تبليغاتX
یادداشت های نقاش خیابان چهل و هشتم
یادداشت های سیمور گلس، نقاش خیابان چهل و هشتم، رفیق شفیق هولدن کالفیلد!

   این ها تعدادی از جملات قصار مسئولین محترم مملکت است که خبرنامه دانشگاه امیرکبیر آن ها را جمع آوری و منتشر کرده. جملات خود آنقدر گویا هستند که نیازی به کوچکترین توضیحی ندارند. بعضی جملات صرفا خنده دارند و بعضی ها واقعا تکان دهنده. جمله آخر که از حجت الاسلام مهدی پور نقل شده از آن دست حرف هایی است که آدم می ماند که چنین آدمی چه جوابی برای بازماندگان زلزله بم دارد. خدا به همه ما رحم کند! 

   سردار رادان: “قرار گرفتن چکمه بر روی شلوار به دلیل نشان دادن بخشی از برجستگی بدن از مصادیق شرع است و تبرج به حساب می آید.” 

   آیت الله جوادی آملی: “دانشمندان فیزیک، شیمی، بارانشناسی و زمین شناسی بدون پسوند اسلامی نفهمند.”

   حسنی، امام جمعه ارومیه: “اگر فرد مشرکی را وقتی فهمیدیم که واقعاً مشرک شده، باید او رابسوزانیم؛ اگر با گلوله هم بود اشکالی ندارد.” 

   امام جمعه شیراز: “گرانی خانه باعث شد جوان پاک ما به جای مسکن، دوست دختر و دوست پسر بگیرند.”

   شکوفه گلخو، رییس دانشگاه الزهرا: “بدحجابی زنان موجب فعال شدن غده هیپوفیز مردان در تولید مثل میشود.”

   قرائتی: “ما آخوندها همیشه مثل گاز اشک آور عمل می کنیم؛ فقط بلدیم گریه مردم را در آوریم.”

   احمدی نژاد: “ما یک کشور آزاد هستیم.”

   سید حسین مرعشی: “احمدی نژاد نه فقط معجزه هزاره سوم، که معجزه هزاره چهارم هم هست.”

   امام جمعه تبریز: “علت زلزله اخیر تبریز، اظهارات اعلمی نماینده تبریز در مورد سیدالشهدا بود.”

   آیت الله خزعلی: “حجاب موجب بالا رفتن معدل دانشجویان میشود.”

   احمدی نژاد: “در ایران همجنسگرا نداریم.”

   آیت الله امینی، امام جمعه قم: “سنگسار باید علنی باشد.”

   احمدی نژاد: “ایران قدرت اول جهان است.”

   آیت الله حسنی: “اگر مومنین غسل جمعه را انجام ندهند مشکلات کمبود گاز مرتفع می شود.”

   وزیر مسکن: “ساکنان شهرهای بزرگ امیدی به خانه دار شدن نداشته باشند.”

   وزارت اطلاعات: “سنجابهای جاسوس در مرز دستگیر شدند.”

   احمدی نژاد: نفت را سر سفره مردم می آوریم، … بعد از انتخابات: “نفت خوردنی نیست که سر سفره ها بیاوریم.”

   الهام، سخنگوی (وقت) دولت: “نفت را سر سفره مردم نمی آوریم، بوی بد می دهد.”

   مسئولین نیروی انتظامی در ملاقات با یک گروه از وزارت کشور آلمان آمادگی خود را برای تامین امنیت بازیهای جام جهانی (در آلمان) اعلام کردند.

   اسماعیل ططری، نماینده سابق کرمانشاه: “آلمانی ها اگر بشر بودند یک زن رقاص رئیسشان نمی شد.”

   احمدی نژاد: ” اینها …. به اندازه بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند.”

   علی لاریجانی در جریان رسیدگی به پرونده هسته ای ایران: “با شکلات راضی نمی شویم.”

   لاله افتخاری، نماینده مجلس شورای اسلامی: “در سرزمین اسلامی نباید یک مریض زن بدست نامحرم مداوا شود.”

