<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادداشت های نقاش خیابان چهل و هشتم</title>
<link>http://freemind.blogfa.com/</link>
<description>یادداشت های سیمور گلس، نقاش خیابان چهل و هشتم، رفیق شفیق هولدن کالفیلد! </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 25 Jul 2008 00:57:24 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://freemind.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;   &lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;احمد شاملو، این روز ها، در سالگرد درگذشتش بد جوری دوباره محبوب شده و سر زبان ها افتاده. انگار حالا شاملو مرهمی شده بر تمام دردهای مان. تمام درد هایی که این مدت از دیدن آن عکس های کذایی کشیده ایم! یکی آن عکسی که در همین وبلاگ گذاشتمش و دیگری عکس هایی که از شکنجه سه کودک در بهزیستی منتشر شده بود! انگار فقط شاملو می تواند زخم های آن سه کودک را مرهمی باشد. انگار شاملو الان است که دارد بیشتر و بیشتر اهمیت پیدا می کند. انگار شاملو خواندن و شاملو حفظ کردن راهی برای مبارزه شده. راستی مثل اینکه دوباره سنگ قبرش را خراب کردند! بیچاره ها، اگر می توانستند شعر هایش را از ذهن مان پاک می کردند. عاجزند و زورشان فقط به چند تکه سنگ می رسد! بزرگ ترین مرهمی که می توان بر زخم های این کودکان گذاشت تقدیم شان باد:&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم&lt;BR&gt;دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای در آن نهان باشد&lt;BR&gt;دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم&lt;BR&gt;دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای در آن نهان باشد&lt;BR&gt;روزگار غریبی‌ست نازنین روزگار غریبی‌ست نازنین&lt;BR&gt;و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می‌زنند&lt;BR&gt;عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد&lt;BR&gt;شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد&lt;BR&gt;روزگار غریبی‌ست نازنین روزگار غریبیست نازنین&lt;BR&gt;و در این بن‌بست کج و پیچ سرما&lt;BR&gt;آتش را به سوخت‌وار سرود و شعر فروزان می‌دارند&lt;BR&gt;به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی‌ست&lt;BR&gt;آن که بر در می‌کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است&lt;BR&gt;نور را در پستوی خانه نهان باید کرد&lt;BR&gt;دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم&lt;BR&gt;دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای بر آن نهان باشد&lt;BR&gt;دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم&lt;BR&gt;دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای بر آن نهان باشد&lt;BR&gt;روزگار غریبی‌ست نازنین روزگار غریبی‌ست نازنین&lt;BR&gt;نور را در پستوی خانه نهان باید کرد&lt;BR&gt;عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد&lt;BR&gt;آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر&lt;BR&gt;با کنده و ساتوری خون آلود&lt;BR&gt;و تبسم را بر لبها جراحی می‌کنند و ترانه را بر دهان&lt;BR&gt;کباب قناری بر آتش سوسن و یاس&lt;BR&gt;شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد&lt;BR&gt;ابلیس پیروز مست&lt;BR&gt;سور عزای ما را بر سفره نشسته است&lt;BR&gt;خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد&lt;BR&gt;خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Jul 2008 00:57:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freemind&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>freemind</dc:creator>
<guid>http://freemind.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار غریب!</title>
