این مطلب کمی شخصی است و برای دوستی عزیز است که دوست دارد چهل و پنج سالگی مان را ببیند. دوست عزیزی که این روز ها دارد با بدبینی، تمام داشته هایش را نفی می کند و از وضع موجود جامعه اینطور نتیجه گرفته که وضع مان در بهترین حالت استخدام شدن در یک شرکت خصوصی با حقوقی بخور و نمیر خواهد بود! دوست عزیز حالا بیست و سه ساله ام که از همین حالا آینده ای برای خودت نمی بینی، می دانم که حداقل هدف هر دویمان یک چیز است و آن هم فیلمساز شدن و ساخت فیلم بلند آن هم نه برای جشنواره ها که برای اکران سینما ها و تماشای مردم و کشاندن آن ها به سالن های سینما و بیرون کشیدن تمام هیجانات و اشتیاق هایی است که همیشه در زندگی از داشتنش محروم بوده اند! کمی به این جمله آخر دقت کن. شاید اصلا بتوانم اینطور بگویم که : (( سینما کاری جز بیان حسرت های دست نیافتنی مردم نمی کند )) شاید هم البته جمله ام کمی شعاری باشد اما مطمئنم دست اول است و کس دیگری قبلا از آن استفاده نکرده! می بینی، همین که می توانم در ساختن یک جمله از خودم خلاقیت داشته باشم خودش می تواند نقطه امیدی باشد برای چهل و پنج سالگی ام! مسخره نیست؟! من وضع دنیا و مملکت خودمان را بدتر و افتضاح تر از آن چیزی که تو فکر می کنی می بینم اما باز قدرت خلق یک جمله شعاری و آبکی ولی تازه را نشانی می دانم بر اینکه شاید در چهل و پنج سالگی ام حداقل از آن شغل احمقانه کارمندی در آن شرکت خصوصی که گفتی بیشتر باشم. می دانم که خودت خوب می دانی در همین یکسال گذشته کسی که کمترین پیشرفت ها را داشته من بودم و جالب اینجاست که خودت در همین سال گذشته که به عقیده هر دویمان بدترین سال عمرمان بود بالاخره شروع کردی و کارت را انجام دادی و البته خیلی بیشتر از آن جمله شعاری و آبکی و البته تر و تازه من!!! اینکه چطور کسی مثل تو به چنین نقطه ای می رسد متعجبم می کند چون همیشه فکر می کردم تو از آن دست آدم هایی هستی که حتی وقتی در ماشین پلیس در حال انتقال به کلانتری هستند هنوز به چیز های خنده دار زندگی فکر می کنند و هنوز نمی توانند جلوی خودشان را بگیرند که به راننده ماشین پلیس نگویند آژیر را روشن کند! ( این را احتمالا فقط خودت می توانی حس کنی که چقدر لذت بخش است وقتی سوار ماشین پلیس در حال رفتن به کلانتری هستی نگاه کردن به نگاه آدم ها به خودت! ) برایم عجیب و بعید است کسی که هنگام کار کمتر از همه استرس دارد و در عین حال از همه جدی تر است وقتی فقط سنش ۲۳ سال شده اینطور نتیجه گیری می کند که در نهایت و در بهترین حالت من به شغل شریف کارمندی آن شرکت خصوصی در می آیم و خودش به کارگری فلان شخص!
راستش نمی دانم چقدر این حسی که داری واقعی است و چقدر ناشی از اتفاقاتی که این مدت برایت افتاده و چقدر این حس می تواند کمکت کند و چقدر می تواند بهت ضربه بزند. می دانی که خوراکم نصیحت کردن های احمقانه و طولانی و حرف های خسته کننده جدی است که حال همه تان را به هم می زند. درباره تو نمی توانم به راحتی اظهار نظر کنم. بخش بسیار بزرگی شبیه من داری و بخش بسیار بزرگی نیز با من متفاوت. بنا بر همان بخش بسیار بزرگ شبیه من ( حالا نمی دانم دقیقا آن بخش کجای بدنت قرار دارد!) مطمئنم که وقتی چهل و پنج ساله شدی و چهل و پنج ساله شدم با همدیگر دست می دهیم و کلی به هم افتخار می کنیم و بنا بر آن بخش بزرگی از وجودت که با من متفاوت است ( که امیدوارم در نیم تنه پایینت باشد!) می ترسم که نکند واقعا تو کارگر شوی و من در بهترین حالت کارمند و بقیه هم همانطور که گفتی! اما درباره خودم به جرات می توانم اظهار نظر کنم چون لااقل بخش بزرگی از خودم شبیه خودم هستم!
امروز اتفاق کوچک و جالبی برایم افتاد. امروز یکی از دوستانی که در برنامه های نمایش فیلم انجمن می آمد را دیدم که فکر نمی کنم به اسم بشناسیش اما حتما چهره اش را دیده ای. برای آشنایی بیشتر (( پسر مبلمان ناز )) را می گویم! امروز گفت که شروع کرده و درس می خواند. گفت که الان چهار سال است که درس را ول کرده اما دوباره شروع به درس خواندن کرده. نه اشتباه نکن. نمی خواهم امید و اعتماد به نفسش را تحسین کنم که به نظرم به اندازه کافی دارد. می خواهم این را بگویم که وقتی ازش پرسیدم که چه شد که دوباره تصمیم به درس خواندن گرفتی گفت : (( از وقتی با شما ها آشنا شدم دیدم بهترین کار اینه که آدم درس بخونه و سواد داشته باشه )) این حرف را آدمی زد که درجه خفیفی عقب ماندگی ذهنی هم دارد.