گلشیفته فراهانی ممنوع الخروج شد و محمدرضا گلزار ممنوع التصویر! بعد از اقدامات ضد انقلابی جمعی از سینماگران کشور در جهت تلطیف اذهان عمومی (!) وزارت ارشاد کارمندان جدیدش را توبیخ کرده و بیشتر آن ها را تحت نظر دارد! گفتنی است این کارمندان جدید که شامل تمامی بازیگران و سینماگران و عموم هنرمندان این مرز و بوم می شوند علیرغم عدم دریافت حقوق کارمندی از وزارتخانه آقای صفار هرندی، همچنان ملزم به رعایت قوانین اداره متبوعه شان می باشند!!!
گلشیفته فراهانی به دلیل بازی در فیلم آخر ریدلی اسکات قصد سفر به آمریکا و مذاکره برای ایفای نقش در چند فیلم بین المللی را داشت، ممنوع الخروج شد. وزارت ارشاد گفته که سینماگران از این به بعد باید برای خروج از کشور مجوز داشته باشند! فکرش را بکنید از این به بعد راهروهای وزارت ارشاد پر از سینماگرانی می شود که می خواهند از کشور خارج شوند و مجوز ندارند! فکرش را بکنید چه وضع مسخره ای پیش خواهد آمد ( آمده؟! ). پیشتر هم سازمان تربیت بدنی حضور ورزشکاران را در کلیپ ها و تیزرهای تبلیغاتی ممنوع اعلام کرده بود و دلیلش هم که مسلما حضور رضازاده در آن تیزر معروف آژانس مسکن رابینسون در دبی بوده. تربیت بدنی خود را مالک ورزشکاران می داند و وزارت ارشاد مالک هنرمندان! معلوم است که در این مملکت همه چیز آن قدر حساب و کتاب دارد که هیچکس نمی تواند بدون اجازه آب بخورد! راستی مگر ما وبلاگ نویسان صاحب دار نشده بودیم؟! مگر همین چند وقت پیش قرار نبود تمام وبلاگ ها و سایت های فارسی شناسنامه دار شوند؟! تصورش را بکنید من وبلاگ نویس تمام مشخصاتم در اختیار سربازان گمنام امام زمان ( مامورین اطلاعات را می گویم! ) باشد و هر کلمه ای که می نویسم مواظب باشم که کسی دستگیرم نکند و اعدامم نکنند! آخر آن وقت دیگر وبلاگ نوشتن هم معنی دارد؟ آدم برود ستون نویس کیهان بشود که بهتر است، لااقل پول جیره خواری اش را می گیرد.
می خواستم اول درباره اعدام رضا حجازی در اصفهان بنویسم اما سوژه جالب تری پیدا کردم که البته چندان هم بی ارتباط به اعدام نیست! قضیه این است که، نه بگذارید خبر را عینا نقل کنم!
خبرگزاری فارس اعلام کرد که دو بازیگر معروف و یک کارگردان سینمای ایران بهخاطر تلاش برای نجات یک نوجوان در آستانه اعدام، به دادسرای امور جنائی تهران احضار شدهاند.
عزتالله انتظامی، پرویز پرستویی و کیومرث پوراحمد سه چهره مشهور سینمای ایران هستند که بازپرس شعبه اول دادسرای امور جنایی تهران آنها را به دادگاه احضار کرده است.
به گزارش امروز سهشنبه خبرگزاری فارس، آقای شاملو علت احضار این هنرمندان را «ایجاد یک شماره حساب جمعی به قصد تلطیف احساسات عمومی برای یک مجرم و قاتل جانی» اعلام کرده است.
این احضاریه پس از آن صادر می شود که از سوی این سه نفر، جهت جمعآوری کمکهای نقدی مردم برای تامین مبلغ خونبهای یک مقتول، حساب پساندازی به شماره ۷۱۷۸۶۵ در بانک ملی ایران شعبه باغ فردوس تهران کد ۲۳۰ شده است.
