تبليغاتX
یادداشت های نقاش خیابان چهل و هشتم
یادداشت های سیمور گلس، نقاش خیابان چهل و هشتم، رفیق شفیق هولدن کالفیلد!

   دوربین های عکاسی دیجتال یک جورهایی خیلی چیزها را عوض کردند. تاثیری که دوربین های دیجیتال روی زندگی ما گذاشتند برای همه مشخص و به قول خودمان تابلوست. بین عکاسان چیزی هست که می گویند دیجیتال نباید آدم را از فکر کردن باز دارد. می گویند که اگر چه دیجیتال فرآیند عکس گرفتن را آسان کرده اما نباید این آسان شدن به این معنی باشد که هر عکسی را بدون فکر و همین طور الله بختکی بگیریم. خوب این نظر و حرفی است که بین بچه های عکاس وجود دارد و یک جورهایی هم شاید درست باشد و باعث شود دقت و وقت بیشتر برای گرفتن هر عکس صرف کنند و عکس های خوب و بافکری (!) هم بگیرند. اما چند وقت پیش تیزری از یکی از کانال ها دیدم که یک جورهایی نقض این نظریه است. تیزر تبلیغ دوربین سایبرشات سونی بود که حتما اگر با آن کار کرده باشید می دانید که چقدر آسان و راحت و کم هزینه می توانید عکس های واضح و خوب بگیرید ( خوب اینجا منظورم از نظر فنی و نور و رنگ و این هاست فقط! ). تبلیغ این طور بود که مردی از طبقه ی چندم آپارتمانی به پایین پرتاب می شود و دوربین سایبرشاتش را در می آورد و شروع به عکس گرفتن می کنند. مرد همین طور که دارد از بالا پرت می شود تند و تند عکس می گیرد و بعد هم یک جمله ی اساسی روی صفحه تلویزیون درج می شود: Shoot first, Think later اول عکس بگیر، بعدا فکر کن! تیزر یک جورهایی دارد یک فلسفه و نگاه جدید را به همین راحتی بهمان یاد می دهد و بدون اینکه حتی هیچ کدام از عکاسان شاید به ذهن شان رسیده باشد که می شود اینطوری هم عکس گرفت و اصلا می شود اینطوری هم زندگی کرد، سازنده و نویسنده و ایده پرداز تیزر (حالا هر کدام که ایده را مطرح کرده!) انگار چند قدم از ما جلو تر و آن طرف تر ایستاده و دارد بهمان می خندد که: احمق ها! دارید از آپارتمانی چند طبقه به پایین پرتاب می شوید و هر لحظه به کف خیابان برخورد می کنید و می میرید! فکر کردن را بگذارید برای بعدا! عکس تان را بگیرید! تا می توانید عکس بگیرید! ببین چطور یک تیزر ساده می تواند این همه حرف و فکر و فلسفه پشتش داشته باشد! نه فقط درباره ی عکاسی، درباره ی تمام زندگی!  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:52  توسط سیمور گلس  | 

