثل تمام انتخابات های پیشتر، مردم خوب یا بد شرکت می کنند. متاسفانه یا خوشبختانه رای می دهند و چه بخواهیم و چه نخواهیم نظام هم از مشارکت مردم به نفع خود استفاده خواهد کرد. الان دیگر همه می دانیم که کاندیدا ها آنقدر یک دست شده اند که فقط گویی یک انتخابات درون حزبی را شاهدیم. بسیاری از نامزد های نامزد های اصلاح طلبان رد صلاحیت شده اند و از همین تعداد کم باقی مانده نیز عموما چهره آشنایی را نمی توان یافت. جنبش اصلاحات که در خرداد ۷۶ آغاز شد سرآغازی بود بر حضور تفکری مخالف که گرچه قصد براندازی نظام را نداشت ( هر چند در تیر ماه ۸۷ تا آنجا هم پیش رفت ) اما به هر حال همین که جنبشی متشکل از گروهی از سیاسیون با تفکراتی باز تر راهی مجلس و دولت شده بودند کور سوی امیدی بود برای آنان که انگار دیگر امیدی به بهبودی نداشتند. الان دیگر اصلاحات شکست خورده و اصلاح طلبان تنها به عنوان اقلیتی کوچک بخشی از مجلس را اشغال کرده اند. محمد خاتمی رییس جمهور اصلاحات که با شعار های آزادی خواهانه اش پا به میدان نهاد اکنون فقط مسئولیت بنیاد باران را بر عهده دارد که آن هم از حد یک NGO ی دانشجویی فراتر نمی رود. اما با این حال و با توصیف تمام این ها نمی خواهم مانند بسیاری انتخابات را تحریم کنم! هر چند تا همین امروز صبح اینطور فکر می کردم اما الان به دلیلی که خودم هم نمی دانم چیست احساس می کنم نباید مجلس را کاملا به دست نماینده های اصولگرایی سپرد که روز به روز و آگاهانه یا نا آگاهانه کشور را به سمت ویرانی می برند. الان احساس می کنم که دیگر مهم نیست که نظام چقدر روی رای دادن مان تبلیغ می کند. ما چه رای بدهیم و چه رای ندهیم نظام تبلیغات خودش را دارد ( راستی یاد شوروی نمی افتید؟! ) مهم این است که به هر حال چند نماینده از طیفی وارد مجلس شوند که مهم ترین خصیصه شان دموکراسی خواهی و مخالفت با ولایت مطلقه فقیه است. هر چند نمایندگانی باشند که شاید در طول چهار سال وکالت شان در مجلس کوچکترین فعالیتی انجام ندهند اما همین که طیفی مخالف، هر چند در اقلیت، حضور داشته باشند خود شکلی از مبارزه و اظهار نظر و تمام آن فعالیت های جامعه مدنی است که سال ها آرزوی دست یابی به شکل کامل و جهانی اش را داشته ایم و فکر هم نمی کنم حالا حالا ها به آن دست یابیم!
همین دیشب مطلبی در اینترنت خواندم درباره اینکه آدم و حوا که هیچ وقت به طور رسمی به عقد یکدیگر در نیامده بودند و هیچ کشیش یا آخوندی نبوده که آن ها را عقد کند پس ازدواجشان غیر شرعی است و ما همه فرزندان حرامزاده آن هاییم! البته مطلب لحن طنز داشت و مسئله ای هم که مطرح می کرد خیلی تازه و تکان دهنده نبود! مسئله جالب برایم تصویری بود که بالای مطلب وجود داشت. نقاشی آدم و حوا که برهنه کنار یکدیگر ایستاده اند و با برگ درخت عورتین شان را پوشانده اند. جالب پست مدرنیسمی بود که در همین پوشاندن عورتین وجود دارد. آخر آدم و حوا خود را از چه کسی پوشانده اند؟ آیا آن ها حضور ما را به عنوان فرزندان شان در آینده احساس کرده اند؟ آیا سوژه از حضور مخاطب آگاه است؟ این مسئله چند بار دیگر نیز به شکل های دیگر به ذهنم رسیده بود. مثلا فیلمی می بینیم که زن و مرد پس از داشتن یک رابطه جنسی حالا از رختخواب بیرون آمده اند. زن سریع دستش را یا پتو را روی سینه هایش می کشد و آن ها را می پوشاند حال آنکه در دنیای فیلم همین چند دقیقه پیش در آغوش مرد بوده و غیر از مرد نیز کس دیگری آنجا وجود ندارد! آیا آنجا هم زن از حضور مخاطب آگاه است و خود را از مخاطب می پوشاند؟
امروز در ماهنامه نگاه نو خطابه دوریس لسینگ، برنده نوبل امسال را خواندم. خطابه ای که هنگام گرفتن جایزه خوانده. متن این خطابه آنقدر تاثیر گذار و تکان دهنده بود که به نظرم گوینده اش برای همین خطابه هم لیاقت جایزه نوبل را داشته. اینگونه است که وقتی آدم های بزرگ خطابه هم می خوانند شاهکار در می آید! متن کاملش را در اینجا قرار می دهم. سعی کنید تنبلی را کنار بگذارید و تا انتها بخوانید. در ضمن این متن در شماره ۷۶ ماهنامه نگاه نو ترجمه و چاپ شده است:
كساني كه نوبل نميبرند
دوريس لسينگ (ترجمه رضا رضائي)
(نگاه نو، شماره 76، بهمن 1386، صفحات 12-6)
بر درگاهي ايستادهام و دارم از ميان گرد و غبار به جايي نگاه ميكنم كه به من گفتهاند جنگلي است كه هنوز درختهايش را قطع نكردهاند.
ديروز با اتومبيل از ميان كيلومترها كنده درخت عبور كردم، از ميان بقاياي سوخته از آتش، همان جا كه در سال 1956 شگفتانگيزترين جنگلي بود كه در عمرم ديده بودم اما ديگر نابود نابود شده است. مردم بايد شكمشان را سير كنند. هيزم لازم دارند.
اين جا شمال غربي زيمباوه است در دهه 1980، و من به ديدن دوستي آمدهام كه در لندن معلم مدرسه بود. به اين جا آمده تا به قول معروف "به افريقا كمك كند". آدم نسبتا ايدئاليستي است. از چيزي كه اين جا در مدرسه ديده بود به بهت و افسردگي افتاده بود. به زحمت از اين افسردگي در آمد. اين مدرسه شبيه همه مدرسههاي ديگري است كه بعد از استقلال ساخته شدهاند. چهار اتاق آجري بزرگ است وسط خاك و خل، كنار هم، يك دو سه چهار، با نيمچه اتاقي در انتها كه كتابخانه است. در اين كلاسها تخته سياه هست، اما دوست من گچ را توي جيبش ميگذارد و گرنه كش ميروند. در اين مدرسه اصلا نقشه يا كره جغرافيايي نيست، كتاب درسي نيست، دفتر مشق نيست، خودكار نيست. توي كتابخانه هم هيچ كتابي نيست كه شاگردها دوست داشته باشند بخوانند. فقط مجلدات قطوري هست مربوط به دانشگاههاي امريكا كه حتي به دست گرفتن آنها كار سختي است. كتابهاي دور ريخته كتابخانههاي سفيدپوستها، داستانهاي پليسي، يا كتابهايي با عنوانهايي شبيه "تعطيلات در پاريس" يا "شادي عشق ميآورد".