<link>http://freemind.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   &lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;تا به حال حتما دیده اید که فردی را می گیرند به جرم اینکه مطلبی در روزنامه ای، نشریه ای، سایتی، بر خلاف منافع نظام منتشر کرده و خوب با توجه به نوع حکومت جمهوری اسلامی ( که شاید البته نتوان آن را دیکتاتوری مطلق خواند ولی به هر حال فرسنگ ها با آنچه دموکراسی می خوانندش فاصله دارد! ) طبیعی است. حال تا به حال دقت کرده اید به دور باطلی که در برخی از این دستگیری ها و محاکمه ها وجود دارد؟ اینکه فردی را دستگیر می کنند به جرم اینکه گفته (( در مملکت آزادی بیان وجود ندارد! )). جالب اینجاست که او را دستگیر می کنند و به او می گویند که به جرم گفتن این حرف مجازات می شوی حال دور باطلش اینجاست که صرف دستگیری فردی به دلیل اینکه حرف مخالفی زده خود دال بر عدم وجود آزادی بیان است، جالب آنکه آن حرف مخالف همین گفتن عدم وجود آزادی بیان باشد!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;   گاهی بعضی چیزها به جای آنکه آدم را ناراحت و عصبی کنند، باعث خنده آدم می شوند! روزگار غریبی است نازنین...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Jul 2008 00:42:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freemind&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>freemind</dc:creator>
<guid>http://freemind.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://freemind.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=کمک؟! hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/qqzwr7.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;   این تکان دهنده ای ترین عکسی بوده که در این چند سال دیده ام! تکان دهنده تر از تمام عکس های کودکان گرسنه آفریقا و کشته شدگان عراق و فلسطین و افغانستان. این عکس یکی از وزرای کنونی دولت را نشان می دهد که دارد اسکناس های دو هزار تومانی را بین بچه های فقیر یک یتیم خانه تقسیم می کند. این عکس برایم تعبیر این جمله است که می گویند: (( هر جا دوربینی هست، اخلاق نیست! )) این عکس تمام کثافتی است که سیاست می تواند داشته باشد. هنوز جرات نگاه کردن چند باره به آن کودک قرمز پوش را ندارم. باز هم که به عکس نگاه می کنم تمام بدنم درد می گیرد، موهای بدنم سیخ می شوند و چشم هایم می خواهند از کاسه در بیایند. کاش دنیا به جای واکنش نشان دادن به فعالیت های هسته ای ایران، به این عکس واکنش نشان می داد. کاش این عکس نشانی می شد بر بی شرمی و بی حیایی مدیران این نظام که وقاحت را به آن جا رسانده اند که جلوی دوربین های خبرنگاران و در حالی که دوربین ها در حال شاتر زدن هستند اسکناس های کثیف شان را بین معصوم ترین چهره های دنیا تقسیم می کنند تا برای خود شاید اعتباری بخرند! نمی خواهم ارجاع تان دهم به امام علی که با خود با پاپوشی کهنه و بدون آنکه کسی بداند نان و خرما به فقرا می داد! اینجا دیگر چیزی از آن امام نمانده. اینجا دیگر شرم و حیا معنایی ندارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 22:40:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freemind&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>freemind</dc:creator>
<guid>http://freemind.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر دم از این باغ بری می رسد!</title>
<link>http://freemind.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;   مثل اینکه مجلس طرحی را تصویب کرده که جرایم اینترنتی هم با حکم اعدام روبرو خواهند شد! حالا اینکه جرایم اینترنتی دیگر چه نوع جرایمی هستند و اصلا مجرم اینترنتی کیست خودش بحثی است. اینکه این مجرمین مثلا دزدانی هستند که آثار ادبی و هنری چند نویسنده و هنرمند را می دزدند و به نام خود در اینترنت منتشر می کنند یا اینکه کسانی هستند که مطالبی بر خلاف نظر رژیم حاکم می نویسند؟ اینکه مجرم اینترنتی کسی است که فیلم غیر اخلاقی دختری بیچاره را در اینترنت منتشر می کند یا وبلاگ نویس بدبختی هم که نظرات و عقایدش را در اینترنت ابراز می کند هم مجرم اینترنتی است؟! احتمالا قرار است این طرح در ظاهر با کسانی که فیلم های غیر اخلاقی را در اینترنت منتشر می کنند مبارزه کند اما آن چه مشخص است این است که در همین طرح با افراد بسیاری که با انتشار مطالبی خلاف نظر حکومت حاکم مبارزه می کنند هم برخورد خواهد شد و چه بسا برایشان حکم اعدام هم صادر شود! مثلا فرض کنید کسی را به جرم وبلاگ نوشتن و مخالف نوشتن به دادگاه ببرند و برایش حکم اعدام صادر کنند و بعد هم برود بالای چوبه دار! واقعا فقط فکر کردن درباره این مسئله هم اعصاب فولادین می خواهد که البته ما نداریم و به همین دلیل از موهایمان کمک می گیریم! اینکه می بینی در کشوری زندگی می کنی که مهد حقوق بشر می خوانندش اما هر لحظه احتمال این هست که به جرم وبلاگ نوشتن دستگیر و اعدام شوی به اندازه کافی موهایت را می ریزد! دیگر نیازی نیست رد پای ژنتیک را برای علت ریزش مویت پیدا کنی.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;   با خودم فکر می کردم که اگر مثلا قرار باشد از طرف حکومت حاکم دستگیر شوم چقدر جرم های مختلف هست که می توانند با آن ها به راحتی اعدامم کنند! تازه با این حساب که هنوز که هنوز است نماز می خوانم و به همین دلیل هم نه لب به مشروب می زنم و نه با کسی رابطه ای نامشروع دارم! اما بدتر از مشروب و رابطه نامشروع : (( من وبلاگ می نویسم، پس یک اعدامی ام !!!))&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 23:08:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freemind&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>freemind</dc:creator>
<guid>http://freemind.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میراث ما!</title>
<link>http://freemind.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;   بالاخره دیشب تمام شد! جام ملت های اروپا بالاخره تمام شد و آلمان ما هم به رغم فینالیست شدن قهرمان نشد! هر چند که قهرمانی انصافا حق اسپانیا بود و اسپانیایی ها حداقل امسال کاسیاس را بهمان دادند. هر چند که شخصا بوفون را به تمام فوتبال دنیا ترجیح می دهم ( و اصلا ایتالیا را فقط برای بوفون دوست دارم! ) و لمان را هم به خاطر دروازه بانی خوبش در بازی دیشب ستایش می کنم. یورو ۲۰۰۸ بالاخره با تمام خوبی ها و بدی ها و گریه ها و شادی هایش تمام شد و فقط چند صحنه و چند تصویر برایمان به یادگار گذاشت که باز هم به یادمان می آورد آن چه می ماند نه فوتبال و نه بازی جوانمردانه و ضد نژاد پرستی و نه بوفون و کاسیاس، که تصاویری است که به یادمان مانده و شاید همین ها بخشی از زندگی مان و آینده مان شوند. در جایی خواندم که به همراه مشخصات ظاهری و رفتاری که توسط ژن ها منتقل می شوند یک سری تصاویر ذهنی نیز از نسل های پیشین مان با همین کروموزوم های ناچیز انتقال پیدا می کنند. تصاویری که هیچ وقت منبعش را هم نمی دانیم اما به هر حال میراث اجدادمان هستند. در واقع ما میراث دار تصاویری هستیم که اجداد مان دیده اند و به یاد داشته اند و بالطبع همین ارث را برای آیندگان مان نیز می گذاریم. شاید نسل های خیلی بعد تر از ما بدون اینکه تصوری از نام بوفون داشته باشند یا حتی یکبار هم بازی او را دیده باشند تصویر مهار جاودانی پنالتی اش در برابر رومانی را به ارث ببرند یا تصویر معرکه ای در ضربات پنالتی در بازی مقابل اسپانیا را که بوفون پشت به دروازه ایستاده بود و جرات نگاه کردن به شلیک هم تیمی اش به دروازه کاسیاس را نداشت! تصویر یواخیم را که بعد از باخت سرش را پایین انداخته بود و راهش را می رفت و کارگران پشت سرش سکوهای ویژه اهدای جوایز را آماده می کردند. تصویر بازیکنان آلمان که بعد از باخت دور هم روی زمین و پشت سر اسپانیایی هایی که قهرمانی شان را جشن می گرفتند جمع شده بودند و نگاه شان می کردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;   یورو ۲۰۰۸ هم تمام شد و باید منتظر ماند تا جام جهانی. شخصا آن قدر که بازی هایی مثل یورو یا جام جهانی برایم لذت دارند بازی های باشگاه هایی را دوست ندارم! نمی دانم اما فکر می کنم وقتی مثلا آلمان در مقابل اسپانیا یا ایتالیا در مقابل فرانسه می ایستد تمام این ملت ها هستند که در برابر هم ایستاده اند و می جنگند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 22:18:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freemind&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>freemind</dc:creator>
