دیشب بالاخره بعد از مدت ها ابرهای چشم های ما هم بارید. همین طوری الکی الکی! وقتی داشتم با سازدهنیم آهنگ (( گل سنگ )) رو اجرا می کردم، همین طوری واسه دل خودم ساز می زدم، همین طوری واسه دل خودم هم زدم زیر گریه و چشم تون روز بد نبینه یک ساعت همین طوری گریه کردم! دلیلش رو اگر بخوام بگم که خوب طبیعتا دلایل زیادی داشت یا بهتر بگم یک دلیل خیلی زیاد داشت! ولی خوب بالاخره دیشب که ابرهای چشم ما بارید اون قدر سبک شدم که بعدش با خیال راحت گرفتم خوابیدم و تا ساعت ۱۲ ظهر از جایم تکان هم نخوردم. پیشنهاد می کنم هر چند وقت یک بار امتحان کنید، ضرر نداره. البته باید چیزی توی زندگی تون باشه که با فکر کردن بهش اشک تون در بیاد. اگه سازی چیزی هم دم دست بود که دیگه چه بهتر.
ظهر که بیدار شدم دیدم از صبح بارون زده و تموم حیاط خیس خیسه.
انگار دیگر زیاد نمی شود به ضرب المثل ها هم اطمینان کرد! می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست. امسال هم توی همین سه هفته ای که از بهار گذشته به اندازه تمام پارسال باران بارید و کلی زمین ها را خیس کرد و رودخانه را پر آب کرد. خوب عقل سلیم می گوید که امسال سالی خوبی باید باشد. اما برای من که نبود! همان قدر که امسال باران زد و همه را خیس کرد، امسال من هم خشک تر و خشک تر شدم تا بهم ثابت شود ضرب المثل ها دنیا را ساده ترسیم می کنند و دنیایی که ما در آن زندگی خیلی پیچیده تر از این حرف هاست. شاید هم ضرب المثل درست است و ما درست نیستیم!
باران زیادی دارد می بارد. کاش امسال تا آخرش باران ببارد، اما کاش یک قطره اش هم روی ما ببارد.
یک جایی چیزی خوندم با این مضمون که: همیشه وقتی چیزی را می خواهی به دستش نمی آوری و وقتی به دستش می آوری که دیگر نمی خواهیش! مثالش هم دوچرخه بود. پسرهایی که توی دوره ی کودکی شون توی تب دوچرخه سوختند حتما حرف من رو می فهمند. اون موقع که دوچرخه می خواستم هیچ وقت صاحب دوچرخه نشدم. ولی بعدش که پدرم برایم یک دوچرخه نوی دنده ای معرکه خرید، دیگر دوچرخه نمی خواستم! یا حداقل آن شور و شوقی را که اول داشتم دیگر از بین رفته بود! اما الان مطمئنم هیچ وقت به چیزی که می خواهم دست پیدا نمی کنم. چون هیچ وقت از شور و شوقم نسبت بهش کم نمی شود. حتی اگر مطمئن باشم که دیگر مال من نیست و مال کس دیگری است. حتی اگر مثل آن شب در خوابم ببینمش که بچه اش را در بغلش گرفته و دارد خیلی تلخ بهم نگاه می کند و می خندد! مطمئنم که دیگر هیچ وقت به دستش نمی آورم. چون هیچ وقت آن حس سردی را بهش پیدا نمی کنم. حتی اگر مثل الان مطمئن باشم که دیگر مال من نیست. کاش آدم می توانست نسبت به بعضی چیزها سرد شود. کاش آدم می توانست چیزی را زیاد نخواهد. حالا می فهمم چرا آن موقع آنقدر دوچرخه می خواستم.
امروز سریال مرد دو هزار چهره تمام شد، کلاه قرمزی تمام شد، تعطیلات هم رسما و غیر رسما تمام شد! عجب روز بدی بود امروز. اصلا حال و حوصله دوباره دانشگاه رفتن و سر کار رفتن و همان روزهای مزخرف همیشگی را ندارم. تازه داشتیم به تعطیلات عادت می کردیم!