بزي هست كه سعي دارد با علفهاي پلاسيده خودش را سير كند. مدير مدرسه بودجه را حيف و ميل كرده و باز اين سوال، منتها در محيطي محقرتر، پيش آمده كه چرا اين آدمها اين طور رفتار ميكنند در حالي كه قاعدتا ميدانند همه آنها را ميپايند؟
دوست من هيچ پول ندارد، چون هر موقع كه حقوقش را ميگيرد، همه، از شاگرد گرفته تا معلم، از او قرض ميكنند. احتمالا هيچ وقت هم قرضشان را پس نخواهند داد. شاگردها از شش ساله هستند تا بيستو شش ساله، چون بعضيها كه در بچگي به مدرسه نرفتهاند، حالا آمدهاند مدرسه تا جبران كنند. بعضي از شاگردها هر روز صبح كيلومترها راه ميآيند، چه آفتاب باشد چه باران، و از رودخانهها هم عبور ميكنند.
نميتوانند مشق بنويسند و تكاليفشان را انجام بدهند، چون روستاها برق ندارند، و در روشنايي هيزم افروخته هم نميشود به اين راحتيها درس خواند. دخترها وقتي از مدرسه به خانه برميگردند تازه بايد بروند آب بياورند و غذا بپزند. قبل از راه افتادن به طرف مدرسه هم همينطور.
وقتي نزد دوستم در اتاقش مينشينم، آدمها خيلي خجول سرك ميكشند و همه بدون استثنا كتاب ميخواهند. "وقتي به لندن برگشتيد لطفا براي ما كتاب بفرستيد." يكيشان ميگفت: "به ما خواندن ياد دادهاند، ولي ما اصلا كتاب نداريم." هر كسي كه من ميديدم، بله، همه، بدون استثنا، كتاب ميخواستند.
من چند روز آن جا بودم. گرد و غبار بود و خاك. آب كم بود چون تلمبهها خراب شده بودند، و زنها داشتند باز از رودخانه آب ميآوردند.
يك معلم ايدئاليست ديگر كه او هم انگليسي بود بعد از ديدن اين "مدرسه" حالش بد شد.
روز آخر، پايان ترم بود. بز را كشتند، گوشتش را تكه تكه كردند و در يك ظرف بزرگ حلبي انداختند و پختند. اين جشن پايان ترم بود كه همه منتظرش بودند، هليم و گوشت پخته بز. جشنشان ادامه داشت كه من سوار اتومبيل شدم و رفتم، باز هم از ميان بقاياي سوخته و كندههاي قطع شده درختهاي جنگل.
فكر نميكنم بسياري از شاگردهاي اين مدرسه جايزهاي بگيرند.
روز بعد. حالا در مدرسهاي در شمال لندن هستم، مدرسه بسيار خوبي كه همه ما اسمش را شنيدهايم. مدرسه پسرانهاي است با ساختمانهاي خوب، و اطرافش باغچه و باغ.
اين شاگردها هر هفته يك مهمان معروف دارند، و خيلي طبيعي ممكن است اين مهمان پدر يكي از آنها باشد، يكي از بستگان آنها، يا حتي مادر يكي از آنها. خلاصه، بازديد يك آدم معروف از اين مدرسه براي اين شاگردها حادثه خاصي به حساب نميآيد.
آن مدرسه شمال غربي زيمبابوه وسط گرد و غبار هنوز در ذهن من است، و من به اين قيافههاي نه چندان مشتاق نگاه ميكنم وسعي دارم به آنها بگويم كه هفته پيش چه ديدهام- كلاسهاي بدون كتاب، بدون دفتر، بدون نقشه جغرافيايي، حتي بدون يك نقشه معمولي كه به ديوار زده باشند، مدرسهاي كه معلمهايش التماس ميكنند برايشان كتابهايي بفرستيم كه بتوانند طرز تدريس را از روي آنها بياموزند، چون خود اين معلمها هجده نوزده ساله هستند. بله، كتاب ميخواهند. به اين پسرها ميگويم كه همه از ما كتاب گدايي ميكنند، تك تكشان. "لطفا براي ما كتاب بفرستيد." مطمئنم كه هر كس به اين جا ميآيد، موقع سخنرانياش لحظهاي ميرسد كه به قيافهها دقت ميكند و ميبيند همه گنگ و بيتفاوتاند. مخاطبتان نميشنود شما چه ميگوييد. هيچ تصويري در ذهنشان نيست كه با حرفي كه شما ميزنيد جور در بيايد- مدرسهاي وسط گرد و غبار، جايي كه آب كمياب است، جايي كه كشتن بز و پختنش در يك ديگ بزرگ، سور آخر ترم است.
مگر ميتوانند اين فقر مطلق را تجسم كنند؟
من نهايت تلاشم را ميكنم. آنها هم با نهايت ادب ميشنوند. بعد صحبتم تمام ميشود، و من ميمانم و معلمها. طبق معمول ميپرسم كتابخانه در چه وضعي است، و آيا شاگردها كتاب ميخوانند يا نه. من در اين مدرسه نمونه باز همان جوابي را ميشنوم كه هر وقت به مدرسههاي ديگر و حتي دانشگاهها ميروم هميشه ميشنوم.
"ميدانيد كه وضع از چه قرار است. خيلي از اين پسرها اصلا هيچ وقت كتاب نميخوانند فقط از نصف ظرفيت كتابخانه استفاده ميشود."
"ميدانيد كه وضع از چه قرار است." بله، حتما ميدانيم وضع از چه قرار است. همه ما ميدانيم.
ما در فرهنگ پاره پارهاي به سر ميبريم كه در آن يقينهاي ما، حتي يقينهاي چند دهه پيش ما، مورد ترديد قرار گرفته است، و خيلي عادي شده كه مردان و زنان جواني كه سالها درس خواندهاند هيچ چيز از دنيا ندانند، هيچ كتاب نخوانده باشند، فقط بعضي چيزهاي خاص را بدانند، مثلا كامپيوتر.