<guid>http://freemind.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهم تر از امتحانات پایان ترم</title>
<link>http://freemind.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;   بعد از دستگیری سردار زارعی مقدم به جرم فساد اخلاقی ( آن هم آنطور که گفته شد که بیشتر شبیه بیماری روانی بود تا فساد! ) حالا قضیه دانشگاه زنجان پیش آمده. این بار نه یک پلیس و نه یک مامور انتظامی و امنیتی، که یک استاد دانشگاه که به گمانم استاد ادبیات فارسی هم بود گندی بالا آورده! آن هم افتضاحی که بویش تا آن ور آب ها را برداشته. پیشنهاد رابطه جنسی به یک دختر دانشجو از سوی یک استاد ادبیات! گویا به عنوان رشوه و دستمزد در قبال کاری که استاد قرار بوده برای دختر انجام دهد. اصل قضیه اینجاست که انگار استاد مربوطه مسئول امور فرهنگی دانشگاه هم بوده!!! دانشجویان زنجان دانشگاه را به هم ریخته اند و علیرغم سکوت طبیعی رسانه های دولتی، فیلم ها و عکس های سر و صداهای دانشجویان زنجان اینترنت را پر کرده! فیلمش در یوتیوب پخش شده و بازدید کننده های زیادی هم داشته و عکس هایش را خبرگزاری های داخلی همچون ایسنا هم پخش کرده اند. دانشجویانی که دانشگاه را به تعطیلی می کشانند و در همین بحبوحه امتحانات که همه مان مثل (...) در حال سر و کله زدن با کتاب هایمان هستیم دانشگاه شان را تعطیل کرده اند تا پاسخی بگویند نه به یک بی حرمتی که شاید به تمام بی حرمتی هایی که حالا دیگر با وجود گشت ارشاد و پلیس اخلاق و طرح امنیت اخلاقی دیگر برایمان عادی شده. وقتی قرار باشد اخلاق و فرهنگ را به زور به ملتی تزریق کنی ( آن هم اخلاق و فرهنگی که خودت می خواهی نه آن چیزی که خودش در طول سال ها و قرن ها به وجود می آید! ) و با سانسور و فیلترینگ و گشت و دستگیری و این ها جلوی یک سری امیال طبیعی دیگر را هم بگیری، و حواست به این هم نباشد که چنین برخوردهایی قبلا نتیجه منفی اش را بارها نشان داده، نتیجه همین می شود که پلیست که قرار است نماینده وجدان و قانون باشد می شود آن و استاد دانشگاهت که قرار است تعیلم و تربیت فرزندانت را عهده دار باشد این از آب در می آید.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;   دانشجویان زنجان هنوز دارند به سر و صداهایشان ادامه می دهند. خیلی که احمق باشیم و کور و کر و بی خبر از اوضاع مملکت،  آن ها را (( یه مشت بچه دانشجوی احساساتی )) می دانیم که حالا بهانه ای گیر آورده اند برای سر و صدا و شورش و حتما قصد دارند تمام آنچه از مه ۶۸ و این ها شنیده اند را اینجا پیاده کنند. اما کمی که واقع بین تر و پی گیر تر و اصلا یکی از خود همین ها که باشی می بینی و با خودت فکر می کنی که بعضی وقت ها واقعا کاری انجام ندادن و نشستن و دست روی دست گذاشتن خیلی بدتر از کتک خوردن و اخراج شدن و سر و کار داشتن با هزار نهاد امنیتی و نظامی دیگر است. می بینی که حالا دیگر با هم خواندن یار دبستانی من نه سانتی مانتال بازی های مخصوص دوران خاصی از زندگی، که واکنشی است طبیعی و ستایش بر انگیز علیه تمام آن چیز هایی که همیشه آزارمان می داده و می دهد. لااقل می توانیم دلخوش باشیم به همان دانشجویانی که تصویرشان را در یو تیوب و عکس هایشان را این طرف و آن طرف دیده ایم تصاویری از قلب تاریخ و کشوری دور و قاره ای دیگر نیستند. حداقل می توانیم به همین خوش باشیم که این ها درست مثل خود ما