امروز یک فیلم معرکه کشف کردم و از همین الان مطمئنم که یکی از فیلم های محبوبم برای همیشه همین فیلم خواهد بود. اسمش هست ((هنری پول اینجاست)). یک فیلم ساده و مستقل درباره ی معجزه و اینکه چقدر لازم است که به اهمیت معجزه ایمان داشته باشیم. فیلم حتی برای آدم ضد دین و مذهبی (!) مثل من هم فیلم تکان دهنده و البته دوست داشتنی ای بود. امیدوارم که یک روز تبدیل به فیلم محبوب همه بشود! الان که اصلا حوصله ی بحث جدی را درباره ی این فیلم ندارم و فقط می توانم توصیه کنم که حتما ببینیدش. کارگردانش هم یک کسی بود به اسم مایکل پیلینگتون.
امروز مجموعه نامه های فروغ فرخزاد را می خواندم که در نرم افزاری مفید و لذت بخش به همراه اشعار و چیزهای دیگر مربوط به فروغ جمع آوری شده اند. نامه های عجیبی اند و درست همان چیزهایی هستند که از نابغه ای مثل فروغ انتظار داریم. نامه ها به اشخاص متعددی هستند از جمله پدر، برادر (فریدون مرحوم)، احمدرضا احمدی و ... . هر کدام از نامه ها چند نکته جالب و بعضا تکان دهنده درباره ی این شاعر بزرگ ایرانی دارد که البته بر اساس مخاطبان نامه نوع نگارش و محتوای نامه ها هم طبیعتا فرق می کند. در آخرین نامه ای که به برادرش فریدون نوشته، در سطر آخر نامه، می گوید: می دانم که من و تو زودتر از همه ی خانواده می میریم. اول هم من می میرم و بعد تو! این درست همان چیزی است که از یک شاعر انتظار داریم: پیشگویی آینده
انگار اینجا درست بشو نیست! دوباره اومدم نگاه می کنم می بینم که چند تا مطلب توی لیست مطالب جدید وجود داره که توی وبلاگ نیستند و در واقع فقط عنوان شون هست! عناوینی که البته بنده روحم هم از آن ها خبر دار نیست. ولی خوب خدا رو شکر فقط عنوان هاشون توی مدیریت مطالبم هستند و احتمالا شما نمی بینید!
راستی دیروز پرسپولیس سه بر هیچ پاس را شکست داد و من هم البته خوشحال شدم ولی نه به خوشحالی زمانی که با قطبی حتی مساوی می کردیم. الان که فکر می کنم می بینم من بیشتر از اینکه طرفدار پرسپولیس باشم طرفدار افشین قطبی بودم. در واقع طرفدار نوع جدید نگرش روشنفکرانه ای بودم که داشت وارد فوتبال ما می شد که مثل هر چیز نوی دیگری در همان ابتدا خشکید. هر چند موفق هم بود و بعد از سال ها قهرمان مان کرد. مجله مشق آفتاب مجله خوبی است. مدیر مسئولش امیررضا خادم است و بخش زیادی از شماره آخرش به قطبی و پروین اختصاص داشت. البته دو پرونده جداگانه که در ظاهر هیچ ربطی هم به هم نداشتند ولی خوب مشخص بود که چقدر بی ربطند! پروین و پروینیسم وارد پرسپولیس نشده، پیروانی جوان است و با پروینیسم خیلی متفاوت است. می خواهیم ثابت کنیم که پرسپولیس دیگر تیم لمپن ها نیست،چون ما دوستش داریم. چون روزی روشنفکر ترین مربی لیگ، قهرمانش کرده. امیدواریم پرسپولیس همین طور نتیجه بگیرد. مطمئنم قطبی هم هر جا باشد خوشحال می شود.
از اونجا که خیلی محبوبم می دونستم که بعد از نوشتن پست قبلی حتما نظرات خوبی دریافت می کنم و البته دریافت هم کردم! خوب تعریف کردن از خود برای زنده ماندن لازمه! از این ها که بگذریم الان متوجه شدم که وبلاگم خیلی قاطی کرده و همه چی با همه چی قاطی شده. نمی دانم وبلاگ هک شده یا نه ولی صفحه ی مدیریت وبلاگم خیلی قاطی پاتیه. نمونه اش بخش نظرات و کامنت هاست که از توی صفحه مدیریت وبلاگ نمی توانم کامنت ها را درست بخونم و کامنت های پست های قبلی با هم قاطی شدند ولی از توی خود وبلاگ می توانم کامنت هایی که مثلا برای پست قبلی گذاشته شده را درست بخوانم. تا اطلاع ثانوی از فرستادن کامنت خصوصی خودداری کنید چون معلوم نیست کامنت تون رو کدوم مادر مرده ای می خونه!