   خوب پست های این روزها همه یک جورهایی ۲۲ بهمنی هستند! برنامه ای از شبکه ی اول سیما پخش می شود با نام (( بازیگران دیکتاتور )) که درباره ی عوامل رژیم سابق است. برنامه که سعی شده مثلا کمی نوآوری و خلاقیت هم داشته باشد هر قسمتش درباره ی یکی از این جرثومه های فساد (!!!) در رژیم سابق است که اوج خلاقیتش هم این است که یک نفر نقش جرثومه ی مذکور ( در این مورد مذکوره! ) را بازی می کند و رو به دوربین خودش شرح زندگی پر ننگ و نکبتش را برای ما می گوید تا درس بگیرند آیندگان!!! یکی از قسمت های برنامه درباره ی (( لیلی امیر ارجمند )) بود. رییس سابق کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که محصولات و آدم هایی که در آن سال ها از کانون بیرون آمدند به اندازه ی کافی نشان دهنده ی حقی که فرهنگ این مملکت به گردن این سازمان و البته رییسش دارد، است. در آن برنامه اما لیلی امیر ارجمند زنی معرفی شد که از شدت هرزگی و پرده دری آبروی مملکت را برده و با هر کس و نا کسی ارتباط برقرار می کرد و رابطه هم به ارتباط جنسی ختم به خیر میشد! لیلی امیر ارجمند برای مخاطب تلویزیون زنی معرفی شد که با خرج شاه و حمایت های دربار کانونی تاسیس کرد که مرکز تجمع روشنفکران چپ شد و خود نیز به هرزگی اش مشغول بود! با خودم فکر کردم که این باید اوج بی شرفی و نامردی یک حکومت باشد که اینطور بخواهد کسی را خراب کند. خدا را شکر مردم ما که اهل مطالعه و کتاب نیستند که مثلا بروند و بخوانند و ببینند کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چه افرادی را تحویل جامعه داده و چه آثار ارزشمندی از کانون سر بر آورده اند و اصلا آزادی های فکری که کانون به روشنفکران داد خودش چقدر در وقوع انقلاب موثر بود. مردم ما چه می دانند که عباس کیارستمی که حالا اینقدر سینمای ما و فرهنگ ما و اصلا کشور ما باید بهش افتخار کند ( که نمی کند! ) از همین کانون بلند شده و فیلم های اولیه اش را در کانون ساخته و اصلا تفکرش و نوع نگاهش در کانون شکل گرفته. مردم ما چکار دارند که احمدرضا احمدی هم کانونی بوده و بهرام بیضایی هم کانونی بوده و یک عالمه نویسنده و فیلمساز و شاعر و نقاش و هنرمند بزرگ دیگر این مملکت کانونی بودند. مردم ما همین برنامه ی تلویزیون را تماشا می کنند و احتمالا در دلشان به (( لیلی امیر ارجمند )) هم فحش می دهند که: زنیکه آبروی ما ایرانی ها رو برد!!! مردم ما احتمالا اصلا نمی دانند عباس کیارستمی کیست!

   راستی اگر قرار باشد از تاریخ فقط معدود چیزهایی باقی بماند چه می شود؟! اگر واقعا قوم برتر تاریخ را بنویسند چه می شود؟! آن وقت مثلا در تاریخ ثبت خواهد شد که: (( لیلی امیر ارجمند فاحشه ای بوده که با هزینه ی دربار اینطرف و آن طرف می رفته و برای خوشگذرانی هایش کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را تاسیس کرده )) ؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 17:4  توسط سیمور گلس  | 

   ما که هنوز نفهمیدیم چه بر سرمان آمد! با تماشای فیلم (( بتمن: شوالیه ی تاریکی )). یک هو بلند شدم دیدم دو ساعت و خرده ای فیلم دیده ایم و کاملا ناک اوتیم! نگاه کردن به ساعت هنگام تماشای این فیلم کار مسخره ای است. انگار وقتی دارید به ساعت نگاه می کنید جوکر رویش را به سمت تان بر می گرداند و می گوید: خیلی احمقی که به ساعت نگاه می کنی، حتما می خوای برنامه ریزی کنی! بتمن: شوالیه ی تاریکی آن قدر فیلم بزرگ و شاهکاری هست که جرات نکنم حالا حالا ها حتی بگویم فیلم را دیده ام! فقط می توانم بگویم یکی از آن ضربه های جانانه را در این چند سال اخیر نوش جان کرده ام! فیلم آن قدر صحنه های بزرگ و معرکه و جانانه دارد که آدم می ماند مگر گروه سازنده ی فیلم چقدر خلاقیت و توانایی داشته اند یا اصلا مگر آدم چقدر می تواند در یک فیلم خلاقیت بریزد که فیلمش این همه از نکته و دیالوگ و ریزه کاری سرشار باشد. آن طور که الان جرات نمی کنم بگویم فیلم را دیده ام و فقط می توانم بگویم یکی از آن ضربه های ...