دانشجوی دانشگاهی از همین مملکتند، با همین نهاد ها سر و کار دارند و همین مامورین با آن ها برخورد می کنند. حالا دیگر وقتی در خیابان از کنار پلیس ارشاد و پلیس امنیت اخلاقی که رد می شوی می توانی سرت را بالا بگیری که همه چیز آن طور که فکر می کنند دست آن ها نیست! می توانی حس کنی که آرمان خواهی و آرمان گرایی و آزادی خواهی نه فقط شعارهایی کهنه و زنگ زده متعلق به ده ها سال پیش، که مسایلی هستند که هنوز مهم تر از امتحانات پایان ترم اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 19:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freemind&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>freemind</dc:creator>
<guid>http://freemind.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهترین مستند تاریخ سینمای ایران!</title>
<link>http://freemind.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   &lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;نمی دانم فیلمی را که روابط عمومی وزارت کشور از ثبت نام نامزد های انتخاباتی ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ پخش کرد را دیده اید یا نه؟ همان فیلمی که با چند نفر از کسانی که برای ثبت نام مراجعه کرده اند مصاحبه شده و هر کدام شان هم برای خود یک فیلم کمدی چند ساعته است! اصلا این ثبت نام انتخابات ریاست جمهوری هم برای خودش حکایتی است. من که تصمیم دارم این دوره حتما سری به وزارت کشور بزنم. حتما سوژه های خوبی برای یک عمر خندیدن پیدا می کنم!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;   اما مسئله فقط خندیدن و این ها نیست که برای خندیدن حداقل در همین شهر خودمان روزانه هزار سوژه ناب تر و بهتر پیدا می کنی. مسئله نکته ای است که بعد از چند بار دیدن فیلم نظرم را جلب کرد. اینکه این فیلم بهترین مستند تاریخ سینمای ایران است. یک مستند مردم نگارانه اصیل و واقعی بدون اینکه کارگردان هیچ دخل و تصرفی در آن بکند. چه حتی کارگردان ثابتی نیز شاید پشت کار نیست و فیلم صرفا تدوینی از سری تصاویری است که در روزهای ثبت نام گرفته شده و گزارشگران و سئوال کنندگان نیز افراد مختلفی از خبرگزاری ها و روزنامه های متعدد بوده اند که دور سوژه (اینجا دقیقا منظور معنی خودمان از کلمه سوژه است، لطفا برداشت لاکانی نکنید!) جمع شده و سئوال های گوناگون و اغلب سر کاری از سوژه مورد نظر می پرسند. حالا سوژه ها برای خودشان حکایتی دارند. دو سه نفرشان از روستا آمده اند. یکی شان که اصلا آدم را یاد بودا می اندازد. می خواهد همه چیز را با صلح و صفا و دوستی حل کند. برنامه دارد به آمریکا پیشنهاد صلح بدهد و بگوید اصلا چرا جنگ بیایید با هم صلح باشیم و در آسایش و آرامش زندگی کنیم! یکی از روستایی ها قالیبافی است که می خواهد فقط با سردار قالیباف مبارزه کند و عقیده دارد که او قالیباف واقعی است نه سردار قالیباف. پیرمردی هم هست که البته زیاد صحبت نمی کند و حرف خنده داری هم نمی زند. پیرمردی شیک و کت و شلواری و کراوات زده که حرف زدنش بیشتر آدم را یاد سلطنت طلب ها می اندازد. دو نمونه خیلی معرکه هم هستند که انگار هر دو با همند. یکی که مشخصا عصبی است و تندروی مذهبی است و تمام سئوالات را با آیات قرآن جواب می دهد و قبل از جواب دادن آدم می ترسد نکند الان گزارشگر بیچاره را قربانی راه خدا کند! یکی دیگر هم که اون نیز تندروی مذهبی است اولین برنامه اش را مبارزه با فساد جوانان در خیابان ها می خواند! آن هم با بیلیگاردی آهنین (این عین کلمه ای است که خودش گفته!) و قرار است :« این فساد توی خیابونا رو از ریشه می کنم » . جالب ترین قسمتش آنجاست که وقتی گزارشگر ازش می پرسد که چکاره ای و شغلت چیست با نگاهش و تکان دادن سرش سعی دارد بفهماند که آدم خیلی مهمی است و پشتش هم حسابی پر است. بعد هم می گوید: لشکر قدسی ام!!! حالا همه این ها را داشته باشید و ریزترین نکته فیلم را ببینید که کشف خودم است! وقتی