امشب در قسمت آخر مرد دو هزار چهره کلی پشت صحنه از سریال پخش کرد. این پشت صحنه ها کلی هم نکته ی آموزشی برای آدم دارند. اول اینکه متوجه شدم مهران مدیری خودش چقدر کارگردان است! بچه های سینما حتما می دانند منظورم از (( جنم کارگردانی )) چیست. چیزی بود که مدیری حتی وقتی می خندید، یا حتی وقتی بقیه خنده شان می گرفت داشت. یک جا مدیری در جواب خنده ی برزو ارجمند می گوید: دیالوگ میگه که نخنده! بدون دیالوگ نخند! و این را یک جورهایی آرام و زیر لبی می گوید که برزو ارجمند جواب می دهد: ببخشید، چشم! البته طوری هم نمی گوید که ارجمند را ناراحت کند یا به قول خودمان دلش را بشکند. اما طوری هم نمی گوید که باز به قول خودمان پر رو شود! اما در همه ی این پشت صحنه ها مهم ترین چیزی که دیده می شد این بود که انگار همه ی عوامل سر صحنه دارد بد جور بهشان خوش می گذرد و اصلا شاید به همین دلیل است که وقتی ما هم سریال را می بینیم بدجور بهمان خوش می گذرد! انگار آن همه شوخی در جو بین عوامل هم وجود داشته که اینطور کمدی سریال خوب در آمده. کاش همیشه همینطور دور هم خوش بگذرانیم!
دیروز در برنامه ی ویژه نوروز کلاه قرمزی، مرضیه برومند و زی زی گولو هم حضور داشتند. راستش کلاه قرمزی را هر روز می بینم و هر روز کلی می خندم و پرتاب می شوم به دوران کودکی ام. اینکه چطور این دو تا عروسک اینقدر برایم از خیلی آدم های زنده و واقعی دنیا واقعی تر و دوست داشتنی ترند، برایم جالب است. دیروز دیگر عیش مان نوش بود چون زی زی گولو هم آمده بود و چند تا از عروسک های محبوب مان دور هم جمع شده بودند! وقتی کلاه قرمزی از مدرسه موش های مرضیه برومند گفت، یکی از دوستانم گفت که فقط عروسک کپل از بین تمام عروسک های مدرسه ی موش ها سالم مانده و بقیه همه خراب شده و از بین رفته اند. یک هو دیدم ای داد بیداد! بدون اینکه متوجه باشیم و بدون اینکه اصلا یادمان باشد یک عالمه از گنجینه های زندگی مان از بین رفتند. یک عالمه از چیزهایی که پر از عشق و نوستالژی و فرهنگ هستند. یک عالمه از گنجینه هایی که لااقل یادآور دورانی بودند که مهم ترین چیز برایمان این بود که (( اسمشو نبر )) دستش به موش ها نرسد. و واقعا چقدر هم مهم بود. چون بالاخره دستش به ما موش های بیچاره رسید و تکه پاره مان کرد.
امروز یکی از کسانی که خیلی ازش بدم می آمد جلوی چشمانم خرد خرد شد! امروز علی دایی در برنامه ی نود کاملا از بین رفت تا یادم باشد که همین طوری الکی الکی اسطوره درست نمی شود و کسی مثل علی دایی حتی شخصیت محبوب شدن را هم ندارد، به کار بردن کلمه اسطوره برایش بیشتر مثل شوخی می ماند. نمی توانم بگویم از باخت تیم ملی خوشحال شدم تا علی دایی اینطور آبرویش ریخته شود. اما می توانم بگویم حالا که تیم ملی باخته و حالا که همه چیز خراب شده، لااقل از این خوشحالم که آدمی مثل علی دایی اینطور جلوی چشم همه از بین برود و خرد بشود. الان خوشحالم که کسیکه هنوز فرهنگ و شعور حرف زدن با مردم، با رسانه ها و با خیلی های دیگر را ندارد باید یک روز اینطور خرد شدن غرورش را می دید. کاش می شد روزی خرد شدن بقیه کسانی که ازشان متنفرم، من جمله رییس جمهور کشورم (!) را هم ببینم! خرد شدن این آدم ها به پیشرفت کشور بیشتر کمک می کند.