   بتمن: شوالیه ی تاریکی فیلم عجیبی است. انگار از زمانه ی خودش جلوتر است و انگار خیلی چیزها را دارد پیش بینی می کند. خدا را چه دیدید شاید سرنوشت اوباما را هم دارد پیش بینی می کند و خبر نداریم! فیلم را که دیدم از یک چیز خیلی زورم آمد! اینکه قبل ترش در مجله ی مرحوم (( شهروند امروز )) مطلبی از این پیرمرد فسیل نقد نویسی، پرویز نوری، خوانده بودم که مثل همه ی نوشته هایش کفر آدم را در می آورد. از اینکه چرا اصلا این آدم که هیچ از سینما نمی فهمد باید صفحه ای دایمی در پر تیراژ ترین هفته نامه ی ایران (خدایش در بهشت کناد! ) داشته باشد! او که اصلا نمی فهمد فیلم چقدر استعاره از دنیای دور و اطراف مان دارد و فیلم را می کوبد فقط به این دلیل که پر است از صحنه های اکشن کامپیوتری! راستش این روزها دیگر حوصله ی بحث کردن با اینجور آدم ها را ندارم و اصولا این روزها زیاد حوصله ی بحث کردن ندارم! یا بحث را به شوخی و مسخره بازی می زنم که طرف مقابل هم عموما بهش بر می خورد و من اصلا این کار را می کنم که بهش بر بخورد، یا آنقدر عصبی می شوم و از کوره در می روم که طرف مقابل اصلا از بحث پشیمان می شود! آخر با آدمی که بتمن را فقط به این خاطر که جلوه های وِیژه ی کامپیوتری دارد می کوبد مگر می شود بحث هم کرد؟! همین پرویز نوری هر سال گزارشی از وضعیت سال گذشته ی سینمای آمریکا در شماره ی ویژه ی نوروز ماهنامه فیلم می نویسد و هر سال از این می نالد که (( سال به سال دارد بدتر می شود و سال به سال فیلم ها کامپیوتری تر!!! )). اما سال به سال سینمای آمریکا دارد پیشرفت می کند و اصلا خود آمریکا دارد پیشرفت می کند که چنین تفکراتی را در قالب فیلمی که مردم عادی هم تماشایش کنند عرضه می کند و ما هم سال به سال احمق تر می شویم و سال به سال به هر مناسبتی شعار مرگ بر آمریکای مان گوش استکبار جهانی را کر می کند!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:35  توسط سیمور گلس  | 

   این روزها حالم از تلویزیون به هم می خورد. هر سال این روزها که می شود صدا و سیما و بعضی روزنامه ها دروغ هایشان چند برابر گنده تر می شوند. آن قدر گنده که آدم می ماند نکند دارند راست می گویند! مثلی بود که می گفتند دروغ هر چه گنده تر، باور کردنش راحت تر! آن قدر حالم به هم می خورد از این همه دروغ و چرت و پرت که حوصله ی همین دو خط نوشتن را هم ندارم. ((دستاورد های انقلاب)) این ها دیگر چه (...) شعر هایی است؟! کدام دستاورد؟ همین دروغ ها و دغل کاری ها دستاوردهای انقلابند. همین ساده نگه داشتن مردم و بستن فضا آن قدر که همین الان ممکن است همین وبلاگ ناچیز را فیلتر کنند دستاورد انقلاب است! پیشرفت های علمی مگر دستاورد های انقلابند؟! آخر این انقلاب با قوانین عهد بوقی اش مگر علم سرش می شود که پیشرفت علمی دستاوردش باشد؟! این ها که درکی از آزادی اندیشه ندارند چطور پیشرفت علمی را به خودشان نسبت می دهند؟ بیشتر به نظرم شبیه معجزه است که در مملکت ما که همه چیز باید از نوع اسلامی و دینی اش باشد همین چند قلم اختراع هم انجام می شود. به نظرم مسخره است که در این مملکت بنشینیم و حرف از دستاورد های انقلاب بزنیم. آری انقلاب دستاورد داشته. بلایی که این انقلاب سر این کشور آورده تا هزار سال دیگر هم جبران نمی شود. این انقلاب ریشه ی همه چیز را خشکانده. هیچ چیز دیگر درست نمی شود. هیچ امیدی هم نیست!