این آقای لشکر قدسی در حال حرف زدن است فرد قبلی که گفتم تمام جواب ها را با آیات قرآن می داد از پشت سرش در می آید و چنان میزانسن معرکه ای به صحنه می دهد که شک نمی کنی که یک جورهایی نوچه لشکر قدسی محسوب می شود! دختر جوانی هم هست که انگار بیشتر دنبال دوست پیدا کردن آمده نه رییس جمهور شدن. در جواب اینکه چرا آمدی رییس جمهور شوی می گوید از بچگی علاقه داشتم! انگار دارد درباره انگیزه اش از مثلا یادگیری شنا حرف می زند! به همه این ها هم اضافه کنید پسر نوجوانی را که عکس چه گوارا را هم روی پیراهنش دارد و در جواب گزارشگر که می پرسد چرا عکس چه گوارا را روی پیراهنت زده ای می گوید: الگوی زندگیم است! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;   شاید همه تان فیلم را دیده باشید و این چند جمله فقط یادآوری تان کرده باشد. راستی یاد این هم افتادید که این آدم ها چقدر نمونه های خوبی از آدم های دور و اطراف مان هستند؟ البته این ها را که نوشتم فقط خلاصه ای بود از فیلم و چند نفر دیگر هم بودند ( مثل خانواده ای که برای استقبال از کروبی آمده بودند! ) و حرف ها و نظرات زیادی را گفتند که همه شان من را به این نتیجه رساند که این : بهترین و واقعی ترین مستندی است که تا بحال از سینمای ایران دیده ام! مستندی که بجز انتخاب قاب ها و پلان ها هیچ کارگردانی خاصی و هدایت خاصی رویش انجام نگرفته و همه چیز همین طور است که هست! واقعا همه چیز همین طور است که دیدیم. حالا فکر کنید این آدم ها، این نظرات، این افکار آزاد و باز سیاسی (!) قرار است رییس جمهورشان را انتخاب کنند! هنوز دو ریالی تان نیفتاد که قصدم از این همه نوشتن چه بوده؟!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Jun 2008 23:29:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freemind&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>freemind</dc:creator>
<guid>http://freemind.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا وبلاگ می نویسیم؟!</title>
<link>http://freemind.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;   چند وقتی است آمار شمارنده وبلاگم از هزار نفر بیشتر شده. این برای وبلاگی که هر چند مدتی یکبار که می گذرد مدتی رکود و وقفه را تجربه می کند آمار خوبی است. مثل روزنامه ای می ماند که چند ماه هر روز می خری و می خوانی اما ناگهان چند ماه هیچ خبری ازش نمی شود و دوباره هر روز چاپ می شود و دوباره چند ماه عادت می کنی و دوباره بی خبری و ... . حکایت وبلاگ ما هم همین طور است!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;   می دانیم که وبلاگ نویسان در ایران جامعه بزرگی را تشکیل می دهند. در اینکه الان وبلاگ نویسان چقدر در تاثیرگذارند حرفی نیست. بارها دیده ایم خبرگزاری یا سایتی از وبلاگی نقل می کند یا حتی برای آمارگیری به وبلاگ ها مراجعه می کنند تا مثلا ببینند جامعه وبلاگ نویسان ایرانی درباره فلان موضوع چه نظری دارد. اصلا وبلاگ نویس ها تبدیل شده اند به بخشی مهم از افکار عمومی. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;   حالا مسئله اینجاست که ما چرا وبلاگ می نویسیم؟ اینکه هر روز یا هر چند روز یکبار بخشی از وقت مان را صرف نوشتن وبلاگی می کنیم که اصلا نمی دانیم کی و کجا آن را می خواند و روی چه کسانی تاثیر می گذارد باید علتی مهم تر تبدیل شدن به بخشی از افکار عمومی داشته باشد، آن هم بخشی کوچک و جزیی که شاید هیچگاه کسی حتی نام مان و نام وبلاگ مان را هم به خاطر نیاورد! اینکه هر روز وبلاگ هایمان را آپدیت می کنیم ( کاری به موضوع نوشته ها ندارم که آن هم خودش بحثی است دیگر ) حتما چیز جالبی از مطرح شدن، از دیده شدن، از خوانده شدن نظرات و عقایدمان دارد. حتما چیزی درش هست که شاید بخشی از آن وضع خاص سیاسی اجتماعی کشور باشد که حتما هست. اینکه در کشوری زندگی می کنیم که نمی توانی هر حرفی را و هر نظری را با آزادی کامل بیان کنی