تبليغاتX
یادداشت های نقاش خیابان چهل و هشتم
یادداشت های سیمور گلس، نقاش خیابان چهل و هشتم، رفیق شفیق هولدن کالفیلد!

موهای بدنم هنوز سیخند. از اتفاقی که امروز افتاد. از تصویری که امروز در ذهنم ثبت شد. هنوز درب و داغانم. کاش اصلا امروز از خانه بیرون نرفته بودم.

   پسرکی را هر روز در جایی در حال گدایی می بینم. همیشه برایم جالب بوده. لباس های تر و تمیزی دارد و به چهره اش هم نمی خورد گدا باشد، به هر حال هست. دستش را دراز می کند جلوی مردم و التماس پول می کند. همان جمله های ملتمسانه ی همیشگی. ولی خوب کمی عجیبند شنیدن این جمله ها از زبان پسرکی که سر و وضعش به نظرت به گدا ها و بدبخت بیچاره ها نمی خورد. کلیشه ی گدای بدبختی که لباس های پاره پوره دارد را شکسته. امروز تصمیم گرفتم با او صحبت کنم. گفتم بالاخره یکبار ازش می پرسم که چرا گدایی می کند؟ با او حرف زدم. گفت لباس هایش را بهش هدیه داده اند و گفت که درس نمی خواند، تا کلاس چهارم درس خوانده ولی دیگر نمی خواند. پرسیدم که چرا مثلا آدامس نمی فروشد؟ چرا اصلا گدایی می کند؟ گفت قبلا آدامس و قرآن و جوراب و این ها هم می فروخته. گفت که برایش نداشته، ضرر کرده. بعد گفت که : (( کاش از همان اول کار نمی کردم، گدایی می کردم )) این همان جمله ای بود که همین الان هم دارم عرق تنم را خشک می کنم و آن را تایپ می کنم. با آن چهره ی لعنتی اش زد و تصویری با دیالوگ در ذهنم آفرید که تا عمر دارم با به یاد آوردنش احتمالا باز هم موهای تنم سیخ شوند. نوشتن این چند خط تنها کاری است که می توانم درباره ی این تصویر انجام دهم.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 2:50  توسط سیمور گلس  | 

   امروز کانال تپش مراسم گلدن گلوب را به طور زنده پخش کرد. خوب این اتفاق خوبی است برای کانال های تلویزیونی فارسی زبان. اینکه این کانال ها این چند سال دارند بهتر می شوند و سعی می کنند حرفه ای تر عمل کنند بحث الان نیست، بحث سر اتفاقی است که دارد همین بغل گوش ما و کمی دورتر از لس آنجلس ( که مراسم در آن برگزار شده ) می افتد. در تمام طول مراسم دعا می کردم که یک نفر از این هایی که برنده می شوند دو کلمه درباره ی محکومیت این کشتار حرف بزنند. نمی گویم فقط کشته شدن بچه های فلسطینی را محکوم کنند، حماس را هم محکوم  کنند، فتح را هم محکوم کنند. اصلا از اسراییل طرفداری کنند و بگویند که این اعراب حق شان همین است. یا چه می دانم از خالد مشعل حمایت کنند و بگویند نباید تسلیم شد! اما خیر، دریغ از حتی یک اشاره ی کوچک. انگار نه انگار که این ها بزرگان سینمای هالیوودند و مراسمی مثل گلدن گلوب از شبکه های بسیاری پخش می شود. پس چه کسی قرار است نماینده ی افکار عمومی باشد؟! نمی دانم چرا حتی فیلمساز محبوبم اسکورسیزی چیزی نگفت. دیگر این ها را دوست ندارم. دیگر این هایی را که از کشتاری به این عظمت به این سادگی می گذرند و به روی خودشان نمی آورند را دوست ندارم. دیگر هالیوود را دوست ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 2:7  توسط سیمور گلس  | 

   فصل امتحانات پست های وبلاگ مان را هم امتحانی و درسی کرده! آن از پست قبلی که مربوط به درس درآمدی بر ادبیات ۱ بود و این هم پست جدید که مربوط به درآمدی بر ادبیات ۲ است. شعری کوتاه از توماس هاردی که به نظرم قرابت عجیبی با همان داستان مهمان کامو دارد. (این را در برگه ی امتحان هم نوشته ام!) مخصوصا همان دیالوگ داستان کامو که دیوانه ام کرد، یک جورایی آدم را یاد همین شعر هاردی می اندازد. شعر و ترجمه اش را اینجا برایتان می گذارم. ترجمه ی بدی نیست، البته کار من هم نیست!