   می بینید که در واکنش به جو مزخرف و حال به هم زن این روزها چه جبهه ی تندی گرفته ام؟! فکر می کنم بعضی وقت ها لازم است آدم زیاد اهل تساهل و تسامح نباشد. بعضی وقت ها لازم است آدم آن قدر تند برود که نشود جلویش را گرفت. بعضی وقت ها لازم است همه چیز را خراب کرد تا همه چیز دوباره از نو ساخته شود. آن وقت می بینیم چه چیز واقعا باقی می ماند. لازم است تمام چیزی که به اسم فرهنگ می شناسیم را از بین ببریم تا از ابتدا ساخته شود. تمام آثار این فرهنگ دروغگو باید پاک شوند. آنقدر به همدیگر دروغ گفته ایم و آن قدر هزار چهره بوده ایم که واقعا خودمان هم نمی دانیم چه چیزی را قبول داریم و چه چیزی را نه. آن قدر مردم دروغگویی شده ایم که می ترسیم از اینکه خودمان را فریاد بزنیم و مدام یک چیز دیگر، یک دروغ دیگر را داد می زنیم. به بچه هایمان یاد می دهیم که از همان اول اگر ازشان بپرسند بزرگترین آرزویت چیست بگویند: ظهور امام زمان! اصلا کی گفته ما باید چیزی به بچه هایمان یاد بدهیم؟! اصلا کی گفته ما درست فکر می کنیم که باید فکر کثیف مان را به بچه هایمان هم تجویز کنیم و برایشان نسخه بپیچیم؟! آرایش می کنیم و بیرون می رویم که هزار نفر نگاه مان کنند، آن وقت با نگاه مان جوری نگاهشان می کنیم که انگار دارند گناه می کنند که ما را نگاه می کنند. یا انگار دارند بهمان از پشت تجاوز می کنند. انگار نه انگار خودمان پشت کرده ایم که بهمان تجاوز کنند و ته دلمان هم از این تجاوز کلی خوشحال می شویم! دختری را با آرایش غلیظ می گذاریم پشت میز پذیرش مغازه مان که مردم به هوای دخترک وارد مغازه شوند و شاید از اجناس بنجل و آشغال ما هم چیزی بخرند، آن وقت اگر کسی متلکی چیزی نثار دخترک کند می خواهیم شلوارش را جر بدهیم!

   ما انقلاب کرده ایم. دستاورد های زیادی هم داشته ایم در این انقلاب کثافت مان. انقلاب کرده ایم با شعار های : استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی. یکی نیست بگوید کجای این انقلاب آزادی وجود دارد؟ یکی نیست بگوید کی در این مملکت آزادی را اصلا می فهمد و برایش قابل ترجمه است؟! انتهای درکمان از آزادی اصلاح طلبان و طرفداران خاتمی هستند که نسبت به تمامیت طلب هایی مثل احمدی نژاد آزادی بیشتری برایمان آورده بودند! گشت ارشاد نماد آزادی این مملکت است! نه به دلیل خود ماشین های گشت ارشاد. بلکه به دلیل واکنش احمقانه و ساده لوحانه ی همه ی مردم در برابر آنها. اینکه می گویم همه ی مردم عمدی عمدی است. با هر کس که می خواهید کمی درباره ی گشت ارشاد حرف بزنید. آخرش می گویند: ولی بعضی ها واقعا حق شان است که گشت ارشاد بهشان گیر بدهد! یکی نیست بگوید آخر مادر (...) مگر کسی می تواند تعیین کند که کسی حقش است که پلیس به خاطر لباس بهش گیر بدهد؟! یعنی هنوز درکتان از آزادی اینقدر بچه گانه و احمقانه است که هر مرز آزادی زن برایت مادر و خواهر خودت است؟!