آقای شاملو این اقدام هنرمندان را امری غیرقانونی اعلام کرده و گفت که «حکم مسدود شدن این حساب صادر شده است.»
در صورت تامین مبلغ خونبهای این مقتول که خانواده وی آن را شرط بخشش قاتل اعلام کردهاند، بهنود شجاعی که مرتکب این قتل شده از اعدام نجات خواهد یافت.
این در حالی است که این مقام قضائی گزارشها در این مورد را رد کرده و میگوید: «خانواده مقتول در تمام مراحل رسیدگی به پرونده تقاضای اجرای حکم قصاص را داشتهاند و حاضر به هیچگونه گذشتی نیستند.»
محمود اولیاییفرد وکیل مدافع بهنود هفته گذشته به روزنامه کارگزاران گفته بود که خانواده مقتول در ازای دریافت خونبها حاضر شدهاند تا بهنود شجاعی را ببخشند.
جالب نیست؟! اول ها بعضی را می گرفتند و جرم شان را تشویش اذهان عمومی می خواندند! خوب همه می دانیم که تشویش اصولا چیز بدی است و می شود کسی را به خاطر مشوش کردن خاطر نازنین مردم حتی اعدام هم کرد. اما این بار قضیه فرق می کند و به تلطیف هم رسیده! ببینم نکند می خواهید بگویید که خوب تلطیف هم می تواند بد باشد! خوب من هم می گویم بله، تلطیف هم چیز بدی است. در مملکتی که نوجوانی را که در دعوایی خیابانی فردی را می کشد اعدام می کنند و روزنامه نگاری را که برای مردمش قلم می زده بالای دار می برند، در مملکتی که دختران مردم را در خیابان می گیرند و می زنند و می برند آن هم به خاطر اینکه روسری شان را کمی عقب تر زده اند، در مملکتی آمار فقر و گرسنگی اش بیداد می کند، معلوم است که تلطیف بد است. معلوم است که نباید هیچ چیز لطیف باشد. مملکتی که بهزیستی اش که باید حافظ کودکان بی سرپرست باشد چنان بلایی بر سر آن ها می آورد معلوم است که لطیف بودن اصلا چیز بدی است. در مملکتی که به آسانی آب خوردن سر دخترکی را به جرم اینکه عشقی پنهان با پسرکی داشته می برند معلوم است که لطیف بودن چیز بدی است. در کشوری که هنوز آزادی وارد ذهن مردمش هم نشده و مردمش هم هنوز نمی توانند درک کنند که بچه هایشان حداقل اجازه دارند لباس شان را، نه عشق شان را، خودشان انتخاب کنند معلوم است نباید سر و کارش با چیز های لطیف بیفتد.
چندی پیش کتابی خواندم با عنوان (( شاهد بازی در ادبیات فارسی )). کتابی که گویا توقیف هم شده و الان جزء کتب ممنوعه این مملکت است. کتاب تحقیق جامع و مفصلی است از دکتر سیروس شمیسا در باب شاهد بازی در ادبیات فارسی. اگر می پرسید اصلا شاهد بازی چیست و آیا همان معنای نظر بازی را می دهد باید بگویم که شاهد بازی در واقع معنای همجنس بازی و یا به عبارت کوچه بازاری اش، بچه بازی را می دهد. شاهد بازی امری است که سالیان سال در این مملکت رواج داشته و البته تاکنون هم دارد! اما تحقیق دکتر شمیسا در این باب آن قدر تکان دهنده هست که تمام پیش فرض های مان را از شاعران بزرگ مان از بین می برد. در واقع تمام شاعران بزرگی که بهشان افتخار می کنیم و بهشان می بالیم با افتخار تمام بار ها از معشوق پسری