 

THE MAN HE KILLED

 

Had he and I but met

By some old ancient inn

We should have sat us down to wet

Right many a nipperkin

 

But ranged as infantry

And staring face to face

I shot at him as he at me

And killed him in his place

 

I shot him dead because

Because he was my foe

Just so: my foe of course he was

That’s clear enough, although

 

He thought he’d `list perhaps

Off-hand-like just as I

Was out of work had sold his traps

Not other reason why

Yes, quaint and curious war is!

You shoot a fellow down

You’d treat, if met where any bar is

Or help to half-a-crown

 

  

مرد ی كه او كشت

مترجم: مینا جلالی فراهانی

 

اگر من و او در مسافر خانه ای قدیمی و كهن

همدیگر را می دیدیم،

می نشستیم و به چند پیمانه

لبی تر می كردیم!

 

اما آراسته چون سربازی پیاده،

و چهره در چهره هم خیره،

به او شلیك كردم، همان گونه كه او به من،

و در جا كشتمش.

 

من او را با گلوله ای كشتم،چرا كه

چرا كه دشمن من بود،

فقط همین: او دشمن راه من بود،

به اندازه ی كافی واضح است، اگرچه

 

شاید، بی درنگ انگاشته بود كه

در ارتش ثبت نام كند درست مانند من

چون بیكار بود و لوازم كارش را فروخته بود

دلیل دیگری وجود نداشت.

 

آری؛ جنگ چیز عجیب و غریبی ست!

تو كسی را به گلوله میزنی

كه اگر در كافه ای میدیدی اش، مهمانش می كردی،

و یا به نیم سكه ای كمكش.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 19:45  توسط سیمور گلس  | 

   در داستان مهمان آلبر کامو، عربی فراری را برای دارو، مدیر و معلم مدرسه ای دور افتاده، می آورند که فردا صبح او را تحویل مقامات دهد. عرب احتمالا اعدام خواهد شد و هم خودش و هم دارو این را می دانند. ژاندارم های که عرب را برای دارو می آورند به او می گویند که او دشمن ماست! دارو اما به این حرف اعتقادی ندارد. شب عرب در خانه ی دارو می ماند تا صبح دارو او را برای اعدام تحویل دهد. دارو برای عرب غذایی آماده می کند و خودش نیز سر سفره کنار او می نشیند و با او شروع به خوردن می کند. عرب از اینکه دارو با او هم غذا شده تعجب می کند و از او می پرسد:

   - تو چرا با من غذا می خوری؟!

دارو این جواب را می دهد:

   - چون گرسنه ام!

این تمام آن چیزی است که به آن دنیای کامو می گوییم. انگار معنای تمام ادبیات در همین دیالوگ خلاصه می شود. چقدر بعضی چیزها بعد از خواندن داستان های کامو پوچ به نظر می رسند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 13:30  توسط سیمور گلس  | 

   قرار نبود امروز وبلاگ بنویسم چون آن قدر درس و کار سرم ریخته که ترجیح می دادم اصلا پای اینترنت ننشینم اما خوب چه می شود کرد با این اعتیاد لعنتی! اگر می بینید حس و حال قدیم را ندارد، تقصیرش گردن دانشگاه است که بدون امتحان گرفتن به آدم نمره نمی دهند!