   حالم از یک چیز بیشتر از همه به هم می خورد. از مصاحبه هایی که با آدم های قبل از انقلاب می شود و از حکومت شاه ایراد می گیرند که مثلا آزادی نداشت! که مطبوعات اجازه ی نشر عقیده مخالف را نداشتند! دوست دارم همان موقع تلویزیون را خرد کنم و تکه تکه هایش را در ماتحت مصاحبه شونده فرو کنم! آخر یکی نیست بگوید اصلا الان چیزی به اسم مطبوعات وجود دارد؟! مطبوعاتی که حق ندارند خیلی چیزها را اصلا اشاره کنند و در خیلی دیگر از چیزها حد و حدودی دارند که فراتر رفتن از آنان جرم علنی است و با اینحال و با وجود همه این ها باز هم هر روز یک عالمه روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و فصلنامه و سالنامه به گورستان مطبوعات انقلاب می روند! مگر همین الان اینترنت فیلتر نشده؟! حالا فیلتر شکن های ما هم خاری باشد نه در چشم، که در ماتحت تمام آن هایی که به دستاورد های انقلاب می نازند! هر چند یک خار کوچک کاریشان نمی کند، اما به هر حال همان یک آخ کوچک دلمان را تا حدی خنک می کند!

   اینجا یک معذرت بدهکارم. اینکه لحن نوشته ام به اندازه ی کافی تند نشده. اینکه باید بیشتر می نوشتم و بیشتر فحش می دادم. اینکه بالاخره همین یک سر سوزن فضای نوشتاری که بیشتر شبیه دفتر خاطرات شخصی خودمان می ماند با این همه بازدید کننده (!) می تواند مانند همان خار کوچک باشد. که برود نه در چشم، که در ماتحت همه ی آن ها که به این انقلاب و دستاورد هایش مفتخرند!!!

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 1:49  توسط سیمور گلس  | 

   خواهش می کنیم عادل! قابلی نداشت. این تنها کاری بود که می توانستیم برای یکی از محبوب ترین آدم ها دور و برمان بکنیم. دفعه های بعدی هم هستیم. همیشه هستیم!

   عادل فردوسی پور مثل همیشه شاداب و قبراق و سرحال برنامه ی این هفته اش را اجرا کرد و از همه ی ما تشکر کرد. برنامه ی این هفته برنامه ی ما بود. برنامه ی تماشاگرانی که اس ام اس دادند و برنامه ی وبلاگ نویسانی که در وبلاگ هایشان از عادل حمایت کردند. عادل هم هر چند دقیقه یک بار از همه ی ما تشکر می کرد تا ثابت کند قدر حمایت هایمان را می داند. وقتی تعداد اس ام اس هایی که در حمایت از نود ارسال میشد لحظه به لحظه بیشتر میشد عادل با شوق و ذوق بیشتری از ما تشکر کرد تا نشان دهد بعد از این همه سال که از برنامه هایش ذوق زده شده ایم، ماهم توانسته ایم  یک بار او را ذوق زده کنیم. این هفته، هفته ی ما بود!

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 2:58  توسط سیمور گلس  | 

   امروز یکی از دکه داران سطح شهر که همیشه سیگارمان را ازش تهیه می کنیم، همه مان را یکجا دید و گفت: (( شما روشنفکران این مملکتید، اگر شما بخواهید می شود! )). نمی دانم منظورش از این ((می شود)) چه بود، نمی دانم واقعا فقط به تغییر سیاسی فکر می کرده یا به تغییر ساختارها! نمی دانم به دنبال آزادی جنسی بوده فقط یا آزادی را در همه ی ابعادش می خواسته؟! نمی دانم واقعا روشنفکر خطاب مان کرده یا اصلا تکه پرانده؟ اما یک چیز را می دانم که وقتی این حرف را می زد چشم هایش بدجور قدرت پیدا کرده بودند. انگار سعی داشت با چشم هایش حرف بزند و برای ما احمق هایی که حرف چشم هایش را نمی فهمیدیم از زبان تکلم استفاده کرد. این روزها دارم بدجوری به حرف های مردم عادی دقت می کنم. دقت که می کنم می بینم تمام راه و روش زندگی در حرف های عادی همین مردم دور و برمان نهفته است. تازه دارم می فهمم مردمم نه تنها هیچ نمی فهمند، که انگار هر کدام یک پا فیلسوفند. مردم انگار هر کاری که می کنند دلیلی دارد و هدفی. گاه انگار همین اهداف و دلیل ها برای خودشان هم مشخص نیست! اما انگار می دانند چه خبر است!