می گفتند و در شعر هایشان توصیف می کردند که برایشان تجسم کامل عشق بود. حالا زمینی و آسمانی اش بماند! غزلسرایان بزرگی چون حافظ و سعدی در وصف پسران زیبا رویی شعر می گفتند که شاید در وصال شان می سوختند! اصلا آن طور که محقق ادعا کرده معشوق غزل پسر است و مذکر است و غزل اصلا شعری است همجنس گرایانه. می دانم که خواندن این مطلب ممکن است کمی برای تان سخت بیاید و شاید برای خودم هم تا پیش از اینکه این کتاب را بخوانم غیر قابل باور بود که مسئله عشق در ادبیات قدیم ما بیش از آنکه شبیه آن چیزی باشد که الان می شناسیم شبیه چیزی بوده که همیشه آن را به چشم انحرافی اخلاقی می نگریسته ایم و اصلا عارمان می آید عنوان عشق را به این رابطه منحط اطلاق کنیم. در حقیقت این رابطه در دورانی آن قدر رواج داشت و با وجود دارا بودن جنبه انحرافی اش آن قدر در شعر و ادب فارسی شیوع پیدا کرد که محقق اصلا شاعران را با معشوق های پسری که داشته اند معرفی کرده. در واقع شاهدبازی به دو طریق و از دو جنبه وارد ایران شد: یکی از طرف یونانی ها که جنبه عرفانی آن را با عنوان عشق افلاطونی وارد کردند و آن چنان که می دانیم عشق دو همجنس در یونان باستان و تفکرات مربوط به آن نه جنبه ای جنسی که جنبه ای کاملا فلسفی و البته بیشتر عرفانی داشته که مثلا مولوی این جنبه از عشق به همجنس را بیشتر در آثار خود به کار می برد و استفاده می کند. در حقیقت عشق مولوی به شمس تبریزی نیز از همین زاویه نگریسته می شود و آن را عشقی افلاطونی که هدفش رسیدن به تعالی روح بود می دانند. اما جنبه جنسی و لذت جویانه آن از طریق ترک ها وارد ایران شد. از آن جا که می دانیم بخش بسیار زیادی از تاریخ ما را حکمرانان و فرمانروایان ترک تشکیل داده اند و این فرمانروایان مانند تمام همتایان دیگرشان در هر جای دنیا با خود فرهنگی دیگر را نیز به ارمغان آوردند که متاسفانه به جز انحرافات اخلاقی همجنس بازانه چیز دیگری نداشت. ترک ها که بیشتر لشکری بودند و بیشتر عمر خود را در جنگ و نبرد به سر می بردند به دلیل دور بودن از زن با یکدیگر رابطه جنسی برقرار می کردند. این نوع روابط که با خود نوع خاصی از تفکر و نگاه به جنس مذکر را می آورد با ورود ترک ها به ایران به شاعران درباری هم کشیده شد که نمونه های اعجاب انگیزش استفاده از توصیفاتی همچون کمان برای ابرو، تیر برای نگاه، کمند برای قد و سایر ابزار جنگاوری است که با آن معشوق را توصیف می کرده اند. نمونه تاریخی اش هم که گمان می کنم معروف باشد: عشق سلطان محمود غزنوی به غلامش ایاز که حافظ هم برایشان چند بیتی سروده! عشقی که گویا چیزی بوده در حد لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد که در تاریخ ما به همان شهرت وجود دارد. این نوع نگاه با تغییر سبک شعر از خراسانی به عراقی همچنان ادامه پیدا می کند و چنان فراگیر می شود که همانطور که پیشتر گفتم اصلا معشوق غزل به تمامی مذکر می شود!