   امروز یک جمله ی معرکه در جایی دیدم از رومن گاری. این رومن گاری هم نابغه ای بوده برای خودش. فکر می کنم از کتاب هایش در همین وبلاگ نوشته ام مخصوصا از شاهکارش ((خداحافظ گری کوپر)) معرکه که آدم را دیوانه می کند. یا از ((زندگی در پیش رو)) که مانند همه ی کتاب هایش آن قدر جمله ی قصار دارد که می مانید این آدم این همه جمله ی قشنگ و دوست داشتنی را از کجایش در می آورد! این همه روده درازی کردم تا برسم سر اصل مطلب، یعنی همان جمله ی معرکه ای که امروز خواندم. به هر حال یک جمله هم برای یک روز کافی است:

   همین که انقلاب به نتیجه رسید معنیش این است که کلکش کنده است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 0:19  توسط سیمور گلس  | 

   حضرت حافظ هم دنیایی دارد و عالمی. انگار از دنیای دیگری آمده و متعلق به دنیای ما نیست. شخصا زیاد به فال و این مزخرفات اعتقادی ندارم اما امروز این فال برایم در آمد:

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست *** چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی *** او سلیمان زمان است که خاتم با اوست

خال مشکین که بدان عارض گندمگون است *** سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست

 

خداییش من که نمی توانم چیزی بگویم. بعد از خستگی درس و امتحان آمده ام پای اینترنت و یک جایی یک کلمه ی فال حافظ دیدم رویش کلیک کردم و اینطور امروزمان را به هم ریخت! خدا رحمتش نکند این حضرت حافظ را! داغون مان کرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 16:24  توسط سیمور گلس  | 

بدون شرح!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 14:8  توسط سیمور گلس  | 

   سینما پر است از لحظات و آن های دوست داشتنی. اصلا به خاطرهمین لحظاتش است که عاشقش شده ایم. این فیلم Enchanted پر است از این لحظات کوچک دوست داشتنی. فیلم داستان دختری است که صاف از توی دل یکی از قصه های پریان والت دیزنی به نیوریوک امروز می افتد. دختر زندگی امروزی در نیویورک را درک نمی کند و دچار تعارضاتی می شود. البته این طور که من نوشتم انگار فیلم تبدیل به فیلمی سرد و جدی مثلا درباره ی دختری رویایی در زندگی واقعی شده در حالیکه خیر، فیلم آن قدر دلچسب و دوست داشتنی در آمده که برای بار سوم هم همان نکات کوچکی که گفتم را برای کشف کردن داشته! بار سوم که فیلم را دیدم تازه فهمیدم تمام فیلم در چشمان بازیگر نقش همان دختر خلاصه می شود. وقتی تعجب می کند، ناراحت می شود، خوشحال می شود، وقتی برای اولین بار عصبانی می شود، و مهم تر از همه وقتی اشک به چشمانش می آید. وقتی اشک به چشمانش می آید انگار تمام دنیا دارد می لرزد. انگار تمام عالم و کائنات طاقت اشک های این دختر دوست داشتنی قصه های پریان را ندارند! فیلم را ببینید و چشمان دختر را از دست ندهید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 13:19  توسط سیمور گلس  | 

   اگر شما هم دانشجو هستید یا این دوران را گذرانده اید حتما متوجه شده اید که فصل امتحانات بهترین موقع برای هر کاری است. در این روزها همه ی کارهای عالم لذت بخش تر به نظر می رسند به جز درس خواندن. وبلاگ نوشتن آن قدر لذت دارد که انگار در حال نوشتن رمانی هستی که مطمئنی نوبل ادبیات هم می گیرد. فیلم نگاه کردن در حد ساختن همان فیلم لذت دارد و موسیقی گوش دادن نه در حد نواختن آن که در حد آهنگسازی اش لذت بخش است! الان دارم آرانخوئز را می سازم (گوش می دهم؟!) و یک عالمه کتاب هم کنارم گذاشته شده که باید تا هفته ی آینده که امتحاناتم شروع می شوند بخوانم! خوب بگذارید اول این رمان برنده نوبل را بنویسم، آرانخوئزم را بسازم، بعد به درس ها هم خواهیم رسید!