   همان طور که حدس می زدم الان که امتحاناتم تمام شده حتی یک خط کتاب و یک ثانیه فیلم هم ندیدم! یادتان هست در پست زمان امتحانات نوشته بودم انگار در روزهای امتحانات همه کاری می چسبد؟! الان که امتحاناتم تمام شده حال و حوصله ی هیچ چیز را ندارم! حتی باران هم بارید. ولی باز انگار روزهای امتحانات چیز دیگری بود! کاش همیشه ایام امتحانات باشد.

   امروز به یکی از خواسته های زندگیم رسیدم! همیشه می خواستم بدانم خط استوا دقیقا چطور است! بچه که بودم فکر می کردم خط استوا خط عریض سیاهی است که روی زمین دیده می شود! امروز بی بی سی فارسی مستندی به نام خط استوا پخش کرد. مستندی جالب و دیدنی که البته مدت زمانش نسبت به موضوعی که در نظر گرفته بود خیلی کم بود. خبرنگاری تصمیم می گیرد دقیقا از روی خط استوا در آفریقا عبور کند. خبرنگار وسیله ای مخصوص در دست داشت که دقیقا برایش مشخص می کرد خط استوا کجاست! انگار یک چیزی در مایه های همان تصورات دوران کودکی فقط بدون اینکه خط رنگی اش روی زمین مشخص باشد. راستی کسی نمی داند آن وسیله چیست و دقیقا طی چه فرآیندی خط استوا را می شناسد؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 5:42  توسط سیمور گلس  | 

   من یک وبلاگ نویسم و می خواهم واکنش نشان دهم. می خواهم حمایت کنم از فردی که به معنی واقعی کلمه دموکراسی را به ما آموخت. در روزهایی که فکر می کردیم این مملکت را می شود درست کرد و در روزهایی که فکر می کنیم دیگر امیدی به بهبودی نیست، همیشه یک نفر بود که از دموکراسی عدول نمی کرد. همیشه یک نفر بود که نه فقط فوتبال این مملکت، که به جرات می گویم تاریخ و فرهنگ مردم آن به او مدیون است. می خواهم امروز برای اولین بار به عنوان یک وبلاگ نویس حضور داشته باشم و حرف بزنم. می خواهم برای اولین بار به عنون یک وبلاگ نویس حمایت کنم. 

   عادل فردوسی پور این روزها مورد حمله های بسیاری قرار گرفته و برنامه اش در آستانه ی تعطیلی است. این حرفی است که این روزها از این طرف و آن طرف می شنویم. صحبت هایی که مثل همیشه یادمان می آورد هیچ کدام از دو انقلاب ما تاثیر چندانی در دموکراسی در این کشور نداشته و در عوض فاجعه هایی مثل کودتای ۲۸ مرداد همیشه مثل سرطان در سلول های این جامعه نفوذ کرده. سرطانی که نتیجه اش استبداد است و عدم توانایی برای شنیدن حرف های مخالف، نداشتن توانایی برای شنیدن انتقاد. سرطانی که پلورآلیسم را ایده ی استکبار می داند و اصلا دموکراسی را فقط در شکلی من در آوردی به نام (( دینی )) می شناسد. سرطانی که همین حالا ترس را در وجودم نهادینه می کند که نکند این وبلاگ هم تعطیل بشود و نکند بهتر باشد کلمه ی دینی را به صورت د ی ن ی بنویسم تا شاید...