   شکراله عطارزاده، نماینده مجلس هفتم: “کوندالیزا رایس یک پیر دختر امریکایی ولگرد است که ناکامی های جنسی وی موجب عقده شده است.” 

   سخنگوی دولت، پس از تصویب لایحه بودجه: “دولت مسئول گرانیهای سال آینده نخواهد بود.”

   وزیر کشور (در مورد انتخابات): ” آنقدر که به فکر آفتابه لگن هستیم به فکر تقویت محتوای برنامه ها نیستیم.”

   احمدی نژاد: “امریکا به ایران حمله نمی کند چون من مهندسم و مسائل را تحلیل می کنم.”

   احمدی نژاد: “یه دختر بچه دو ساله … زبونشنون اسپانیولیه .. یه نیگاه کرد به من، گفت: “این محموده ، این محموده.”

   احمدی نژاد: “یکی از شخصیتهای شرق آسیا، از مسئولین درجه یک اومد به دیدن ما ..خلاصه حرفش این بود که اومده بود زنبیلش رو بذاره تو صف بگه ما مشتری شما هستیم.”

   احمدی نژاد: “دختر ۱۶ ساله ای در خونه شون انرژی هسته ای را کشف کرده.”

   حجت الاسلام و المسلمین مهدی پور، محقق و پژوهشگر مهدویت: “رواج بی بندو باری در یک جامعه باعث بروز زلزله می گردد.”

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:55  توسط سیمور گلس  | 

   این را تازگی ها فهمیده ام. اینکه من هم گاهی اوقات بدجور جو گیر می شوم. جو گیر شدن های من حاصلش یه سخنرانی و نطق قرا در رابطه با موضوعی خاص است! همین امروز در دانشگاه هنگامی که استاد نگارش فارسی مان در حال صحبت درباره اهمیت حفظ رسم الخط فارسی بود اینجانب چنان نطق کوبنده ای ایراد کردم و چنان از اهمیت حفظ زبان به عنوان یکی از مهم ترین ارکان های فرهنگ مان داد سخن دادم که تو گویی هیتلر در حال سخنرانی درباره برتری نژادش بوده! چنین جو گیری هایی همیشه کاملا بی دلیل و ناگهانی به وقوع می پیوندند و تاکنون هیچ نشانه و مدرکی دال بر پیش بینی پذیر بودن آن یافت نکرده ام! انگار فرشته ای ( یا چه می دانم شیطانی ) چیزی در وجودم هست که بعضی وقت ها بدجور اذیتم می کند و دیگر اجازه نمی دهد آن آدم همیشگی باشم!

   نمونه های دیگری هم از این قضیه در زندگینامه پربارم سراغ دارم که با به یاد آوردن شان به خودم می بالم و افتخار می کنم که چقدر وظیفه روشنفکری خود را در این دنیای وانفسا انجام داده ام!!!

راستی نکند وظیفه روشنفکری مان محدود به همین چند نمونه جوگیر شدن های موردی شود؟! نکند چهل و پنج سالم شود!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:39  توسط سیمور گلس  | 