اتفاقي كه براي ما افتاده است نوآوريهاي خيرهكننده است، كامپيوتر و اينترنت و تلويزيون، نوعي انقلاب. اين اولين انقلابي نيست كه ما انسانها با آن مواجه شدهايم. انقلاب چاپ، كه فقط ظرف چند دهه روي نداد بلكه خيلي بيشتر طول كشيد، اذهان و شيوههاي انديشيدن را عوض كرد. ما، آدمهاي بيمحابا، به روال هميشگيمان آن را يكسره پذيرفتيم و هيچ سوال نكرديم كه "با اين اختراع چاپ، چه اتفاقي براي ما افتاده؟" حالا هم اصلا درنگ نكردهايم تا از خودمان بپرسيم كه ما و ذهن ما با اين اينترنت نوظهور چه تغييري خواهد كرد، همين اينترنت كه يك نسل كامل را فريفته بطالتهاي خود كرده، طوري كه حتي آدمهاي كاملا عاقل هم معترفاند كه وقتي گرفتارش ميشوند به دشواري ميتوانند از آن خلاص شوند و شايد يك روز تمام بگذرد و هنوز مشغول سرك كشيدن به اين جا و آن جا باشند.
تا چند وقت پيش، هر كس كه درسي خوانده بود به تعليم و تعلم احترام ميگذاشت و قدر گنجينه بزرگ ادبيات ما را ميدانست. البته همه ميدانيم كه وقتي وضع ما به اين خوبي بود، عدهاي وانمود ميكردند كتاب ميخوانند، وانمود ميكردند به آموزش و يادگيري ارج ميگذارند، اما طبق اسناد و مدارك ميدانيم كه زحمتكشان، اعم از مرد و زن، عاشق كتاب بودهاند. شواهد آن هم كتابخانههاي زحمتكشان، نهادهاي آموزشيشان، و آموزشگاههاي قرنهاي هجدهم و نوزدهم است. كتاب و كتابخواني جزء آموزش همگاني بود.
مسنترها وقتي با جوانترها صحبت ميكنند لابد متوجه ميشوند كه چه قدر از آموزش و تحصيل خودشان را كتاب و كتابخواني تشكيل ميداده، چون جوانترها از مسنترها كمتر ميدانند. خب، اگر بچهها نميتوانند كتاب بخوانند، علتش اين است كه تا به حال كتاب نخواندهاند.
بله، همه ما اين داستان غمانگيز را ميدانيم. اما پايان اين داستان را نميدانيم.
به ياد اين ضربالمثل قديمي ميافتيم كه "كتاب خواندن آدم را پر ميكند" – بگذريم از لطيفههايي كه براي زياد خواندن ساختهاند - كتاب خواندن ذهن هر انساني را، اعم از زن و مرد پر ميكند از اطلاعات، تاريخ، انواع و اقسام معلومات.
ولي ما تنها آدمهاي اين دنيا نيستيم. چند وقت پيش، خانمي از دوستانم به من تلفن كرد و گفت كه به زيمبابوه رفته بود، به روستايي كه آدمهايش سه روز بود غذا نخورده بودند اما داشتند درباره كتاب حرف ميزدند، درباره اين كه چه طور كتاب تهيه كنند، درباره آموزش.
من عضو سازمان كوچكي هستم كه به قصد كتابرساني به روستاها پا گرفته است. عدهاي به دليل ديگري به زيمبابوه رفته بودند و ميخواستند واقعيات زندگي مردم عادي را بررسي كنند. گزارش دادند كه روستاها، بر خلاف آنچه بعضي از مردم ميگويند، پر از آدمهاي باهوش هستند، معلمهاي بازنشسته، معلمهايي كه به مرخصي آمدهاند، بچههايي كه تعطيلات را ميگذرانند، و پيرترها. من خودم خرج يك تحقيق كوچك را دادم تا ببينيم آدمها چه مطالبي را دوست دارند بخوانند، و ديديم كه نتايج ما مشابه نتايج تحقيق يك گروه سوئدي است كه البته من قبلا از آن بياطلاع بودم. كساني كه كتاب ميخواندند، دوست داشتند همان كتابهايي را بخوانند كه اروپاييها دوست دارند بخوانند- انواع و اقسام رمانها، داستانهاي علمي، شعر، داستانهاي پليسي، نمايشنامهها، شكسپير. و كتابهاي خودآموز از قبيل "چه گونه در بانك حساب باز كنيم" در انتهاي فهرست بودند. همه آثار شكسپير، بله از شكسپير اسم ميبردند. يك مشكل كتاب پيدا كردن براي روستاييان اين است كه نميدانند چه كتابي موجود است. بنابراين، فلان كتاب ثابت مدرسه، مانند شهردار كستربريج، صرفا به اين علت كه ميدانند اين كتاب آن جا هست طرفدار پيدا ميكند. قلعه حيوانات به دلايل واضحي پرطرفدارتر از همه رمانهاست.
سازمان كوچك ما از هر جا كه ميشد كتاب جمع ميكرد، ولي يادتان باشد كه يك نسخه كتاب جلد نازك چاپ انگلستان قيمتش معادل يك ماه دستمزد بود. اين مربوط ميشود به قبل از دوره حكومت وحشت موگابه. الان با احتساب تورم، معادل دستمزد چند سال است. اما وقتي يك جعبه كتاب به فلان روستا ميرسد، با توجه به اين كه بنزين هم پيدا نميشود، با اشك به پيشواز آن جعبه ميروند. كتابخانه ممكن است يك تكه تخته باشد زير يك درخت، روي چند تا آجر. ظرف يك هفته كلاسهاي سوادآموزي تشكيل ميشود- كساني كه ميتوانند بخوانند به كساني كه نميتوانند بخوانند خواندن ياد ميدهند – كلاسهايي كه خود اهالي راه مياندازند. در يك روستاي دور افتاده، چون هيچ رماني به زبان تونگا وجود نداشت، چند تا از بر و بچهها نشستند و رمانهايي به زبان تونگا نوشتند. در زيمبابوه شش زبان اصلي وجود دارد، يا در همين حدود، و به همه اين زبانها رمانهايي چاپ شده است پر از خشونت، تجاوز به محارم، كشت و كشتار.
در آغاز نروژ از سازمان كوچك ما حمايت كرد، بعد هم سوئد. بدون اين حمايت، كتابرساني ما ادامه نمييافت. در آن صورت، براي كساني كه تشنه كتاباند فقط رمانهاي چاپ زيمبابوه و كتابهاي خودآموز ارسال ميشد.
ميگويند مردم زير دست حكومتي ميافتند كه لياقتشان است، اما من فكر نميكنم اين حرف در مورد زيمبابوه درست باشد. يادمان نرود كه اين عطش و احترام به كتاب ربطي به رژيم موگابه ندارد، بلكه از زمان رژيم قبل- رژيم سفيدها- وجود داشته است. واقعا پديده شگفتانگيزي است اين عطش كتاب، و ما همه جا شاهد اين پديده هستيم، از كنيا گرفته تا دماغه اميد نيك.