مرد دو هزار چهره دارد خیلی معرکه می شود. مخصوصا این قسمت هایی که مربوط به فوتبال است و حسابی دمار از فوتبال مان در آورده. آخ که چقدر کیف کردم وقتی نیکبخت را مسخره کردند. با آن بازیگری که برایش انتخاب شده و چهره ی زشتی که دارد حسابی دل مان را خنک کرد. آن جایی که مسعود شصت چی که مثلا مربی شده دست روی پهلوی یوسف صیادی ( همان بازیگری که کاراکترش قرار است نیکبخت را مسخره کند ) گذاشت و گفت: کبدت دارد از کار می افتد! یا آن قسمتی که مهران مدیری پشت میکروفون کنفرانس خبری نشسته و وقتی کسی حرفی می زند که او خوشش نمی آید کسی به نام جمشید را صدا می زند! حسابی دلم خنک شد از اینکه بالاخره یکی آمد و آبروی تمام فوتبال مان را برد. مخصوصا بعد از بازی شاهکارمان با عربستان.
به نظرم مرد دو هزار چهره یک مقدار خیلی زیادی از سر مردم ما زیاد است. مردمی که همین الان صف بسته اند در سینماهای نمایش دهنده اخراجی ها ۲ و فکر می کنند لابد سینمای کمدی یعنی همان! جالب اینجاست که همین مردم وقتی به خانه بر می گردند جلوی تلویزیون می نشینند و مرد دو هزار چهره را هم تماشا می کنند! جالب تر اینکه سریال مزخرف کره ای جومونگ را هم با اشتیاق تماشا می کنند و همین طور یوسف پیامبر را! ما که نفهمیدیم چی مان به چی رفته!
امروز میهمان برنامه روزانه فریدون جیرانی، کیانوش عیاری بود. عیاری به نظرم از آن دست کارگردان هایی است که هنوز شاهکارشان را نساخته اند. از آن دست هنرمند هایی که معلوم است یک چیزی در چنته دارند و تا حالا هم کارهای خوبی انجام داده ولی هنوز آن کار اصلی، فیلم اصلی اش را نساخته. شاید بودن یا نبودن اش را بتوان یکی از آن کارهایی دانست که می توانست آن شاهکارش باشد که نشد. فیلم خوبی است این بودن یا نبودن. ولی خوب در حد شاهکار نیست. عیاری امروز داشت از روش تحقیق کردنش برای سریال روزگار قریب می گفت و ما هم کلی چیز یاد گرفتیم. از این می گفت که وقتی دارید تحقیق می کنید اجازه بدهید جریان تحقیق شما را هر جا که خواست ببرد و از این می گفت که چطور برای تحقیق سریال خودش را محدود نکرد و به جای نشستن در گوشه ی عزلت کتابخانه ( این دقیقا عبارت خودش بود! ) به همه جا سرک کشید و از همه چیز تحقیق کرد و در میان همین تحقیق کردن ها کلی ایده و نکته ی جدید به ذهنش رسید. سریال روزگار قریب را هیچ وقت کامل ندیدم. شاید یک بار مجموعه ی کاملش را از سروش خریدم. کلی از این نکات ریز برای یاد گرفتن دارد این سریال. و البته خود این کارگردان.
باور کنید تنها امیدی که برایم باقی مانده بود همین بازی امشب بود. با خودم گفتم اگر بازی امشب را ببریم لااقل برای چند ساعت همه چیز را فراموش می کنم و برای چند ساعت به طور واقعی ( یا شاید هم الکی ) خوشحال می شوم. انگار تنها کور سوی امیدم همین بازی امشب بود که آن هم با نتیجه دو بر یک، در حالیکه یک بر هیچ جلو بودیم، آن هم در کشور خودمان، آن هم جلوی بیش از ۱۰۰ هزار نفر تماشاچی، واگذارش کردیم. تا عرب ها خوش و خرم به خانه شان برگردند و ما دوباره به بازی های دیگر و پلی آف ها فکر کنیم. بازی را واگذار کردیم تا من بدبخت همین یک ذره امید برای اینکه دوباره یک کمی خوشحال بشوم را از دست بدهم و باور کنم که این دنیا کارش درست بشو نیست که نیست!