   کتاب لاکان - هیچکاک را بالاخره خواندم. کتاب معرکه ای که عنوان اصلی اش از نام فارسی اش خیلی جذاب تر و دوست داشتنی تر است: تمام آن چیزی که می خواستید درباره لاکان بدانید و جرات پرسیدنش از هیچکاک را نداشتید! کتاب مجموعه مقالاتی است از نویسندگان مختلف که تئوری های روانکاوانه لاکان را در آثار هیچکاک بررسی می کند و به اصطلاح قرائتی لاکانی از هیچکاک می دهد. نقش نظربازی یا همان دیدزنی ( Gaze ) در فیلم های هیچکاک از جمله آثاری چون پنجره عقبی از آن دست مسایل مهمی است که در شناخت بیشتر و بهتر دنیای عجیب و پیچیده هیچکاک بزرگ کمک بسیاری می کند و متقابلا بررسی تاثیراتی که چنین مسائلی مستقیم و غیر مستقیم در نوع کارگردانی هیچکاک داشته اند خواننده کتاب را حیرت زده می کند. کتاب ( که ویراست فارسی آن توسط مازیار اسلامی منتشر شده و ویراست انگلیسی اش نام اسلاوی ژیژک شهیر را بر خود دارد ) تلاشی است برای آشنایی بیشتر مخاطب جدی سینما با اهمیت لاکان در سینمای هیچکاک و همچنین پس از آن در فیلم های فیلمسازانی چون کیشلوفسکی و اخیرا دیوید لینچ. مجموعه مقالات کتاب تماشاچی جدی سینما را وا می دارد تا فیلم ها راجدی تر از گذشته دنبال کند و البته از بزرگی همچون هیچکاک هیچگاه غافل نباشد! کتاب لاکان - هیچکاک دومین کتاب خوبی بود که این مدت در زمینه نقد فیلم منتشر شده. اولین آن کتاب ((سینما، امپراتوری پنهان)) نوشته پالین کیل فقید بود که به گمانم پیشترها در همین وبلاگ درباره اش چند خطی نوشته بودم.

   کتاب لاکان - هیچکاک قیمت ۴۸۰۰ تومان را پشت جلد خود دارد. من که هزینه یک روز دانشگاه رفتن و ناهارم را بابت این کتاب دادم و تمام کلاس های آن روز کذایی را غیبت خوردم. باشد که هیچکاک شفاعت مان کند!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:30  توسط سیمور گلس  | 

   یکی از تفریحات محبوبم رفتن به کتابفروشی رشد شهرمان و پرسه زدن در میان کتاب هاست. خوشبختانه کتابفروشی آنقدر بزرگ هست و آنقدر کتب متنوع دارد که بتوان یک ساعت را فقط با دیدن نام کتاب ها و تورق آن ها مشغول شد. البته فضای فروشگاه و برخورد خوب کارمندانش که حالا با بعضی ها هم دوست شده ام نیز کمک بسیاری می کند به لذت بردن از این پرسه زنی فرهنگی. البته خوب این ولگردی ها همیشه به خریدن کتاب منجر نمی شود و گاهی فقط نگاه کردن به کتاب ها و خواندن قیمت پشت جلد آن ها و البته به یاد آوردن جیب پر پول مان (!) به اندازه کافی عیش یک روز مان را نوش می کند اما دیروز که قیمت ها را نگاه می کردم و قیمت کتاب را با بسیاری چیز های دیگر مقایسه کردم، دیدم که کتاب در مقایسه با بسیاری کالاهای ضروری و غیر ضروری دیگر چندان هم گران نیست. به طور متوسط قیمت یک کتاب دویست صفحه ای حدود سه هزار تومان است که اگر آن را مقایسه کنید با مثلا قیمت نشریاتی که مملو از آگهی های رنگارنگ هفته ای یا ماهی یکبار چاپ می شوند بسیار ناچیز است. فراموش نکنید که انتشاراتی که کتاب را چاپ می کند شاید در طول سال تعداد عناوین چاپی اش به تعداد انگشتان یک دست هم نرسد و با احتساب تیراژ متوسط سه هزار نسخه برای هر کتاب می توان به راحتی به رقم ناچیز پانزده هزار جلد کتاب در سال رسید که شاید از تیراژ یک شماره یک هفته نامه نیز کمتر باشد. البته که نمی خواهم خواندن نشریه را کاری بیهوده بدانم و حتی بر عکس خودم نیز که یک مجله باز حرفه ای هستم مبلغ ماهیانه ای که برای خریدن مجله می پردازم خیلی بیشتر از مقدار پولی است که در ماه برای خرید کتاب می پردازم ( هر چند که حالا با تعطیلی هفت و دنیای تصویر که اتفاقا هر دو را مرتب می خریدم کمی از این پول پس انداز می شود! ) اما نمی توانم این را هم نگویم که به نظرم خریدن کتاب در ماه بسیار واجب تر است از خریدن تعداد زیادی نشریه که شاید بسیاری از آن ها حتی خوانده هم نشوند! به نظرم می توان از بین تمام نشریاتی که ماهیانه و هفتگی می خریم فقط چند عنوان را انتخاب کرد و اینچنین هم همان چند عنوان نشریه را کامل و با دقت می خوانیم و هم مقداری از پول باقیمانده را برای کتاب پس انداز می کنیم.