   دو سایت معرکه کشف کردم. یکی سایت آهنگ های سرخ است. اگر می پرسید آهنگ های سرخ چیست باید بگویم که همان آهنگ های دوست داشتنی چپی ها که البته بسیاری از آن ها در ظاهر عاشقانه هم هستند. (یا شاید نه، در ظاهر انقلابی اند و در واقع اصلا عاشقانه اند!) مثل همین آرانخوئز. چند آهنگ معرکه در این سایت خیلی خوب فارسی وجود دارد. آهنگ ها با اجراهای مختلف برای دانلود گذاشته شده اند و متن آهنگ ها به چند زبان (از جمله فارسی) هم موجود است. اگر ته ته دلتان سرخ است حتما سایت جالبی برایتان خواهد بود. در این فصل پر از درس و امتحان می چسبد. کاش برای آهنگ های دیگر رنگ ها هم چنین سایت های خوبی وجود داشت

   دیگری که البته زیاد شاید کشف بزرگی نباشد، سایتی است متعلق به عاشقان فیلم های انگلیسی. این سایت را هنگام جستجوی فیلم پیشخدمت پیدا کردم. سایت فوق العاده ای ست درباره ی سینمای انگلستان. عموما همه فکر می کنیم که سینمای کلاسیک همان چیزی است که هالیوود دهه های ۳۰ و ۴۰ و ۵۰ عرضه می کرد و همیشه از سینمای کلاسیک انگلستان غافلیم. حال آنکه سینمای کلاسیک انگلستان نه تنها دست کمی از هالیوودی ها ندارد که در برخی موارد فیلم های ماندگار تری عرضه کرده. نمونه اش همین پیشخدمت یا نسخه ی کلاسیک قاتلین پیرزن یا فیلم های دیگری مثل شاهکارهای دیوید لین یا فیلم های کارگردان بزرگی مثل اتوپره مینجر. تازگی ها دارم سینمای کلاسیک انگلستان را می شناسم و می بینم که سینما چقدر در انگلستان آرام آرام در حال پیشرفت بود و چقدر آرام و متین و بی صدا همه چیز خوب بود وقتی آمریکایی ها هر آشغالی را در بوق و کرنا می کردند! یک نگاهی به لیست بازیگران و کارگردانان و فیلم های همین سایت بیاندازید تا ببینید چقدر به سینمای کلاسیک انگلستان مدیونیم. راستی فراموش هم نکنید هیچکاک بزرگ هم از همین سینما آمده!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 2:41  توسط سیمور گلس  | 

   امیر قادری در وبلاگ روزنوشت اش بدجوری بهمان حال داده و کامنت مان را به عنوان یکی از کامنت های برتر انتخاب کرده. دمش گرم. این هم لینکش. البته نه به خاطر اینکه مطمئن شوید، به خاطر اینکه روزنوشت های معرکه ای دارد. درست مثل نقد هایش، مصاحبه هایش و تمام چیزهایی که می نویسد.

   الان فکر کنم دیگر وارد سال نوی میلادی شده ایم. الان موبایلم را برداشته بودم و به هزار نفر اس ام اس تبریک سال نو فرستادم. بعضی ها که انگار فحش شان داده باشی با چنان لحن تندی جواب دادند که آدم را از تبریک گفتن پشیمان می کرد. یکی گفت اصلا به تو چه و مگر تو خارجی ای (به جان خودم همین را گفت) و یکی دیگر هم گفت: نوروز زرتشتی را تبریک بگو! من هم از لج سال نو قمری را هم تبریک گفتم! آخر آن هم همین دیروز پریروز بود. بابا یکی نیست به این دوستان عزیز ما بگوید که تبریک گفتن که دیگر ربط نمی خواهد. این ها همه بهانه ای هستند برای تبریک. حالا سال نو میلادی یا تولد مادر حضرت نوح! چه فرقی می کند. می خواهیم خوش باشیم!