هفته پیش سر کلاس ادبیات انگلیسی استاد برای توضیح داستان کوتاهی از آلبر کامو شروع به توضیح دادن درباره اگزیستانسیالیسم کرد و حسابی کیفورمان کرد ( یا شاید کیفورم کرد، توضیح می دهم ). مدتی بود چند تا سئوال درباره ی اگزیستانسیالیسم داشتم و خیلی از مفاهیمش را درست نمی توانستم درک کنم. این استاد عزیز ما که اصلا فکرش را هم نمی کردم اینقدر آدم با کمالاتی باشند (!) مبانی اگزیستانسیالیسم را کامل توضیح داد و این را هم گفت البته که فقط این ها را توضیح می دهد و اصلا کسی را تشویق به پذیرفتنش نمی کند. هر چند که لابلای صحبت هایش عملا داشت تشویق به پذیرفتن و ترغیب کردن بچه ها می کرد. مسئله ی مهمی که دیدم جالب است اینجا بنویسم اتفاقی بود که بعد از تمام شدن کلاس افتاد. بعد از تمام شدن کلاس همه ی بچه ها عقیده داشتند که کلاس مزخرفی بوده و استاد به جای اینکه درسش را بدهد و بی خود حاشیه رفته و آن ها هم که اصلا هیچی نفهمیده اند! باور کنید یک عده حتی بعد از کلاس این را هم گفتند که: (( بابا ما مسلمونیم، این چرت و پرتای کفرآمیز دیگه چیه!!!))
این ها را که نوشتم اصلا قصد توهین به دانشجو و مقام والای او در جامعه ی کنونی و این ها نداشتم! فقط یک اتفاق ساده و جالب را تشریح کردم. از کلاس که بیرون آمدم روی برد دانشگاه آگهی کانون بسیج دانشگاه را دیدم که نوشته بود: همایش حجاب برتر، با پوشش نمادین روبنده!!!
سلام، من زنده ام!
مدت سه ماه است وبلاگ را آپدیت نکرده ام. الان هم نمی دانم چرا دوباره دارم می نویسم. شاید فقط پاسخی است به ابراز علاقه ی بسیاری از دوستان که کامنت گذاشتند. شاید احساس می کنم آدم باید بالاخره هر چند وقت یکبار به خانه ی قدیمی اش هم سری بزند! حالا اینطور که می گویم انگار خانه ام را عوض کرده ام! نخیر این حرف ها نیست، ما اصلا خانه نداریم! آواره ی آواره ایم. تلفن خانه مان هنوز قطع است و احتمالا حالا حالا ها وصل نمی شود. مگر اینکه این فیلمنامه های باد کرده روی دست مان بالاخره به فروش برسد و پولی و وصل کردن تلفنی! یا آن روزنامه ها و مجله ها حق التحریرمان را بدهند. یا چه می دانم. یک جوری از آسمان پولی بیاید و تلفن را وصل کنم.
به هر حال در این مدت خیلی کارها کردم و الان که فکرش را می کنم می بینم نکند اصلا به خاطر اینکه مدتی وبلاگ ننوشته ام این همه کار کرده ام؟ نکند وبلاگ نوشتن آن قدر وقت و انرژی ام را گرفته بود که حالا با آزاد شدن آن همه انرژی و وقت دارم به جاهای خوب خوبی می رسم؟! دوست ندارم اینطور فکر کنم چون دوست دارم اینجا بیایم و بنویسم. حداقل درباره ی سریال معرکه ی دایی جان ناپلئون که این روزها کلی حالش را بردیم چند خطی بنویسیم.
راستی هر کدام از دوستان ( خودشان می دانند) که کار شخصی دارند کامنت شخصی بگذارند، حتما پاسخ می دهم. قول هم می دهم که دوباره شروع به سر زدن به خانه ی قدیمی ام کنم.