اين قضيه ربط عجيبي دارد به يك واقعيت: من در جايي بزرگ شدهام كه شبيه كلبههاي گلي بود، با سقف گالي پوش. اين جور خانهها را در جاهايي ميسازند كه ني يا علف، گل مناسب و تيرك براي ديوار وجود داشته باشد، مثلا انگلستان دوره ساكسونها. خانهاي كه من در آن بزرگ شدم چهار اتاق داشت در كنار هم، نه يك اتاق، و نكته اين است كه پر از كتاب بود. هم پدر و مادرم از انگلستان با خودشان كتاب به افريقا آورده بودند و هم مادرم براي بچههايش كتاب از انگلستان سفارش ميداد، كتابهايي كه لاي كاغذ قهوهاي بستهبندي ميشدند و مايه شادي من در روزهاي جوانيام بودند. كلبهاي گلي اما پر از كتاب.
گاهي كساني برايم نامه ميفرستند كه در روستا زندگي ميكنند و آب و برق ندارند (درست مثل خانواده من در آن كلبه دراز گلي). مينويسند: "من هم نويسنده خواهم شد، زيرا خانهام عين خانهاي است كه شما در آن زندگي ميكرديد."
ولي مشكل همين جاست. نه.
از خانههايي بيكتاب نويسندگي و نويسنده بيرون نميآيد. تفاوت همين است. مشكل همين جاست.
داشتم به متن سخنراني بعضي از برندگان نوبل در اين سالهاي اخير نگاه ميكردم. اورهان پاموك بزرگ را در نظر بگيريد. گفته است كه پدرش 1500 جلد كتاب داشت. استعداد او از خلا نيامده، او به سنتي عظيم متصل بود.
وي. اس. نيپل را در نظر بگيريد. ميگويد كه ودا هاي هند در ياد خانوادهاش بوده. پدرش او را به نوشتن تشويق ميكرده. وقتي هم به انگلستان آمد از كتابخانه بريتيش ميوزيم زياد استفاده كرد. خب. او هم با سنتي عظيم سر و كار داشت.
جان كوتيسه را در نظر بگيريم. او نه تنها با سنتي عظيم در ارتباط بود، بلكه خودش سنت بود: در كيپ تاون ادبيات درس ميداد. من چه قدر متاسفم كه هيچ وقت در هيچ يك از كلاسهايش حضور نداشتهام و از اين ذهن جسور و شگفتانگيز تعليم نگرفتهام.
براي نوشتن، براي خلق ادبيات، بايد رابطه نزديكي با كتاب و كتابخانه داشت، با سنت.
من يك دوست زيمبابوهاي دارم كه نويسنده است. سياهپوست است. اين به بحث من ربط دارد. خواندن را از برچسبهاي روي شيشههاي مربا ياد گرفت، برچسبهاي روي قوطيهاي كمپوت. در ناحيهاي بزرگ شد كه من با اتومبيل از وسطش گذشتم، ناحيهاي مخصوص سياهپوستان روستايي. زمين سنگ و شن است، با بوتههاي كوتاه پراكنده. كلبهها محقرند، اصلا شبيه كلبههاي كساني نيستند كه دستشان به دهنشان ميرسد و از كلبه خود خوب نگهداري ميكنند. يك مدرسه هم هست- اما شبيه همان مدرسهاي كه گفتم. وسط يك كپه آشغال يك دايرهالمعارف كودكان پيدا كرد كه آن را دور انداخته بودند، و شروع كرد از روي آن ياد گرفتن.
موقع استقلال، سال 1980، چند نويسنده خوب در زيمبابوه بودند، واقعا شبيه آشيانهاي از مرغان آوازخوان. اينها در رودزياي جنوبي سابق كه دست سفيدها بود درس خوانده بودند- در مدرسههاي ميسيونرها، مدرسههاي بهتر. امروز در زيمبابوه نويسنده ساخته نميشود. به اين سادگي كه نيست، در رژيم موگابه نميشود .
همه نويسندگان راه دشواري را براي باسواد شدن طي كردهاند، چه رسد به نويسنده شدن. يادگرفتن از نوشتههاي روي قوطي مربا و دايرهالمعارف دور انداخته, پديده نادري نيست. تازه ما داريم درباره مردمي حرف ميزنيم كه محتاج استاندارهاي آموزش هستند اما خيلي مانده به آن برسند. كلبه يا كلبههايي پر از بچه - مادري از پا افتاده، جنگ براي پيدا كردن غذا و لباس.
اما به رغم اين دشواريها نويسندگاني پديد ميآيند، چون يك نكته ديگر هم هست كه بايد به ياد بسپاريم. اين زيمبابوه كمتر از صد سال قبل تسخير شد. پدربزرگها و مادر بزرگهاي اين مردم احتمالا قصهگويان قبيله خودشان بودند. سنت شفاهي وجود داشته. ظرف يكي دو نسل، نوعي گذار از داستانهاي سينه به سينه به چاپ و كتاب صورت گرفته. چه دستاوردي.
كتاب عملا از كپههاي آشغال و پسماندههاي جهان سفيدپوستها به دست ميآيد. گيريم كه يك بسته كاغذ دستتان باشد، نه ماشين شده، اما به هر حال كتابي كه بايد برايش ناشري پيدا كنيد كه به شما پولي بدهد، قادر به پول دادن باشد، كتابها را توزيع كند. من چندين مطلب به دستم رسيده كه اوضاع چاپ و نشر را در افريقا نشان ميدهد. حتي در نقاط مرفهتري مثل شمال افريقا، كه سنت متفاوتي دارد، صحبت از چاپ و نشر نوعي روياپردازي درباره احتمالات است.
من دارم از كتابهايي حرف ميزنم كه هيچ وقت نوشته نميشنوند، نويسندگاني كه نميتوانند كتاب بنويسند چون ناشري در كار نيست. صداهايي است كه به گوشها نميرسد. نميتوان اين اتلاف استعدادها و تواناييها را محاسبه كرد. اما قبل از اين مرحله توليد كتاب، كه مستلزم وجود ناشر، پيش پرداخت، تشويق و خيلي چيزهاي ديگر است، يك كمبود ديگر هم در كار است.
معمولا از نويسندگان سوال ميكنند كه چه طور مينويسند؟ با كامپيوتر؟ ماشين تايپ برقي؟ با قلم پردار؟ دستي؟ اما سوال اصلي اين است: "آيا جايي پيدا كردهاي، جايي خلوت، كه وقتي مينويسي آن جا باشي؟ در چنين جايي، كه حالتي شبيه شنيدن دارد، حالتي شبيه دقت و توجه دارد، بله، در چنين جايي است كه واژهها ميآيند، واژههايي كه كاراكترهاي شما به زبان ميآورند، همين طور ايدهها - الهام.
