تبليغاتX
یادداشت های نقاش خیابان چهل و هشتم - دوچرخه
یادداشت های سیمور گلس، نقاش خیابان چهل و هشتم، رفیق شفیق هولدن کالفیلد!

   یک جایی چیزی خوندم با این مضمون که: همیشه وقتی چیزی را می خواهی به دستش نمی آوری و وقتی به دستش می آوری که دیگر نمی خواهیش! مثالش هم دوچرخه بود. پسرهایی که توی دوره ی کودکی شون توی تب دوچرخه سوختند حتما حرف من رو می فهمند. اون موقع که دوچرخه می خواستم هیچ وقت صاحب دوچرخه نشدم. ولی بعدش که پدرم برایم یک دوچرخه نوی دنده ای معرکه خرید، دیگر دوچرخه نمی خواستم! یا حداقل آن شور و شوقی را که اول داشتم دیگر از بین رفته بود! اما الان مطمئنم هیچ وقت به چیزی که می خواهم دست پیدا نمی کنم. چون هیچ وقت از شور و شوقم نسبت بهش کم نمی شود. حتی اگر مطمئن باشم که دیگر مال من نیست و مال کس دیگری است. حتی اگر مثل آن شب در خوابم ببینمش که بچه اش را در بغلش گرفته و دارد خیلی تلخ بهم نگاه می کند و می خندد! مطمئنم که دیگر هیچ وقت به دستش نمی آورم. چون هیچ وقت آن حس سردی را بهش پیدا نمی کنم. حتی اگر مثل الان مطمئن باشم که دیگر مال من نیست. کاش آدم می توانست نسبت به بعضی چیزها سرد شود. کاش آدم می توانست چیزی را زیاد نخواهد. حالا می فهمم چرا آن موقع آنقدر دوچرخه می خواستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 0:58  توسط سیمور گلس  |