   هر چه فکر می کنم که این پستم کمی سال نویی بشود و مثلا بیایم و بررسی کنم تحولات سال گذشته را در خودم و دنیا و سینما می بینم که نمی توانم. فکر کنم پارسال همچین کاری را کرده بودم. الان فکر نمی کنم بتوانم. دیشب فیلم پیشخدمت جوزف لوزی را دیدم و همان برایم یکی از بهترین اتفاقات سال بود. اینکه امسال چقدر فیلم خوب دیده ام و چقدر کتاب خوب خوانده ام را یادم نیست. ولی فکر می کنم ارزش سال ها به همین فیلم ها و کتاب های خوبش هستند. یا شاید هم به تک پلان ها و تک جمله های معرکه ی فیلم ها و کتاب ها.

   همین الان اس ام اسی به دستم رسید، نوشته بود: حالا که اینطور است هانوکا هم مبارک. هانوکا عید یهودیان است. خوب به هر حال این هم بهانه ای است برای تبریک گفتن. هانوکای تان هم مبارک! هر چند نمی دانم اصلا کی هست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 0:49  توسط سیمور گلس  | 

   مطلب قبلی که درباره ی پیمان ماندگار بود مطلب خوبی شده، شاید به نحوی پیدایش کنم و بهش بسپارم که بخواند. مطلب یک جورهایی یک عذرخواهی از پیمان بود. در بولتن جشنواره ای درباره ی آخرین فیلمش زیاد خوب ننوشته بودم و او هم کمی دلخور شد. حق داشتم آخر. فیلم آخرش به اندازه ی قبلی ها دوست داشتنی نبود. خوب ما هم دوست داریم کارگردان های مورد علاقه مان همیشه آن طور که ما دوست داریم فیلم بسازند. کارگردان ها وقتی مورد علاقه می شوند دیگر حق ندارند هر چیزی و هر کاری را تجربه کنند! پس تکلیف ما چه می شود!

   امروز مثل اینکه عزای عمومی کشته شدگان غزه بود. بنده هم مانند هر انسانی از این کشتار ناراحت شدم و خیلی هم بدم نیامد که روزی را به عنوان عزای عمومی به یاد کشته شدگان غزه باشیم. هر چه باشد انسانیم،آن جا هم بیش از ۲۰۰ انسان کشته شده اند. پس اول من هم کشتار غزه را تسلیت می گویم.

   مسئله اینجاست که انگار امروز را همین طور برای رفع حاجت عزای عمومی اعلام کرده اند. صدا و سیما از انداختن یک خط سیاه گوشه ی تصویرش هم خودداری کرده و فقط یک عکس از بیت المقدس را در گوشه ی بعضی کانال ها نهاده اند. نمی دانم راهپیمایی و تظاهراتی هم برگزار شده یا نه. کاری هم به این ندارم که اصلا مقصر این وسط که بوده. آری حماس آتش بس را نادیده گرفته. آری فلسطینی ها باید بالاخره به زندگی در کشوری در کنار اسراییل رضایت دهند. به هر حال بیش از ۲۰۰ نفر آدم مرده و این هم تسلیت گفتن و هم عزای عمومی گرفتن دارد. مسئله این نیست که عزای عمومی گرفتن اصلا لازم است یا نه. مسئله این است که وقتی یک روز را به عنوان عزای عمومی اعلام می کنیم خوب است لااقل کاری هم انجام دهیم. کار که فقط این نیست که برای عملیات استشهادی ثبت نام کنیم!

   فکر می کنم می شود به جای هزار صفحه مطلب همین یک عکس را از غزه نشان داد. این تکان دهنده ترین عکسی است که دیده ام. تکان دهنده تر از تمام عکس هایی که دنیا را تکان داد. این عکس برایم تکان دهنده است چون وقتی گرفته می شد من همین طور در اتاقم نشسته بودم. همین طور که الان نشسته ام و دارم این ها را می نویسم.

عکس از AFP لینک شده از سایت روزنامه ی اعتماد ملی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 1:14  توسط سیمور گلس  | 

می خواستم امروز درباره ی پیمان ماندگار بنویسم. به درخواست یکی از دوستان و البته با علاقه ای که خودم به او دارم. اما فیلم هایش در دسترسم نبودند و دیدم درست نیست بدون اینکه فیلم هایش را ببینی درباره اش بنویسی و به حافظه هم که زیاد نمی شود اعتماد کرد و ممکن است صحنه ای را اشتباه شرح دهی و همه چیز به هم بریزد. به هر حال می توانم  به طور خیلی کلی درباره این فیلمساز دوست داشتنی خوزستانی بنویسم.

