اولین شماره شهروند امروز که بعد از نوروز منتشر شده پرونده ای دارد با عنوان روشنفکران و تعطیلات که از چند روشنفکر و نویسنده درباره گذراندن تعطیلات نوروزی شان سئوال شده و همه نیز بدون استثنا تعطیلات را فرصت مناسبی برای بیشتر خواندن و نوشتن و کار فرهنگی و علمی دانسته اند و البته این را هم از قلم نیانداخته اند که تعطیلات هم برایشان مثل سایر روزهای سال است با این تفاوت که در تعطیلات فرصت بیشتری برای کتاب خواندن داشته اند! شخصا با کتاب خواندن و مطالعه مخالف که نیستم هیچ، بلکه خودم هم به نحوی خوره کتاب و مطالعه ام و به قولی شهوت خواندن هم دارم، اما موقع خواندن مصاحبه های کوتاه این دوستان روشنفکر ( که همه هم از بزرگان این روزگارند ) بیشتر احساس کردم که روشنفکران گویی انسان هایی سرد مزاج و خسته کننده اند که حتی لذت سفر کردن را هم از خود دریغ می کنند و تازه اگر به سفر هم می روند فقط به این دلیل است که مثلا کنار جویی بنشینند و کتابی بخوانند و با فلان نویسنده محشور شوند! ما که روشنفکر نیستیم، چرا که در تعطیلات عید به اندازه تمام عمر مان حرکات موزون عوامانه در آوردیم، با صدای جیم موریسون که در گوشمان Riders on the storm می خواند کوه ها و بیابان ها را نگاه کردیم و به جای کار فرهنگی و مطالعه کتاب در کنار رودخانه ای آرام یا زیر سایه درختی کهنسال یک سری کارهای عوامانه دیگر انجام دادیم که شرحش بماند!
از شما چه پنهان که در طول این سفر ها یک داستان کوتاه از سام شپرد خواندم با عنوان سئوال منصفانه که به اندازه تمام سفرها چسبید! خدا همه را با سام شپرد محشور کناد!