کتاب بحث جالبی مطرح می کند و با توجه به اهمیتی که اشعار کهن شاعران بزرگ ما در شکل گیری فرهنگ مان داشته اند لازم است تا بیشتر درباره اش تحقیق شود و به همین یک تحقیق بسنده نشود. چرا که شاید محقق در جا هایی نظرات شخصی خودش را مطرح کرده باشد و شاید جاهایی غرض ورزی هایی صورت گرفته باشد که البته با مصداق هایی که آورده قریب به بعید است. وحشتناک ترین چیزی که بعد از خواندن این کتاب فهمیدم این بود که چنین گرایشی و چنین میل منحرفانه ای به این شدت در تاریخ ادبیات مان وجود داشته و ما که خود ایرانی و ساکن همین کشور و متکلم به همین زبانیم از آن ناآگاه بودیم! مسئله وحشتناک اینجاست که چنین مسایلی هیچ وقت در جامعه مطرح نمی شوند چرا که در بهترین حالت خود نویسنده را احتمالا به همجنس باز بودن متهم می کنند و البته کتاب هم که الان توقیف است! مسئله این است که چه چیزهای دیگری به این شدت و با این درجه از اهمیت از دید ما پنهان نگاه داشته شده اند؟ چه بخش های دیگری از تاریخ ما بوده که هنوز برای ما گفته نشده و مانند رازی در بین انجمنی فراماسونری آسا مخفی نگاه داشته شده؟ اگر کتاب را نخوانده اید هنوز نمی توانید درجه وحشتم را درک کنید! پس بخوانید و بترسید
همان روزی که تصمیم گرفتم وبلاگم را حداقل یک روز در میان آپدیت کنم تلفن خانه قطع شد! حالا که بعد از یک هفته دارم دوباره می نویسم آنقدر اتفاق دور و اطرافم افتاده که آدم نمی داند از کجا شروع کند! فکر می کنم بهترین سوژه داخلی مدرک دکترای تقلبی آقای کردان وزیر کشور است. نه اشتباه نکنید! خود این که ایشان مدرک تقلبی دارند که سوژه نیست. اینکه طرف نه گذاشته و نه برداشته مدرک آکسفورد را جعل کرده بماند. بحث بر سر تعطیلی سایت الف است که به خاطر تحقیق در این زمینه فیلتر شد است! سایت الف که متعلق به احمد توکلی است چند روز پیش فیلتر شد و صدای توکلی را در مجلس در آورد که چرا در مملکت آزادی بیان را زیر پا می گذارید و چرا چنین و چنان است! قضیه خیلی جالب است. آقایان تازه فهمیده اند که در مملکت آزادی بیان زیر پا گذاشته می شود. آن هم به این دلیل که سایت خودشان تعطیل شده. آن موقع که روزنامه ها یکی یکی تعطیل می شدند و سایت ها و وبلاگ ها هزار تا هزار تا فیلتر هیچ وقت صدای احمد توکلی، نماینده محترم (!) مردم تهران را شنیده بودید که بگوید چرا در مملکت آزادی بیان وجود ندارد؟ آن موقع که یعقوب مهر نهاد را اعدام کردند و فرزاد کمانگر همین حالا در صف اعدام است صدای توکلی در آمد که چرا در مملکت امام زمان آزادی بیان نیست؟ آن وقت که ماهنامه هفت عزیزم را تعطیل کردند صدایشان در آمد؟
نه اشتباه نکنید! سوژه این هم نیست! سوژه این است که توکلی گفته از تمام قدرتش برای دوباره باز کردن سایتش استفاده می کند و چه بسا تا همین حالا هم دوباره باز شده باشد! سوژه اینجاست که مهرنهادی که قدرت نداشت باید بالای چوبه دار می رفت و توکلی برای فیلتر شدن سایتش از تمام قدرتش استفاده می کند؟ سوژه همین است. امیدوارم حالتان به هم خورده باشد!
امروز برای چندمین بار فیلم ای ایران ساخته ناصر تقوایی را از یکی از کانال های ماهواره ای دیدم و اتفاقا به نظرم فیلم خوبی آمد! آخرین بار که فیلم را دیدم به شدت شعار زده و محصول همان دوران ( 1368 ) و سفارشی می زد ولی این بار که با دقت بیشتر آن را تماشا کردم متوجه شدم که اتفاقا فیلم با زیرکی تمام از افتادن در دام شعار زدگی می گریزد و با کارگردانی حرفه ای ناصر تقوایی که واقعا الان می فهمم اعجوبه ای است حرفش را بیان می کند بدون اینکه گل درشت به نظر آید. البته به جز چند جا که هنوز نمی توانم گل درشتی اش را انکار کنم و هنوز برایم غیر قابل هضم هستند.