   پیمان ماندگار فیلمساز خوزستانی است. بگذارید مشخص ترش کنم، پیمان ماندگار فیلمسازی آبادانی است. این بهترین توصیفی است که می توان برای او داشت. ماندگار فیلم کوتاه می سازد و تا الان بیش از ده فیلم کوتاه ساخته. پیمان سریال هم ساخته که چند سال پیش از تلویزیون آبادان پخش شد. (نکته: صدا و سیمای مرکز آبادان برای خودش شبکه ای دارد و دم و دستگاهی و کاری به تلویزیون مرکز خوزستان ندارد!) اما همه ی اینها به کنار، ماندگار استاد دیالوگ نویسی است. این رابه اطمینان می گویم که دیالوگ هایش نه تنها چیزی از دیالوگ های معرکه تارانتینو کم ندارند، بلکه در برخی موارد اصلا پهلو به پهلوی آن ها می زنند. فیلم های پیمان حال و هوای خاصی دارند که بخش زیادی از این حس و حال از حضور اکبر اودود ناشی می شود. اکبر اودود بازیگری آبادانی است که در بسیاری از فیلم های پیمان ماندگار نقش اصلی را دارد و اصلا فیلم هایش به خاطر همین اودود دوست داشتنی است که دوست داشتنی می شوند. البته خوب پیمان ماندگار استاد بازی گرفتن از بازیگرهایش هم هست و مسلما اگر پیمانی نبود اودودی هم نبود! (این حدیث را خودم گفته ام، تحت تاثیر فیلم های پیمان ماندگار!)

   مهم ترین نکته ای که در فیلم های ماندگار ( حتی سریالش که دو سه قسمت از آن را دیدم ) وجود دارد شخصیت های باور پذیر هستند که واکنش ها و عکس العمل ها و دیالوگ ها و نوع برخورد شان با همدیگر، نمونه ی کاملی است از درک فضا و آدم هایش. اصلا دلیل اصلی ام برای نوشتن این مطلب همین بود که به اینجا برسم. اینکه کارگردان (یا کلا هنرمند) چقدر باید درکش از فضایی که در آن زندگی می کند کامل باشد. اینکه چقدر باید آدم های دور و اطرافش را بشناسد تا بتواند چند تا از آن ها را در کار خودش خلق کند. کار فیلمنامه نویس داستان نوشتن و خلق ماجرا نیست. کار فیلمنامه نویس خلق آدم است.اصلا تمام این بازی ها و ادا و اطوارهای ساختاری و روایتی فیلمنامه برای همین خلق آدم به وجود آمده اند. سینما یعنی خلق شخصیت. برگردیم به فیلم های پیمان ماندگار.

   پیشنهاد من این است که اگر روزی گذرتان به این طرف ها افتاد هر طور که شده مجموعه کارهای پیمان ماندگار را گیر بیاورید و تماشا کنید. جالب است. فیلم های پیمان را دی وی دی فروش های کنار خیابان هم دارند! انصافا کدام فیلمساز کوتاهی این طور در بین مردمش جا دارد که فیلم هایش را مردم به جای چارچنگولی و ده رقمی و هزار مزخرف دیگر بخرند و ببینند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 9:48  توسط سیمور گلس  | 