   عادل ما دوشنبه درب و داغان بود. درست مثل وضعیتی که ما هر روز و هر لحظه داریم. چه عادل را که می دیدیم کمی روحیه می گرفتیم و کمی دلمان خنک میشد. از اینکه همیشه با پوپولیسم و عوام فریبی و دروغگویی به شیوه ی این حکومت مبارزه می کرده، از اینکه جراتش را داشته و با پاسدار سپاه در برنامه ای زنده در می افتاده. از اینکه تماشاچیان برنامه اش را طی این هشت نه سال پرورش داده و تبدیل کرده به تماشاچیانی که ارزش دموکراسی را ( لااقل در همین ابعاد فوتبال ) فهمیده اند. حالا دارند نود را تعطیل می کنند. حالا عادل با ریش اصلاح نکرده و لباس های نامرتب و بی حال برنامه را اجرا می کند. حالا عادل ما در انتهای برنامه اش چیزی می گوید که قلب مان را آتش می زند.قلب مان آتش می گیرد چون یادمان می آید  که پس ما چه کرده ایم؟! ما برای این مملکت و آزادی اش چه کرده ایم؟! از اینکه جواب بچه هایمان را می خواهیم چه بدهیم؟! از اینکه اگر عادل نباشد چه کسی می خواهد از حق و حقانیت دفاع کند؟ از اینکه...

   من یک وبلاگ نویسم و می توانم بنویسم. هر کسی می تواند کاری کند. یکی برنامه اجرا می کند و یکی تهدید به تعطیلی برنامه می کند. یکی وبلاگ می نویسد و یکی فیلتر می کند. یکی روزنامه چاپ می کند و یکی توقیف می کند. اما خوب باید عادلی عادل وجود داشته باشد که از حق و حقانیت دفاع کند. باید کسی باشد که یادمان بدهد دموکراسی را و حرف زدن را! نود تعطیل بشود یا نشود، دولت زهر چشمش را گرفته. این دولتی که در این چند سال همین نود را کاری نداشته بود، که آتش استبداد و تمامیت خواهی اش دامن آن را هم گرفت. من فقط وبلاگ نویسم و فقط وبلاگ می نویسم.

   یکی هم کامنت می نویسد و در کامنت هایش از حق دفاع می کند. الان موقعش است که یادمان نرود همین فضای بسته ی اینترنت و اس ام اس های کنترل شده هم می تواند حرف مخالف بزنند. الان وقتش است که به همه ثابت کنیم وقتی بخواهیم کسی را حمایت کنیم، می کنیم. هر طور که شده. هر طور که بلدیم. من فقط بلدم وبلاگ بنویسم و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 2:12  توسط سیمور گلس  | 

دوران بوش به پایان رسید. هشت سالی که پدر دنیا در آمد تا تمام شد و شاید تا سال ها بعد خاطره ی بد و آزار دهنده ی تمام آن اتفاقات بدی که در دوران ریاست جمهوری این مرد کوچک تگزاسی افتاده بود از خاطرمان نرود. جرج بوش بالاخره کلید کاخ سفید را تحویل داد و رفت. همان طور که هشت سال پیش آن را از کلینتون گرفته بود و آن موقع که وضع دنیا خیلی بهتر از الان بود واردش شده بود. آن موقع که شاید سر سوزنی امید به بهبودی وضع دنیا می رفت این سفید پوست تگزاسی آمد و همه چیز را به هم ریخت. آن قدر وضع دنیا را خراب کرد که انگار نه انگار پیش از آن کورسوی امیدی وجود داشته. بوشیسم به پایان رسید. بوشیسم چیزی است بسیار بدتر از فاشیسم! بوشیسم حتی از نازیسم و تروریسم هم بدتر است. چرا که بوشیسم یعنی با پنبه سر بریدن. یعنی ایستادن جلوی دوربین های تلویزیون و دروغ گفتن و دروغ گفتن. نه آن طور که هیتلر و موسولینی و مائو و ... می گفتند. این طور که بوش و احمدی نژاد و چاوز و ... دار و دسته ای که به شدت عقیده دارم همه به خاطر حضور بوش در کاخ سفید بود که به قدرت رسیدند. انگار مردم بقیه جاهای دنیا می خواستند بگویند ما هم احمق داریم. انگار وقتی جایی یک احمق به قدرت می رسد تمام احمق های جهان در صدد بر می آیند تا نماینده ی خودشان را به قدرت برسانند. از بوش متنفرم، از احمدی نژاد هم متنفرم. می دانم که بسیاری دیگر از مردم دنیا هم همین طور مثل من از او متنفرند. بوش هم مانند ریگان به تاریک ترین گوشه های تاریخ می رود. اما از آمریکا متنفر نیستم. چرا که آمریکا اوباما را دارد. آمریکا رویا ها را 40 سال بعد از دیدن شان حقیقی می کند. کاری به این ندارم که اوباما می خواهد با ما مذاکره کند یا نه. اینکه اوباما مستقیم بیاید با احمدی نژاد مذاکره کند اصلا نشان دهنده ی قدرت و سیاست او نیست! نوعی دیگر از بوشیسم است. اوباما را دوست دارم، چون تحقق بخش رویاهایی است که شاید صدها سال دیگر هم در این مملکت محقق نشوند. اوباما را دوست دارم چون نماینده تغییر است، نماینده ی نفرت از تمام آن چیزی که در جهان به آن بوشیسم می گویم. اوباما، اوباماست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:37  توسط سیمور گلس  | 

