تبليغاتX
یادداشت های نقاش خیابان چهل و هشتم
یادداشت های سیمور گلس، نقاش خیابان چهل و هشتم، رفیق شفیق هولدن کالفیلد!

   اولین شماره شهروند امروز که بعد از نوروز منتشر شده پرونده ای دارد با عنوان روشنفکران و تعطیلات که از چند روشنفکر و نویسنده درباره گذراندن تعطیلات نوروزی شان سئوال شده و همه نیز بدون استثنا تعطیلات را فرصت مناسبی برای بیشتر خواندن و نوشتن و کار فرهنگی و علمی دانسته اند و البته این را هم از قلم نیانداخته اند که تعطیلات هم برایشان مثل سایر روزهای سال است با این تفاوت که در تعطیلات فرصت بیشتری برای کتاب خواندن داشته اند! شخصا با کتاب خواندن و مطالعه مخالف که نیستم هیچ، بلکه خودم هم به نحوی خوره کتاب و مطالعه ام و به قولی شهوت خواندن هم دارم، اما موقع خواندن مصاحبه های کوتاه این دوستان روشنفکر ( که همه هم از بزرگان این روزگارند ) بیشتر احساس کردم که روشنفکران گویی انسان هایی سرد مزاج و خسته کننده اند که حتی لذت سفر کردن را هم از خود دریغ می کنند و تازه اگر به سفر هم می روند فقط به این دلیل است که مثلا کنار جویی بنشینند و کتابی بخوانند و با فلان نویسنده محشور شوند! ما که روشنفکر نیستیم، چرا که در تعطیلات عید به اندازه تمام عمر مان حرکات موزون عوامانه در آوردیم، با صدای جیم موریسون که در گوشمان Riders on the storm می خواند کوه ها و بیابان ها را نگاه کردیم و به جای کار فرهنگی و مطالعه کتاب در کنار رودخانه ای آرام یا زیر سایه درختی کهنسال یک سری کارهای عوامانه دیگر انجام دادیم که شرحش بماند!

   از شما چه پنهان که در طول این سفر ها یک داستان کوتاه از سام شپرد خواندم با عنوان سئوال منصفانه که به اندازه تمام سفرها چسبید! خدا همه را با سام شپرد محشور کناد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 0:36  توسط سیمور گلس  | 

   فروردین ماه امسال پر سفر ترین ماه عمرم بود. از چادر زدن چند روزه در کوه و کمر های اطراف مسجد سلیمان تا مسافرت یزد و شیراز و شمال! امروز بالاخره سفرهایم تمام شد. بسیار سفر کردم ولی تازه فهمیدم این جمله بسیار سفر باید تا پخته شود خامی چقدر مسخره است! نسخه جدید ضرب المثل را اینطور می نویسم: (( هر چه بیشتر سفر کنی تازه می فهمی چقدر خامی!!! )) این سفر ها آنقدر چیز های جالب برایم داشت که فکر می کنم نوشتن مثلا درباره آثار باستانی یزد یا شیراز یا طبیعت زیبای شمال احمقانه باشد. فکر می کنم نوشتن درباره نوع زندگی مردم در یزد و مقایسه آن با شیراز، شمال و اهواز خودمان چه بسا می تواند بسیاری از چیز ها از جمله نوع معماری ها و طبیعت و خیلی چیز های دیگر را توجیه کند. فکر می کنم نوشتن درباره دستگیر شدن چند ساعته در پاسگاه لاهیجان به جرم داشتن روابط نامشروع (!) با کسانی که رابطه ات با آن ها عمیق تر از رابطه ات با خواهرت بود جالب تر باشد از مثلا ارتفاع تله کابین لاهیجان. فکر می کنم نوشتن درباره کشف جدیدم، قلیان ، جذاب تر باشد از مثلا کیفیت چای های سبز لاهیجان یا کلوچه های معرکه شمال که البته این آخری را توصیه می کنم هرگز از دست ندهید! اهل سفر نامه نوشتن و این چیز ها نیستم. سفرنامه هایم را در مغزم می نویسم تا راحت تر در دسترس باشد. شاید همه این ها بعد ها روزی جایی تاثیری داشته باشند. نمی دانم، شاید هم فقط وقت مان را تلف می کنیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:23  توسط سیمور گلس  | 

آنان درختان ۵۰ متری را انداختند

تا صندلی بسازند

من یکی از آن  ها را خریدم

قد من ۱.۵ متر است

اما وقتی روی صندلی می نشینم

۱ متر می شوم

آیا به راستی آنان درختان ۵۰ متری را می اندازند

تا ما را کوتاه کنند؟

 

اسپایک مولیگان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:14  توسط سیمور گلس  | 

   شین نشست و دستانش را به هفت تیرش که هنوز به کمرش بود زد. از آخرین دوئلی که داشت سال ها می گذشت. حالا سال به سال یادش می افتاد که چقدر پیر شده و دنیا دیگه بهش احتیاج نداره. هر سال عید که می شد فقط همین فکر که دنیا بدون قهرمان ها چطوریه آزارش می داد!!!

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 2:23  توسط سیمور گلس  |