اگر نويسنده ما نتواند اين جاي خاص را پيدا كند، شعرها و داستانهايش قبل از تولد ميميرند.
وقتي نويسندگان با هم حرف ميزنند، چيزي كه از يكديگر ميپرسند معمولا به اين جاي خاص مربوط ميشود، به اين زمان ديگر. ميگويند: "آن را پيدا كردهاي؟ مال خودت كردهاي؟"
بياييد برويم سراغ جاي ديگري كه خيلي تفاوت دارد. بياييم لندن، يكي از شهرهاي بزرگ. نويسنده جديدي پيدا شده. به طعنه ميپرسيم ممههاي خانم چه جوري است؟ خوشگل است؟ آقا جذاب است؟ خوش قيافه است؟ شوخي ميكنيم، اما اين شوخي نيست.
براي اين كشف جديد هورا ميكشند، احتمالا كلي پول به او ميدهند. بيخ گوششان دوربين و ضبطصوت وز وز ميكند. همه جا استقبال، تعريف و تمجيد، روي دست بردن. ما مسنترها كه اين چيزها را پشت سر گذاشتهايم دلمان به حال اين تازهكارها ميسوزد، چون غافلاند كه چه اتفاقي دارد ميافتد.
آقا يا خانم مجيز ميشنود، خوشش ميآيد.
اما يك سال بعد از او بپرسيد نظرش چيست. من شنيدهام. ميگويد:
"اين بدترين اتفاقي بوده كه ميشده بيفتد."
بعضي از نويسندههاي تازه كار كه زياد دور و برشان سرو صدا شده است، ديگر چيزي ننوشتهاند يا آن چيزي را كه ميخواستهاند يا منظورشان بوده ننوشتهاند.
ما مسنترها ميخواهيم زير گوش معصوم آنها زمزمه كنيم: " آيا جايت را پيدا كردهاي؟ جايي كه فقط مال خودت باشد، جاي لازمي كه در آن صداهاي خودت با تو حرف بزند، فقط با تو، جايي كه بتواني رويا ببيني. آهان، به آن بچسب، نگذار در برود."
بايد آموزش در كار باشد.
من ذهنم پر است از خاطرههاي درخشاني از افريقا كه هر موقع بخواهم ميتوانم به آنها جان ببخشم و نگاه كنم. آن غروبها، طلايي و ارغواني و نارنجي، كه شامگاهان بر آسمان ميگسترند؛ پروانهها و شبپرهها و زنبورها بر بوتههاي عطرآگين صحراي كالاهاري. يا نشستن بر كرانه رود زامبزي. آن جا كه آب بين دو ديواره سبز رنگ باخته ميغلتد، زيرا كه فصل خشك است، اما رود سبز تيره و براق است، با انواع پرندگان افريقا در اطراف. بله، فيلها، زرافهها، شيرها و بقيه جانوران، آن هم به وفور، و نيز آسمان شب، هنوز پاك، سيهفام و شگفتآور، پر از ستارههاي بيقرار.
اما خاطرههاي ديگري هم دارم. جواني شايد هجده ساله، اشك ميريزد و در "كتابخانه"اش ايستاده است. مسافري امريكايي پس از ديدن كتابخانهاي بيكتاب، جعبهاي كتاب فرستاده است، اما اين جوان كتابها را يكي يكي با احترام در آورده و دورشان را نايلون كشيده است. ميگوييم :"مگر قرار نيست اين كتابها را بخوانند؟ " جواب ميدهد: نه، كثيف ميشوند، آن وقت من از كجا كتاب بياورم؟
از ما ميخواهد از انگلستان برايش كتابهايي بفرستيم كه از روي آنها ياد بگيرد درس بدهد. با التماس ميگويد: فقط چهار سال دبيرستان رفتم و هيچ موقع به من ياد نداند چه گونه بايد درس بدهم." من معلمي را ديدهام در مدرسهاي كه اصلا كتاب درسي نداشت، حتي تكهاي گچ براي تخته سياه نداشت- آن را دزديده بودند- و براي آن كه به شاگردان شش تا هجده سالهاش درس بدهد با سنگ روي خاك مينوشت و ميخواند "دو دو تا چهار تا ..." و الي آخر. من دختر خانمي را ديدهام كه شايد بيست سال هم سن نداشت، او هم بدون كتاب درسي، دفتر، خودكار- هيچي، و داشت با چوب روي خاك الفبا ياد ميداد، در حالي كه خورشيد ميگداخت و خاك به هوا بلند شده بود. اين عطش آموزش را در افريقا ميبينيم، در همه جاي جهان سوم، در هر نقطهاي به هر نامي كه باشد، جايي كه پدر و مادرها دلشان ميخواهد بچههايشان درس بخوانند تا از فقر رهايي بيابند و به مواهب سواد دست پيدا كنند.
همين آموزش اكنون اين طور در معرض خطر است.
خودتان را در نقطهاي از جنوب افريقا تصور كنيد، در مغازهاي هندي، در ناحيهاي فقيرنشين، موقع خشكسالي. آدمها صف بستهاند، بيشترشان زناند، و انواع ظرف براي آب به دست دارند. هر بعدازظهر از شهر براي اين مغازه آب ميآورند، و مردم هم منتظر اين آب گرانبها هستند.
مرد هندي ايستاده، كف دستش را روي پيشخوان گذاشته و دارد به زن سياهپوستي نگاه ميكند كه خم شده روي يك كپه كاغذ كه ظاهرا ورق پارههاي يك كتاب است. دارد آناكارنينا را ميخواند.
آهسته ميخواند، لبش ميجنبد، شمرده شمرده ميخواند. به نظر ميرسد كتاب مشكلي باشد. زن جواني است كه دو بچه كوچكش خود را به پاهايش چسباندهاند. آبستن است. مرد هندي ناراحت است. روسري زن جوان كه بايد سفيد باشد خاك گرفته و زرد شده است. روي سينهاش و دستهايش خاك آلود است. مرد از صف هم ناراحت است. همه تشنهاند، اما او آب كافي براي همه آنها ندارد. عصباني است، چون ميداند كه عدهاي در آن سوي غبارهاي گرد و خاك دارند ميميرند. برادرش، كه از او بزرگتر است، اين جا بود. از همه چيز مواظبت ميكرد. اما گفته بود احتياج به مرخصي دارد و به شهر رفته بود، آن هم با حال و روزي واقعا نزار، به علت قحطي و بيآبي.
مرد كنجكاو شده. به زن جوان ميگويد : "چه ميخواني؟"
زن ميگويد: "مربوط ميشود به روسيه." مرد ميگويد: "ميداني روسيه كجاست؟" خودش هم درست نميداند كجاست.
زن جوان كه چشمهايش از گرد و غبار قرمز شده، با افتخار به مرد جوان نگاه ميكند و ميگويد: "من توي كلاس از همه بهتر بودم. معلمم ميگفت من از همه بهترم."