   دیشب خیلی منتظر باران ماندم، اما نبارید. چشمم به آسمان خشکید. هواشناسی گفته بود که باران می زند، ابرها هم همین را می گفتند. همه انگار دروغ گفتند، یا باران خودش نمی خواست ببارد؟

   می خواستم بگذارم چند روز از تاسیس بی بی سی فارسی بگذرد و بعد درباره اش بنویسم. خوب الان چند روز گذشته و بی بی سی فارسی هم خوب جایش را در قلب مان باز کرده. تلویزیونی به معنی واقعی حرفه ای (از نظر فنی) و با تصویری با کیفیت و برنامه هایی جالب. روزی هفت ساعت برنامه در روز برای شروع کافیست. حتما بعد بیشتر هم می شود. در میان برنامه هایی که تا بحال از بی بی سی فارسی دیده ام چند نمونه قابل بحث وجود داشته. یکی مستند مهرداد اسکویی به نام ((دماغ به سبک ایرانی)) بود که خیلی راحت آن را به بی بی سی فروخته و آن ها هم پخش کرده اند. در حالیکه برای ما پیغام آمده: حواستان باشد، فیلم هایتان را به بی بی سی نفروشید. اینها دارند در به در دنبال فیلم می گردند که بخرند و نمایش دهند! نمی دانم اگر خطرناک است چرا برای نازپرورده هایی مثل اسکویی خطرناک نیست. خود فیلم هم چندان فیلم خوبی نبود و انگار اصلا یک فیلم تلویزیونی معمولی بود که نمونه اش را خود همین بی بی سی انگلیسی و خیلی کانال های دیگر بیست و چهار ساعته نشان می دهند.

   برنامه ی جالب دیگری که بی بی سی فارسی پخش کرد مستندی بود به نام ((کار انگلیس هاست)) و دنبال دلیل این می گشت که چرا مردم ایران اعتقاد دارند همیشه کار انگلیس هاست؟! فیلم با تکه هایی از سریال معرکه ی دایی جان ناپلئون شروع شد و گفتگویی هم با ایرج پزشک زاد در فیلم وجود داشت. نکته ی جالب قضیه اینجاست که هنگام نمایش فیلم به یکی از دوستان اس ام اس زدم و گفتم: ببین خود این فیلم هم کار انگلیس هاست! در آخر فیلم پزشک زاد گفت: ((بعد از نمایش همین فیلم عده ای هنوز می گویند همین فیلم هم کار انگلیس هاست!)) من که می گویم همین جمله ی پزشک زاد هم کار انگلیس ها بوده! خدا رحمت کند پدر دایی جان را، که هر چه می گفت ما می خندیدیم!

   امشب هم باران نیامده، من هنوز منتظر بارانم و می خواهم بیدار بمانم تا شاید دو قطره باران ببینم. اما بعید می دانم. بعید می دانم که امشب هم خبری باشد. انگلیسی ها گفته اند چهارشنبه در شهرم باران می بارد. اما فکر می کنم این هم کار انگلیس هاست!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 2:28  توسط سیمور گلس  |