   این جریان پرتاب کردن کفش به جرج بوش هم قضیه ای شده. امروز ویدئویی دیدم از بچه های مدرسه ای در گلستان که به صورت نمادین لنگه کفش به تصویر جرج بوش پرتاب می کردند! نمی خواهم منکر این شوم که حرکت خبرنگار عراقی حرکت آنارشیستی معرکه ای بود. اینکه جلوی دوربین های تلویزیون لنگه کفشت را در بیاوری و به صورت کسی که فکر می کنی مسبب تمام بدبختی ها و کشت و کشتارهای کشورت شده پرتاب کنی در کل حرکت جالبی است و آدم را سر ذوق می آورد! اما نمی توانم حالت تهوعم را هم از اینکه بچه هایمان را یاد بدهیم که لنگه کفش پرت کنم انکار کنم! کار خبرنگار عراقی برای مردم خودش کار قابل تحسینی بوده و احتمالا همین الان هم در عراق قهرمان شده. خوب مثل این می ماند که مثلا خبرنگاری در ایران بلند شود و شروع به فحش دادن به احمدی نژاد کند. من که خیلی کیفور می شوم! اما مطمئنا نمی آیم و به بچه هایم چند تا فحش درست و حسابی یاد بدهم که مثلا به تصویر احمدی نژاد بدهند! حالا اینکه معلمان و مسئولان مدرسه از این نترسیده اند که شاید روزی همین دانش آموزان لنگه کفش به صورت خودشان پرتاب کنند بماند. گر چه فکر می کنم لیاقت شان همان لنگه کفش است.

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 23:46  توسط سیمور گلس  | 

   خواهرمان فرانی از پست چهارشنبه ( دیروز) کمی رنجیده که لازم است همین جا به طور رسمی از ایشان و البته از همه ی کسانی که اشکالات نگارشی من باعث رنج شان شده عذرخواهی کنم. پست درباره ی تهران بود و اگر دقت کرده باشید نوشته ام که تهران برایم شهر عجیبی است و همان قدر که دوستش دارم از آن متنفر هم هستم! خوب لابد حق می دهید وقتی آدمی درباره ی یک شهر چنین احساس دو گانه و عجیب و غریبی دارد حتما در نوشتنش هم تاثیر می گذارد! بله من نوشته ام ((این همه امکانات دور و برشان ریخته آن وقت وضع زندگی و شعور اجتماعی شان اینطور است. این همه محفل هنری و گالری و تئاتر و سینما تک و خانه ی هنرمندان و فلان و بهمان چرا روی هیچ کدام شان تاثیری ندارد؟)) اما مطمئنا منظورم این بوده که چرا روی اکثر مردم تاثیری ندارد یا اینکه چرا تاثیراتش این قدر کم و تک و توک است. اگر دقت کرده باشید در خط آخر آن پاراگراف چیز دیگری نوشته ام که اصلا منظورم از نوشتن آن مطلب همان بوده. به هر حال رسما از همه آن هایی که این پست را خواندند و رنجیدند، بخصوص خواهر عزیزم فرانی عذرخواهی م کنم. بگذارید به پای خستگی سفر!

   در همان تهران عجیب و غریب (!) نرم افزاری به دستم رسید با عنوان ((ناتوی فرهنگی)). مجموعه ای است دو همایش با همین نام که اولی در بهار و دومی در پاییز همین امسال در دانشگاه ملایر برگزار شده. نرم افزار که متشکل از دو دی وی دی پر و پیمان است مجموعه ی سخنرانی های چند استاد ارزنده (!) با موضوع ناتوی فرهنگی است! اگر می خواهید بدانید ناتوی فرهنگی اصلا چیست عناوین سخنرانی ها را نگاهی بیاندازید. احتمالا یک چیزهایی دستگیرتان خواهد شد:

۱. جایگاه بازی های رایانه ای در ناتوی فرهنگی

۲. ناتوی فرهنگی و احزاب و گروه ها

۳. جایگاه رسانه های مکتوب در ناتوی فرهنگی

۴. استراتژی ناتو در قرن ۲۱

۵. جایگاه سینمای استراتژیک در ناتوی فرهنگی

۶. ناتوی فرهنگی و اندیشه های پست مدرن

و...