تازه دارم می فهمم چقدر این آهنگ هایی که به صورت ام پی تری گوش می دهیم ناقص الخلقه اند! از کیفیت شان گرفته که یک دهم کیفیت سی دی اوریجینال را هم ندارند، تا خود سی دی اوریجینال که یک عالمه اثر هنری همراهش هست که ما از همه شان محرومیم. منظورم همان کاور هایی است که این سی دی ها دارند. واقعا هر کدام شان برای خود یک اثر هنری است و واقعا بدون در نظر گرفتن کاورها انگار یک چیزی از آلبوم کم است. تازه یاد گرفته ام چطور با نسخه آخر نرم افزار Winamp عکس کاور آلبوم ها را هم دانلود کنم. باور کنید گوش دادن به آلبومی از باب دیلن، وقتی تصویر کاورش جلوی تان باشد و بدانید مثلا این تصویر مربوط به همان زمانی است که باب دیلن این آهنگ را خوانده لذت آهنگ را ده برابر می کند. تازه می فهمید چرا باب دیلن اینقدر دوست داشتنی است. گروه های دیگری هم هستند که کاورهای آلبوم هایشان کارهای معرکه ای اند. گروه هایی که البته خود موسیقی شان هم خیلی معرکه است. کاور آلبوم های گروه محبوبم کمل (( Camel )) کاملا حس و حال آهنگ ها را در خود دارد و انگار کاور هم بخشی از نت های موسیقی است که این بار به جای نواخته شدن، طراحی شده اند. اگر جای شما باشم چند روز می نشینم و کاور تمام آلبوم های مورد علاقه ام را دانلود می کنم. البته اگر تا به حال این کار را نکرده اید!
دیروز مادرم یک چیزی گفت که کف کردم! با زن عمویم بحث بر سر ماهی شب عید بود و هر کس داشت می گفت که ماهی اش چقدر عمر کرده و مادرم می گفت که فلان سال ماهی سفره تا خرداد ماه هم زنده مانده بود. زن عمویم هم در آمد گفت که یک سال ماهی شب عید ما تا سال بعد زنده ماند و برای سال بعد هم گذاشتیمش سر سفره. مادرم ناگهان گفت که خیلی بد است ماهی هفت سین پارسال را یک سال دیگر هم سر سفره بگذاری. گفت که شگون ندارد. خیلی خیلی بد است! دیدم عجب راست می گوید! انگار این ماهی ها هم مثل ما آدم ها عمر شان باید محدود باشد. از یک حد مجازی نباید بیشتر زنده بمانند. تا یک جایی می توانند زندگی کنند و از زندگی لذت ببرند. بیشتر از آن اصلا (( دراز کردن پای شان بیش از حد مجاز)) است! انگار آن ها هم حق ندارند بیشتر از حد مجاز زندگی کنند و از آن لذت ببرند! بیچاره ماهی ها. بیچاره ماهی ها؟! بیچاره ما آدم ها!
یکی از بچه ها جایی نوشته بود: (( سالی که نکوست، گه خوردی بیش از اندازه مصرف می کنی!!! )) دیدم چقدر راست می گوید! اصلا گه خوردیم که فکر کردیم همه چیز می تواند درست بشود و گه خوردیم که یک ذره ای امید برایمان پیدا شده بود! حالا هم هر چی سرمان بیاید حق مان است! مگر آدم عاقل به این وضعیت احمقانه امید هم پیدا می کند؟! آخر یکی نیست بگوید آخر سالی به چی اینقدر امیدوار و مغرور شده بودی که حالا اینطور از دماغت در آمد؟! حقت است. گه خوردی بیش از اندازه مصرف کردی!!!