خواندن را از سر ميگيرد. ميخواهد به آخر پاراگراف برسد.
مرد هندي به آن دو بچه كوچك نگاه ميكند، و دستش مي رود طرف فانتا. اما مادر بچهها مي گويد: "فانتا نده. تشنهترشان ميكند." مرد هندي ميداند كه نبايد، اما ميرود سراغ يك ظرف بزرگ پلاستيكي كه آن پايين است، زير پيشخوان. دو ليوان پلاستيكي را پر از آب ميكند و به بچهها ميدهد. به زن نگاه مي كند كه آب خوردن بچههايش را ميبيند و لبهايش ميلرزد. مرد يك ليوان آب هم به او ميدهد. از طرز آب خوردن او دلش به درد ميآيد، بس كه زن تشنه بوده و عطش داشته.
بعد زن يك ظرف پلاستيكي به مرد ميدهد، و مرد آن را پر ميكند. زن جوان و بچهها با دقت نگاه ميكنند تا مبادا قطرهاي بيرون بريزد.
بار ديگر خم ميشود روي كتاب. آهسته آهسته ميخواند اما اين پاراگراف جذبش ميكند و دوباره ميخواند.
"وارنكا با روسري سفيدي كه روي موهاي سياهش بود، وسط بچهها، با آن خوشخلقي و رفتار شادي كه با آنها داشت، آشكارا هيجانزده از فكر خواستگاري احتمالي مردي كه او دوستش داشت، بسيار جذاب به نظر ميآمد. كوزنيشف كنارش راه ميرفت و مدام نگاههاي تحسينآميزي به او ميانداخت. با نگاه كردن به وارنكا همه آن حرفهاي خوشي را به ياد ميآورد كه از دهانش شنيده بود، همه آن خوبيهايي را به خاطر ميآورد كه در او سراغ داشت، و بيش از پيش در مييافت احساسي كه به او داشته احساسي نادر است، احساسي كه فقط يك بار، مدتها پيش، مدتهاي مديد پيش، در آغاز جوانياش داشته است. با هر گامي كه بر ميداشت، شادياش از اين كه نزديك اوست بيشتر ميشد، و سرانجام اين شادي به حدي رسيد كه وقتي قارچ بزرگي با ساقه باريك و كلاهك حلقهاي را برداشت و در سبد وارنگا گذاشت، به چشمهاي او نگاه كرد و با ديدن سرخي رضايت و هراسي كه به چهره او دويده بود خودش هم دستپاچه شد و در سكوت لبخندي به او زد كه از خيلي چيزها حكايت ميكرد."
اين اوراق چاپي روي پيشخوان است، كنار چند شماره قديمي از مجلات مختلف، بعضي اوراق روزنامهها، دخترهايي با بيكيني.
وقتش شده كه زن از خلوت مغازه هندي خارج بشود و راه چهار مايلي روستا را در پيش بگيرد. وقتش شده ... كه خارج بشود از صف زنان منتظري كه قيل و قال ميكنند. اما مرد هندي هنوز اين دست و آن دست ميكند. ميداند براي زن چه زحمتي دارد- برگشتن به خانه، با دو تا بچه كه به او چسبيدهاند. نوشته چاپي را كه زن آن طور مجذوبش شده به او ميدهد، اما واقعا باورش نميشود كه اين زن ريزه ميزه با آن شكم گنده از آن مطالب سر در بياورد.
اين آناكارنينا، شايد يك سوم آن، روي پيشخوان يك مغازه پرت افتاده هندي چه ميكند؟ شايد ماجرا به قرار زير باشد.
فلان كارمند عاليرتبه مثلا سازمان ملل، موقعي كه داشت سفرش را شروع ميكرد و ميدانست كه اقيانوسها و درياها را بايد پشت سر بگذارد، يك جلد از اين رمان را از كتابفروشي خريد. سوار هواپيما كه شد، روي صندلي درجه يكش كه نشست، كتاب را سه قسمت كرد. موقع پاره كردن كتاب به چند مسافري كه اطرافش نشسته بودند نگاه كرد. ميدانست كه آنها با حيرت و كنجكاوي نگاهش ميكنند، اما كمي باعث تفريحشان هم شده بود. وقتي نشست و كمربندش را بست، با صداي بلند خطاب به هر كسي كه بشنود گفت: "هر وقت سفر طولاني دارم همين كار را ميكنم. آدم مجبور كه نيست تمام مدت كتاب حجيم به اين بزرگي را توي دستش بگيرد." البته اين رمان جلد نازك بود، ولي بله، حجيم بود. اين مرد عادت داشت كه موقع حرف زدنش بقيه آدمها حرفهايش را بشنوند. گفت: "هميشه در سفر همين كار را ميكنم، اصلا سفر كردن اين روزها خودش كار سختي است." همان موقع كه مسافرها داشتند سر جايشان مينشستند، او لاي آناكارنينا را باز كرد و خواند. وقتي مسافرها به او نگاه كردند (چه از روي كنجكاوي و چه نه) گفت :"خب، واقعا تنها راه سفر كردن همين است." رمان را ميشناخت، دوستش داشت، و اين طريقه بكر كتاب خواندن خودش نوعي چاشني بود براي كتابي كه به هر حال خيلي معروف بود.
وقتي به آخر يك قسمت از كتاب رسيد مهماندار را صدا زد تا آن را بدهد به منشياش كه در قسمت ارزانتر هواپيما نشسته بود. هر بار كه قسمتي از اين رمان بزرگ روسي، چند ورق چند ورق اما قابل خواندن، به قسمت پشت هواپيما فرستاده ميشد، عدهاي با كنجكاوي نگاه ميكردند، حتي تقبيح ميكردند. به هر حال، اين طرز خواندن ابتكاري آناكارنينا تاثير خودش را ميگذاشت، و احتمالا همه كساني كه در آن هواپيما بودند اين ماجرا يادشان ميماند.
آن پايين، در مغازهاي هندي، زن جوان خودش را به پيشخوان چسبانده و بچههاي كوچكش هم محكم دامنش را گرفتهاند. شلوار جين ميپوشد، چون زن مدرني است، اما روي جين يك دامن كلفت پشمي پوشيده كه لباس سنتي آن مردم است: بچههايش ميتوانند راحت به آن بياويزند، چون چينهاي ضخيم دارد.
نگاه تشكرآميزي به مرد هندي مياندازد و ميداند كه مرد از او خوشش آمده و برايش ناراحت است. بعد ميرود به ميان گرد و غبار خاك.
بچههايش گريهكنان همراهش ميروند. گلويشان پر از گرد و خاك است.