   با تمام علاقه ام که به بستنی و اصراری که بر خریدن روزانه ( البته شبانه !) یک عدد بستنی قیفی خوشمزه ای که بستنی فروشی روبروی پارک پاتوق مان می فروشد دارم، نمی توانم این را انکار کنم که خریدن ماهیانه سه چهار جلد کتاب و خواندن آن ها بسیار خوشمزه تر از بستنی خوشمزه ای است که البته لیسیدن آن در جمع دوستان گرام لذتش را صد چندان می کند! اگر قیمت یک عدد بستنی معمولی را سیصد تومان در نظر بگیریم و فرض کنیم که از سی روز ماه فقط بیست روز بستنی می خوریم ( به جان خودم نباشد به جان شما از سی روز ماه شصت روزش را بستنی می خوریم !) با یک حساب ساده می توان به این نتیجه رسید که با پول همان بستنی ها حداقل می توان دو جلد کتاب خرید و اصلا هم غر نزد که بستنی هم از واجبات زندگی انسان است.

   حال به این لیست اضافه کنید خیل اقلام بسیار دیگری را که در طول روز برای شان پول می دهیم و اصلا عین خیال مان نیست که همه این پول ها می توانند خرج کتاب هایی شوند که در کتابفروشی رشد شهرمان ( تان، شان!) انتظارمان ( تان، شان!) را می کشند. شاید لازم نباشد از قیمت بالای کرایه تاکسی ها و اختلاف فراوانش با بلیط اتوبوس شرکت واحد هم بگویم و بگویم که چقدر با همین پول ها می توان کتاب خرید. البته خوب شاید با پول این یکی بتوان بستنی هم خورد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:44  توسط سیمور گلس  | 

   این مطلب کمی شخصی است و برای دوستی عزیز است که دوست دارد چهل و پنج سالگی مان را ببیند. دوست عزیزی که این روز ها دارد با بدبینی، تمام داشته هایش را نفی می کند و از وضع موجود جامعه اینطور نتیجه گرفته که وضع مان در بهترین حالت استخدام شدن در یک شرکت خصوصی با حقوقی بخور و نمیر خواهد بود! دوست عزیز حالا بیست و سه ساله ام که از همین حالا آینده ای برای خودت نمی بینی، می دانم که حداقل هدف هر دویمان یک چیز است و آن هم فیلمساز شدن و ساخت فیلم بلند آن هم نه برای جشنواره ها که برای اکران سینما ها و تماشای مردم و کشاندن آن ها به سالن های سینما و بیرون کشیدن تمام هیجانات و اشتیاق هایی است که همیشه در زندگی از داشتنش محروم بوده اند! کمی به این جمله آخر دقت کن. شاید اصلا بتوانم اینطور بگویم که : (( سینما کاری جز بیان حسرت های دست نیافتنی مردم نمی کند )) شاید هم البته جمله ام کمی شعاری باشد اما مطمئنم دست اول است و کس دیگری قبلا از آن استفاده نکرده! می بینی، همین که می توانم در ساختن یک جمله از خودم خلاقیت داشته باشم خودش می تواند نقطه امیدی باشد برای چهل و پنج سالگی ام! مسخره نیست؟! من وضع دنیا و مملکت خودمان را بدتر و افتضاح تر از آن چیزی که تو فکر می کنی می بینم اما باز قدرت خلق یک جمله شعاری و آبکی ولی تازه را نشانی می دانم بر اینکه شاید در چهل و پنج سالگی ام حداقل از آن شغل احمقانه کارمندی در آن شرکت خصوصی که گفتی بیشتر باشم. می دانم که خودت خوب می دانی در همین یکسال گذشته کسی که کمترین پیشرفت ها را داشته من بودم و جالب اینجاست که خودت در همین سال گذشته که به عقیده هر دویمان بدترین سال عمرمان بود بالاخره شروع کردی و کارت را انجام دادی و البته خیلی بیشتر از آن جمله شعاری و آبکی و البته تر و تازه من!!! اینکه چطور کسی مثل تو به چنین نقطه ای می رسد متعجبم می کند چون همیشه فکر می کردم تو از آن دست آدم هایی هستی که حتی وقتی در ماشین پلیس در حال انتقال به کلانتری هستند هنوز به چیز های خنده دار زندگی فکر می کنند و هنوز نمی توانند جلوی خودشان را بگیرند که به راننده ماشین پلیس نگویند آژیر را روشن کند! ( این را احتمالا فقط خودت می توانی حس کنی که چقدر لذت بخش است وقتی سوار ماشین پلیس در حال رفتن به کلانتری هستی نگاه کردن به نگاه آدم ها به خودت! ) برایم عجیب و بعید است کسی که هنگام کار کمتر از همه استرس دارد و در عین حال از همه جدی تر است وقتی فقط سنش ۲۳ سال شده اینطور نتیجه گیری می کند که در نهایت و در بهترین حالت من به شغل شریف کارمندی آن شرکت خصوصی در می آیم و خودش به کارگری فلان شخص!