این روزها تنها کاری که می توانم انجام بدهم فیلم دیدن است. حالا انگار باقی روزها چه کار دیگری می توانستم انجام دهم؟! اما خوب این روزها واقعا به جز فیلم دیدن کار دیگری نمی توانم انجام دهم. حتی موسیقی هم به زور گوش می دهم. گهگاهی چند تراک از باب دیلن، یا کلد پلی که تازگی ها کشف کرده ام عجب آهنگ های معرکه ای دارد و من این همه سال نرفته بودم توی بحرش! به هر حال فیلم های خوبی دیدم این مدت. در واقع تنها کار مهم و البته لذت بخشی که این مدت انجام دادم دیدن همین چند تا فیلم خوب جدید بود. (( تردید )) فیلم خیلی خوبی است که یادآور سنت قدیمی اقتباس از نمایشنامه هاست که کارگردانی خوبی هم پشتش ایستاده. نام کارگردانش را یادم نیست. حوصله گشتن در IMDB را هم ندارم. اگر گشتید و چیزی پیدا کردید مرا هم خبر کنید. (( میلیونر زاغه نشین )) هم از آن فیلم هایی است که پنهانی شاهکارند. این هم از آن اصطلاحات من در آوردی خودم است. فیلمی که پنهانی شاهکار است در ظاهر هیچ کار خاصی نمی کند اما بعد از دیدنش بدجوری درگیرتان می کند. بعد که خوب درگیر شدید و کمی مطالعه هم که داشته باشید می فهمید که فیلم پنهانی شاهکار است. کارگردانی اش هیچ چیز خاص و عجیب و غریبی در ظاهر ندارد. فیلمنامه اش هم همین طور. حتی بازی ها هم. و البته فیلمبرداری اش. اما باز هم می گویم. وقتی خوب در بحرش می روید می فهمید که نه انگار همه چیز خیلی استادانه شاهکار است! به هر حال مهم (( در بحرش رفتن است ))
فیلم آخر وودی آلن هم فیلم خیلی خوبی است. حس می کنم آلن تازه دارد خودش را پیدا می کند! حتما می خواهید بگویید که بابا این یارو که سی سال پیش این همه فیلم خوب ساخته. اما من می گویم که خیر. آلن تازه دارد سبکش کامل می شود. حالا اگر نگوییم تازه لااقل می توانیم بگوییم که در طی این مدت سبکش دارد کامل می شود و الان دیگر به سبک کاملا شخصی و یگانه خودش دست پیدا کرده. این همان چیزی است که می شود آن را سینمای مولف خواند. حالا هر چقدر هم با نظریه سینمای مولف مخالف باشید و هر چقدر هم نقد بر آن وارد کنید ( که وارد هست ) باز هم سینمای شخصی و سبک تکامل یافته یک کارگردان مولف به تمام معنا را که نمی توانید زیر سئوال ببرید. همیشه برای هر چیزی هزار تا آنتی تز هست!
درد داشتن چیز بدی است. آن قدر بد هست که نویسنده ای مثل هدایت در بهترین و معروف ترین کتابش، و شاید بهترین و معروف ترین رمان فارسی تاریخ، با درد و زخم شروع می کند. اینکه این زخم ها و درد ها خودشان چقدر آدم را اذیت می کنند حرفی نیست. چیزی که درد را تشدید می کند یا اصلا چیزی که اصل درد به حساب می آید عدم توانایی در گفتن آن است. وقتی از چیزی درد می کشی یا چیزی آزارت می دهد، همین که به کسی بگویی انگار کمی راحت تر می شوی. گیرم که زخمش تا همیشه بر بدنت وجود داشته باشد. اما همین که برای کسی تعریف می کنی که چقدر از این زخم دردت آمده و چقدر اذیتت کرده انگار یک قدم مهم در بهبود زخم برداشته ای! اما مسئله ی اصلی آن وقت است که درد را نتوانی بگویی. نتوانی بنشینی و با کسی حرف بزنی که چه مرگت است و دردت چیست! آن وقت انگار تازه درد اصلی خودش را نشان می دهد. اینکه نتوانی به کسی بگویی درد داری.
بدتر از آن می دانید چیست؟! بد تر از آن این است که حتی نتوانی بگویی که ((دردت را نمی توانی بگویی))! پیچیده شد؟ یعنی اگر درد داشته باشی و بتوانی حداقل این را بگویی که (( دردی دارم که نمی توانم بگویم )) باز خودش یک قدم به سمت تسکین است! فاجعه ی اصلی آن جاست که حتی نتوانی بگویی که نمی توانم دردم را بگویم!