سخت بود، آه بله، سخت بود اين گام برداشتن، يك گام، گام بعد، در ميان خاك و خلي كه به شكل كپههاي نرم و گولزننده زير پاهايش كمين كرده است. سخت است، سخت- ولي او به سختي خو كرده، مگر نه؟ ذهنش مشغول داستاني است كه داشت ميخواند. دارد فكر ميكند: "عين من است، با روسري سفيدش، و تازه عين من مواظب بچههاست. ميشد من جاي او باشم، جاي آن دختر روس. و آن مرد، آن مرد دوستش دارد و از او خواستگاري خواهد كرد.]بعد از آن پاراگراف را نخوانده بود.[ بله، مردي هم به سراغ من خواهد آمد، مرا از همه اين چيزها دور خواهد كرد، من و بچهها را خواهد برد، بله، دوستم خواهد داشت و مراقبم خواهد بود."
راه ميرود. ظرف آب روي دوشش سنگيني ميكند. به راهش ادامه ميدهد. بچهها صداي لمبر زدن آب توي ظرف را ميشنوند. وسط راه ميايستد، ظرف را پايين ميگذارد. بچههايش ميگريند و به ظرف دست ميكشند. فكر ميكند كه نميتواند در ظرف را باز كند، چون گرد و خاك وارد آن ميشود. براي باز كردن آن هيچ چارهاي ندارد، مگر آن كه به خانه برسد.
به بچههايش ميگويد: "صبر داشته باشيد. طاقت بياوريد."
بايد خودش را جمع و جور كند و به راهش ادامه بدهد.
فكر ميكند. معلمم ميگفت كتابخانهاي هست، بزرگتر از سوپرماركت، ساختمان بزرگي پر از كتاب. زن به راهش ادامه ميدهد و لبخند ميزند، و باد هم گرد و خاك بر چهرهاش ميپاشد. فكر ميكند. من زرنگ هست. معلم ميگفت من زرنگ هستم. زرنگتر از همه مدرسه - معلم ميگفت بچههايم زرنگ ميشوند، مثل خودم. ميبرمشان به كتابخانه، جايي كه پر از كتاب است، و بچههايم مدرسه خواهند رفت، معلم خواهند شد- معلمم به من ميگفت كه ميتوانم معلم بشوم. به يك جاي دور خواهند رفت، پول در خواهند آورد. نزديك كتابخانه بزرگ زندگي خواهند كرد، و زندگي خوبي خواهند داشت.
شايد بپرسيد چه طور آن قسمت از رمان روسي از پيشخوان مغازه يك هندي سر در آورد؟
اين خودش يك داستان قشنگ از كار در ميآيد. شايد كسي اين داستان را بنويسد.
زن بينوا به راهش ادامه ميدهد، بدنش را راست نگه داشته و به فكر آبي است كه بعد از رسيدن به خانه به بچههايش خواهد داد و كمي هم خودش از آن خواهد نوشيد. ميرود، ميرود ... از ميان گرد و غبار مهيب خشكسالي افريقا.
ما آدمهاي خسته و بيرمقي هستيم، ماييم و اين دنيا - دنياي به خطر افتاده. به درد طعنه زدن ميخوريم، حتي نيشخند زدن. از بعضي الفاظ و ايدهها زياد استفاده نميكنيم، بس كه مستعمل شدهاند. اما شايد بخواهيم بعضي الفاظ را كه توانشان را از دست دادهاند احيا كنيم.
ما گنجينهاي داريم- گنج ادبيات را داريم كه قدمتش به زمان مصريها، يونانيها، روميها ميرسد. آن جاست، اين ثروت ادبيات، و هر كس كه بخت يارش باشد و به سراغ گنج بيايد دوباره و چند باره كشفش ميكند. گنج. فرض كنيد نبود. چه فقير ميشديم، چه قدر تهي ميبوديم.
ما ارثيهاي داريم از زبانها، شعرها، سرگذشتها، ارثيهاي كه هرگز به پايان نخواهد رسيد. هست، هميشه هست.
ارثيهاي داريم از داستانها، قصههاي داستانگويان قديم، كه نام بعضي از آنها را ميدانيم و نام بعضي ديگر را نميدانيم. داستانگويان قدمتشان ميرسد به ... ميرسد به محوطهاي وسط جنگل كه در آن آتش بزرگي روشن كردهاند و شمنهاي كهن ميرقصند و ميخوانند. آخر، ارثيه داستانهاي ما از آتش شروع شده، از جادو، از دنياي ارواح. امروز هم همان جاست.
از هر داستانگوي مدرني كه سوال كنيد، خواهد گفت هميشه لحظهاي هست كه آتش به جانش ميافتد، چيزي كه دوست داريم اسمش را بگذاريم الهام، و قدمتش برميگردد به آغاز بنيآدم، آتش، يخ و بادهاي عظيمي كه به ما و دنياي ما شكل دادهاند.
داستانگو در عمق وجود تك تك ماست. داستانباف هميشه با ماست. فرض كنيد دنيا طعمه جنگ شده، رعب و وحشتي كه همه ما ميتوانيم به راحتي تجسمش كنيم. فرض كنيد سيلاب در شهرهاي ما به راه افتاده، درياها طغيان كردهاند... باز هم داستانگو حضور خواهد داشت، زيرا تخيل و خيال ماست كه به ما شكل ميدهد، ما را نگه ميدارد، ما را خلق ميكند- چه بخواهيم، چه نخواهيم.
فرسوده ميشويم، جراحت ميبينيم، حتي نابود ميشويم، آن هنگام داستانهاي ماست و آن داستانگو كه ما را از نو خلق خواهند كرد. آن داستانگو، آن روياپرداز، آن اسطورهساز، بله اوست ققنوس ما، برترين حالت هستي ما، همان خلاقترين حالت ما.
زن بينوايي كه كورمال كورمال درميان گرد و غبار پيش ميرود و روياي درس خواندن بچههايش را در سر ميپرورد، آيا فكر ميكنيم ما از او برتريم؟ ما، با شكم سير، گنجههاي پر از لباس، خفه از ريخت و پاش؟
من فكر ميكنم هنوز هم آن زن است كه به ما ميگويد چه بايد كرد و آن زناني كه سه روز بود چيزي نخورده بودند اما از كتاب و درس و مشق حرف ميزدند.