مسئله جالب برایم هنگام تماشای فیلم این بود که وضع روستایی که فیلم در آن می گذرد چقدر شبیه ایران همین الان خودمان است! آنجا سرگروهبان مکوندی که تازه وارد ژاندارمری محل شده به دلیل اوضاع نامساعد مملکت و ناآرامی ها و اغتشاش ها به شدت تند خویانه و حتی وحشیانه عمل می کند و به هر دلیلی حکومت نظامی اعلام می کند. مقایسه کنید با وضع حال حاضر مملکت مان که هر روز کسی را اعدام می کنند تا شاید صدایی را، یا فریادی را در نطفه خفه کنند غافل از اینکه همین اعدام ها و دستگیری ها و بگیر و ببند ها بیشتر از آنکه باعث آرام شدن اوضاع گردد کار را بدتر می کند و البته نشان از این هم دارد که آن باد شدیدی که گاه و بیگاه از سمت کوه می وزید و موهای کم پشت معاون مدرسه را تکان می داد و باعث خنده بچه ها هم میشد الان هم دوباره شروع به وزیدن کرده. انگار الان هم وضع شبیه هم سال های آخر حکومت قبلی است که تقوایی چقدر هنرمندانه توانسته بود به دور از شعار زدگی اغتشاش و ناآرامی موجود در آن روز ها را نشان دهد طوری که انگار کوه و جنگل هم به تنگ آمده اند. نکند همین خشکسالی های اخیر و البته گرد و خاک استان های جنوبی نشانی از همان به تنگ آمدن طبیعت است! نکند طبیعت دارد برای فرزندان بی گناهی چون یعقوب مهر نهاد بی تابی می کند.
بعضی وقت ها آدم چیزهایی را توی این مملکت می بیند که عمرا اگر کسی برایش تعریف کند که مثلا فلان جا این اتفاق افتاده باور نمی کند! نمونه اش همین چند روز پیش که به مناسبت سالگرد شاملو چند نفر به دعوت کانون نویسندگان ایران سر مزار شاملو جمع شدند و نیروی انتظامی مانع از برگزاری مراسم سالگرد شد. اون هم به این بهانه که : (( شما مجوز ندارید! )). باور کنید همچین اتفاقی همین جا کنار گوش مان در کرج افتاده و ما بهش نمی خندیم! فکرش را بکنید سر قبر شاملو باشید و پلیس ( که اصولا قرار است نظم جامعه را برقرار کند و در چنین مراسماتی عموما وظیفه اش همکاری در اجرای هر چه بهتر و آبرومندانه تر مراسم است ) جلوی شما را بگیرد و به عنوان اینکه مجوز ندارید مانع تان شود. واقعا اگر هر کدام از ما در چنین شرایطی قرار بگیریم چکار می کنیم. بهتر بگویم: منطقی ترین کاری که در این شرایط می شود کرد چیست؟ آیا اینکه به حرف پلیس متفرق شویم و برویم پی کارمان منطقی است یا اینکه با پلیس درگیر شویم یا اینکه یک جوری سعی کنیم با صحبت پلیس را راضی کنیم که: (( بابا چهار تا جوونیم می خوایم یه فاتحه ای بخونیم و دو قطره اشک بریزیم و بریم! )) حال اگر باز هم با صحبت کردن مسئله حل نشد چکار باید کرد؟! واقعا این برایم مسئله ای است که مثلا وقتی نهاد امنیتی کشورت تو را از یک سری حقوق قانونی ات منع می کند بهترین کار چیست. درگیری با نهاد نظامی کشور که خود به نوعی قانون شکنی است ولی حالا که خود مجری قانون قانون شکن و ناهنجار است چه باید کرد؟ آیا قانون شکنی در برابر قانون شکنی بیشتر همه چیز را به هرج و مرج نمی کشاند و آیا سکوت در برابر قانون شکنی قانون گذار اوضاع را بدتر نمی کند؟! هر کس جوابی دارد بدهد و تکلیف مان را با این نهاد عزیز و گرامی روشن کند!
