شین نشست و دستانش را به هفت تیرش که هنوز به کمرش بود زد. از آخرین دوئلی که داشت سال ها می گذشت. حالا سال به سال یادش می افتاد که چقدر پیر شده و دنیا دیگه بهش احتیاج نداره. هر سال عید که می شد فقط همین فکر که دنیا بدون قهرمان ها چطوریه آزارش می داد!!!
سال نو مبارک