این آخری را فکر می کنم همه دوست دارید ببینید! سعی می کنم حتما خلاصه ای (اگر بشود البته از میان آن همه چرت و پرت خلاصه ای سر هم کرد) از این آخری روی وبلاگ بنویسم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 23:44  توسط سیمور گلس  | 

   این شهره آغداشلو هم عجب بازیگر بزرگی شده. امروز یکی از کانال های ماهواره ای فارسی زبان مصاحبه ای با او انجام داد که مصاحبه گر هم همسرش، هوشنگ توزیع بود. آغداشلو که اخیرا در سریالی چهار قسمتی به نام ((خانه ی صدام )) نقش همسر صدام را بازی کرده از اینکه چطور به این نقش رسیده و چقدر زندگی صدام و همسرش را مورد مطالعه قرار داده صحبت کرد و جزییاتی را گفت که آن موقع فهمیدم چرا آغداشلو اینقدر بازیگر بزرگی شده. او گفت همسر صدام از بچگی دو فقر و با پای برهنه زندگی کرده و حالا که کفش پاشنه بلند پایش می کند لابد مثل زنانی که از ۱۴ سالگی پاشنه بلند می پوشیده اند راه نمی رود! اینجا دیدم آدم برای بزرگ شدن چقدر باید جزییات کوچک را ببیند.

   این کتاب گفتگو با بیلی وایلدر هم واقعا کتاب دوست داشتنی ای است. مصاحبه ای خواندنی از کمرون کروو با بیلی وایلدر که آن قدر نکته آموزنده و دوست داشتنی در آن هست که دوست ندارم حالا حالا ها تمام شود. عکس های خوب و البته زیادی هم در کتاب وجود دارد که لذت خواندنش را ده برابر می کند. اگر شما هم مثل من عاشق سینمای بیلی وایلدر هستید یا نه، اگر حتی فقط سینما را دوست دارید این کتاب را از دست ندهید. هر چند که الان دیگر فکر کنم به راحتی گیر نمی آید چون چاپ ۱۳۸۰ است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 14:1  توسط سیمور گلس  | 

   یکی از دوستان وبلاگی قدیمی در کامنت پست قبلیم این را نوشته: (( پاییز بهت نساخته رفیق! پست های تابستونت بسیار باحوصله تر بودن! از من گفتن)). خوب نمی دانم شاید واقعا راست می گوید. شاید واقعا قبلا با حوصله تر بودم. همین الان هم که دارم این ها را می نویسم انگار از سر اجبار مجبورم با این دوست قدیمی وبلاگی ام حرف بزنم و گرنه همین الان هم زیاد حوصله ندارم! نمی دانم شاید واقعا مقصر پاییز نباشد. شاید خودم دارم پاییزی می شوم!

   همین دو ساعت پیش از تهران رسیدم و مسافرت کوتاه چند روزه ام به تهران امروز تمام شد. تهران برایم شهر عجیب و غریبی است. به همان اندازه که دوستش دارم از آن متنفر هم هستم. احساس عجیبی است که درباره ی هیچ شهر دیگری ندارم. شهرهای زیادی را دوست دارم. عشق شیراز و اصفهانم و از خیلی شهرها مثل مشهد چندان خوشم نمی آید اما تهران مسئله اش فرق می کند. همان قدر که دوست دارم روزی آنجا زندگی کنم همان قدر هم از تصور زندگی در آنجا وحشتزده می شوم. تهرانی ها خودشان هم مردم عجیب و غریبی اند. این همه امکانات دور و برشان ریخته آن وقت وضع زندگی و شعور اجتماعی شان اینطور است. این همه محفل هنری و گالری و تئاتر و سینما تک و خانه ی هنرمندان و فلان و بهمان چرا روی هیچ کدام شان تاثیری ندارد؟ چرا هنوز وقتی با جوانان هنرزده شان (این واژه هم از آن ابداعات نبوغ آمیز خودم است!) حرف می زنی فرق خیلی زیادی با مردم عادی ندارند؟ مگر درد ما امکانات نیست؟ پس چرا آنجا که همه چیز هست هیچ چیز نیست!

   تلفن خانه مان دیروزوصل شد و این اولین پستی است که بعد از مدت ها در اتاق خودم می نویسم. باقی را همه در کافی نت نوشته بودم. شاید این خودش یک دلیل خوب برای بی حوصلگی ام بوده! ولی خوب می دانم که این هم بهانه است و ایراد از جای دیگری است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 13:23  توسط سیمور گلس  |