مدت هاست دیگر وقتی مثلا جایی می خوانم: (( دو تن از ماموران نیروی انتظامی به دست فلان و فلان ها شهید شدند )) ناراحت نمی شوم! با اینکه می دانم به هر حال ماموران نیروی انتظامی یکی از همین مردم اند و بسیاری نیز شریف و پاک زندگی می کنند اما دیگر دلم برای همان شریف هایش هم نمی سوزد! چطور دلم برای مامورانی بسوزد که بارها جلوی چشمم کشیده به صورت دخترک بیچاره ای می زنند به جرم اینکه رو سری اش کمی عقب است! اگر کشیده به صورت خواهر خودم بزنند چه؟ صحنه ای که یکی از دوستانم دیده بود و حسابی ناراحتش کرده بود از این قرار بود که پلیس ارشاد به درون سینما می ریزد و سعی می کند زنی را که با شوهرش هم بوده به خاطر حجاب بد با خود ببرند. مرد کمی مقاومت می کند و کشیده ای از یکی از مامورین می خورد! دوستم که این را تعریف می کرد بیشتر از این عصبی بود که چرا همان موقع جلو نرفت و کشیده ای به گوش مامور نزد. حال اگر این کار را می کرد برایش بد تر تمام می شد یا حالا که باید مدام با یادآوردن آن صحنه خودش را بخورد که چرا هیچ کاری نکرده؟
احمد شاملو، این روز ها، در سالگرد درگذشتش بد جوری دوباره محبوب شده و سر زبان ها افتاده. انگار حالا شاملو مرهمی شده بر تمام دردهای مان. تمام درد هایی که این مدت از دیدن آن عکس های کذایی کشیده ایم! یکی آن عکسی که در همین وبلاگ گذاشتمش و دیگری عکس هایی که از شکنجه سه کودک در بهزیستی منتشر شده بود! انگار فقط شاملو می تواند زخم های آن سه کودک را مرهمی باشد. انگار شاملو الان است که دارد بیشتر و بیشتر اهمیت پیدا می کند. انگار شاملو خواندن و شاملو حفظ کردن راهی برای مبارزه شده. راستی مثل اینکه دوباره سنگ قبرش را خراب کردند! بیچاره ها، اگر می توانستند شعر هایش را از ذهن مان پاک می کردند. عاجزند و زورشان فقط به چند تکه سنگ می رسد! بزرگ ترین مرهمی که می توان بر زخم های این کودکان گذاشت تقدیم شان باد:
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند مبادا شعلهای در آن نهان باشد
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند مبادا شعلهای در آن نهان باشد
روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست نازنین
و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست نازنین
و در این بنبست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبیست
آن که بر در میکوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند مبادا شعلهای بر آن نهان باشد
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند مبادا شعلهای بر آن نهان باشد
روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
تا به حال حتما دیده اید که فردی را می گیرند به جرم اینکه مطلبی در روزنامه ای، نشریه ای، سایتی، بر خلاف منافع نظام منتشر کرده و خوب با توجه به نوع حکومت جمهوری اسلامی ( که شاید البته نتوان آن را دیکتاتوری مطلق خواند ولی به هر حال فرسنگ ها با آنچه دموکراسی می خوانندش فاصله دارد! ) طبیعی است. حال تا به حال دقت کرده اید به دور باطلی که در برخی از این دستگیری ها و محاکمه ها وجود دارد؟ اینکه فردی را دستگیر می کنند به جرم اینکه گفته (( در مملکت آزادی بیان وجود ندارد! )). جالب اینجاست که او را دستگیر می کنند و به او می گویند که به جرم گفتن این حرف مجازات می شوی حال دور باطلش اینجاست که صرف دستگیری فردی به دلیل اینکه حرف مخالفی زده خود دال بر عدم وجود آزادی بیان است، جالب آنکه آن حرف مخالف همین گفتن عدم وجود آزادی بیان باشد!
گاهی بعضی چیزها به جای آنکه آدم را ناراحت و عصبی کنند، باعث خنده آدم می شوند! روزگار غریبی است نازنین...