مراسم اسکار امسال هم به خوبی و خوشی و کوری چشم دشمنان ( وقتی آمریکا دشمن ماست لابد ما هم دشمن آمریکا محسوب می شویم دیگر! ) برگزار شد و یکی از بهترین فیلم های این چند سال که پیشتر در همین وبلاگ چند خطی درباره اش نوشته بودم جایزه بهترین کارگردانی و بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه اقتباسی و بهترین بازیگر نقش دوم مرد را از آن خود کرد. درباره فیلم پیرمردها سرزمینی ندارند که به عقیده من به حق جوایز اصلی را از آن خود کرد می توان ساعت ها و ساعت ها حرف زد و از تلخ تر شدن دنیای برادران کوئن نسبت به آثار قبلی شان نگران شد و از بازی فوق العاده خاویر باردم به هیجان آمد و کلی درباره داستان حضور شیطان در دنیا و آرام نشستن و نظاره گر بودن کلانتر که قرار است نماینده خوبی باشد صحبت کرد. الان قصد ورود به دنیای پیچیده و تمثیلی کوئن ها را ندارم. الان فقط می خواهم یادآور این شوم که مراسم اسکار که می توان آن را نماینده سینمای یک سال هالیوود دانست هنوز هم فیلم های بزرگی را در کاندیدا های خود دارد و ما که این ور دنیا مراسم را از طریق کانال های ماهواره ای می بینیم هنوز هیجان زده می شویم و سر شوق می آییم و پیش بینی می کنیم و اس ام اس می زنیم حال آنکه جشنواره فجر که آن هم به هر حال آینه یک ساله سینمای کشورمان است روز به روز سردتر و بی حال تر و سفارشی تر شده و نهایت هیجان آن به نامه احمقانه جمال شورجه در پاسخ به نامه تعدادی از سینماگران بر می گردد. ما که باز از دور ( این بار نه از کشوری دیگر که فقط از شهری دیگر ) نظاره گر جشنواره فجر هستیم با خواندن یادداشت های روزانه جشنواره ای روز به روز حال مان بد تر می شود و روز به روز از سینمای کشورمان ناامیدتر می شویم حال آنکه اسکار همین امسال به جز شاهکار برداران کوئن چندین فیلم معرکه دیگر را نیز در کاندیداهای خود داشت که فیلم هایی مثل تاوان، جونو، خون به پا خواهد شد و ... تعدادی از آن هایند.
حال نمی دانم خوشحال باشم از اینکه سینما هنوز زنده است و هنوز که هنوز است سالانه فقط در آمریکا چند فیلم خوب تولید می شود چه برسد به کشورهای دیگر مثل فرانسه که آن ها هم به هر حال هر دو سه سالی یک بار تک خالی رو می کنند و روی آمریکایی ها را هم کم می کند، یا ناراحت باشم از اینکه از این همه سر زندگی سینما هیچ چیز نصیب سینمای ما نشده!!!
این مدت کوتاه که وبلاگ را آپدیت نکرده بودم خیلی کارها کردم. چند تا فیلم معرکه دیدم، چند تا کتاب معرکه خواندم و یک انقلاب کوچک هم راه انداختم که هنوز نتیجه نداده! اوایل که تصمیم به بازگشایی این وبلاگ گرفتم تصمیمم بر نوشتن روزانه یا حداقل یک روز در میان بود. هنوز هم سعی دارم بر این تصمیم واقعا سخت (!) پای فشاری کنم و وبلاگ را لااقل هر دو روز یکبار آپدیت کنم. تصمیمم بر این بوده ( و هست ) که مطالب وبلاگ موضوع خاصی نداشته باشند و از دغدغه های روزانه و کتاب ها و فیلم ها و آهنگ ها و اتفاقات و همه چیز بنویسم. آن طوری که همیشه دلم می خواسته مثلا در یک روزنامه آزاد ستونی داشته باشم یا حداقل کسی دیگر ستونی داشته باشد و هر طور که دوست دارد و درباره هر چیز که دوست دارد بنویسد و هیچ کس هم نباشد که خط قرمزی برایش رسم کند و هیچ ممیزی و سانسوری برایش وجود نداشته باشد و من مشتری دایم آن ستون باشم. فکر می کنم وبلاگ نویسی نمونه ای است از همین نوع روزنامه نگاری که می توان به راحتی عنوان سایبر ژورنالیسم را هم همراهش آورد و کلی کلاس کار را بالا برد. در وبلاگ نویسی دیگر کسی نیست بگوید چرا اینطور نوشتی و چرا اینجا و آنجا از خط قرمزهای نظام و هزار کوفت و زهر مار دیگر فراتر رفتی و چرا دیر به دیر یا زود به زود یا اینقدر بی نظم یا اینقدر با نظم می نویسی!!! وبلاگ نویسی نمونه غایی روزنامه نگاری برای من است. نوعی از آزادی در وبلاگ نویسی وجود دارد که شاید به جرات بگویم حداقل در این دیار در هیچ کجای دیگر یافت نمی شود. وبلاگ نویسان اکنون دیگر به بخش مهمی از افکار عمومی تبدیل شده اند و واکنش آنان ( ما! ) در برابر حوادث روزمره و اتفاقات آنقدر مهم هست که مثلا وبلاگ نویسی را به اعدام محکوم می کنند و دیگری را در زندان می اندازند.
پس زنده باد روزنامه نگاری آزاد اینترنتی
امروز که در اوج بیکاری و لذت بردن از آن (!) جلوی تلویزیون لم داده بودم و کانال های ماهواره ام را عوض می کردم حدود نیم ساعتی یکی از کانال های ایرانی را تماشا کردم. ایران موزیک یا مهاجر یا یکی دیگر که تازگی به این جمع پیوسته و صبح تا شب ترانه های ناب خواننده های مجاز و غیر مجاز داخلی را پخش می کنند و به طرز خنده داری هم سعی دارند قوانین جمهوری اسلامی را رعایت کنند که نتیجه ملغمه ای می شود از ترکیب پایبندی اجباری به قوانین نظام و سعی در غربی نشان دادن خود! کلیپ ها که خود می تواند موضوع بحث جالبی هم باشد روز به روز سطحی تر و ساده انگارانه تر می شوند. گویی سازندگان این آثار فقط یاد گرفته اند که چطور چند نما با اندازه کادر های متفاوت از اعضای گروه هنگام نواختن بگیرند و چند نما از دوست دخترهای خود یا اعضای گروه که آرایش شان آدم را یاد بعضی فیلم های مورد دار (!) می اندازد که گاه حتی در گرفتن همین نماهای ساده هم نا توانند و نتیجه کار بیشتر شبیه به فیلم های کوتاه آموزشی هنرجویان دفاتر سینمای جوان و مراکز هنری در می آید. در این میان چند تن از کلیپ سازان هم گویی در حال ربودن گوی سبقت از یکدیگرند و دو سه نفر از آن ها بسیار پر کارند هر چند هر چه فکر کردم نفهمیدم دلیل پرکاری این عده چیست. آیا این ها کارشان بهتر از سایرین است که متاسفانه گاه حتی بد تر هم از آب در می آید و آیا رابطه ای با کانال های پخش کننده دارند و شاید روابطی با مقامات امنیتی و قضایی کشور و ... . نمی دانم!
بعد از نیم ساعت تماشای مزخرفات این کانال های سه گانه، کانال را عوض کردم و از یکی از کانال های خارجی ترانه beat it از Micheal Jackson را دیدم. آخ که چقدر این ترانه در آن لحظه چسبید!