   راستش نمی دانم چقدر این حسی که داری واقعی است و چقدر ناشی از اتفاقاتی که این مدت برایت افتاده و چقدر این حس می تواند کمکت کند و چقدر می تواند بهت ضربه بزند. می دانی که خوراکم نصیحت کردن های احمقانه و طولانی و حرف های خسته کننده جدی است که حال همه تان را به هم می زند. درباره تو نمی توانم به راحتی اظهار نظر کنم. بخش بسیار بزرگی شبیه من داری و بخش بسیار بزرگی نیز با من متفاوت. بنا بر همان بخش بسیار بزرگ شبیه من ( حالا نمی دانم دقیقا آن بخش کجای بدنت قرار دارد!) مطمئنم که وقتی چهل و پنج ساله شدی و چهل و پنج ساله شدم با همدیگر دست می دهیم و کلی به هم افتخار می کنیم و بنا بر آن بخش بزرگی از وجودت که با من متفاوت است ( که امیدوارم در نیم تنه پایینت باشد!) می ترسم که نکند واقعا تو کارگر شوی و من در بهترین حالت کارمند و بقیه هم همانطور که گفتی! اما درباره خودم به جرات می توانم اظهار نظر کنم چون لااقل بخش بزرگی از خودم شبیه خودم هستم!

   امروز اتفاق کوچک و جالبی برایم افتاد. امروز یکی از دوستانی که در برنامه های نمایش فیلم انجمن می آمد را دیدم که فکر نمی کنم به اسم بشناسیش اما حتما چهره اش را دیده ای. برای آشنایی بیشتر (( پسر مبلمان ناز )) را می گویم! امروز گفت که شروع کرده و درس می خواند. گفت که الان چهار سال است که درس را ول کرده اما دوباره شروع به درس خواندن کرده. نه اشتباه نکن. نمی خواهم امید و اعتماد به نفسش را تحسین کنم که به نظرم به اندازه کافی دارد. می خواهم این را بگویم که وقتی ازش پرسیدم که چه شد که دوباره تصمیم به درس خواندن گرفتی گفت : (( از وقتی با شما ها آشنا شدم دیدم بهترین کار اینه که آدم درس بخونه و سواد داشته باشه )) این حرف را آدمی زد که درجه خفیفی عقب ماندگی ذهنی هم دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:26  توسط سیمور گلس  |