و اصلا نگران نباشی که ممکن است به خاطر بیان این حرف حتی به دارت بزنند. اینکه می گویم هر حرفی دقیقا منظورم هر حرفی است و اتفاقا همین را در وبلاگ نویسی دوست دارم. اینکه هر کس می تواند به معنای واقعی کلمه هر چیز را که دوست دارد بنویسد و از هر دری سخن بگوید، از نقد و تحلیل های جدی در زمینه های مختلف تا قطعه های احساسی تا داستان های س ک س ی تا فحش و فحش کسی سیاسی. وبلاگ نمونه کامل جامعه ای آزاد است که کمبودش را به شدت احساس می کنیم. حال این فقط بخشی بود که مربوط به جوامع بسته ای مثل ما می شود. پس چرا در جاهای دیگر دنیا که مطبوعات آزاد به راحتی حرف شان را می زنند و می توانی برای نوشتن و جدی نوشتنت دستمزد خوبی هم بگیری باز وبلاگ نویسی طرفدار دارد؟ آیا بحث بر سر احساس آزادی فردی در بیان هر حرفی به صورت عموما ناشناس نیست؟ آیا بحث بر سر این نیست که در وبلاگت می توانی بدون آنکه توسط کسی شناخته شوی حرفت را بزنی؟ همین نیست راز محبوبیت وبلاگ ها و وب نوشت ها؟ شاید باز هم این فقط یکی دیگر از راز هایش باشد؟! چون بسیاری دیگر از وبلاگ ها هم با اسم کامل نویسنده و حتی عکس و مشخصات منتشر می شوند و اصلا بسیاری دیگر از وبلاگ ها متعلق به آدم های معروفی است. شاید باز هم مسئله عمیق تر و مهم تر از همه این حرف هاست؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Jun 2008 22:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freemind&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>freemind</dc:creator>
<guid>http://freemind.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یورو 2008</title>
<link>http://freemind.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   &lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;این هم قسمتی از مطلبی است به نقل از رضا کیانیان در شماره ۲۸۸ مجله فیلم که البته آن را در بخش کامنت های یک وبلاگ خواندم. &lt;A href=&quot;http://www.cinemaema.com/amir.html&quot; target=_blank&gt;روزنوشت های امیر قادری&lt;/A&gt; که بخش کامنت هایش مدتی است برای مان تبدیل شده به اتاق گفتگو، چت روم!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;یورو ۲۰۰۸ دارد شروع می شود و این را هم بگذارید به عنوان تمام فلسفه ما از فوتبال، البته از قول رضا کیانیان! :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;   &lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;حتما شنیده اید که عده ای در انتقاد به فوتبال می پرسند:&quot; که چی عده ای دنبال یک توپ می دوند؟&quot; من می گویم اصلا نکته اساسی همین است. نکته جذاب فوتبال همین جاست.آنها هرگز از خود پرسیده اند چرا مثل &quot;سیزیف&quot; هر روز و هر ساعت خود را تکرار می کنند و زندگی را تکرار می کنند و به دنبال این تکرار می دوند و برای این تکرار به جنگ تن می دهند؟ فوتبال نمایش کاملی از این تکرار ابدی به دنبال بازیچه دویدن است. نمایش کاملی از جوهر زندگی ست. مبارزه ای پر کشش و دیدنی از پیروزی ها و شکست های پی در پی آدمی ست. آدمی با رسیدن به مرگ، همه پیروزی ها و شکست ها را می گذارد و می رود. مثل فوتبال که پس از بازی گل های زده و گل های خورده را می گذاریم و می رویم. اما به یاد داشته باشیم زندگی و هیجان زندگی در همین گذاشتن و گذشتن است.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Jun 2008 12:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freemind&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>freemind</dc:creator>
<guid>http://freemind.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Change, we can belive</title>
<link>http://freemind.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;   گاهی اوقات بعضی اتفاقات هیچ ربط مستقیمی به ما ندارد. مثلا حوادث مه ۱۹۶۸ در کشوری که با کشور ما کیلومترها فاصله جغرافیایی و فرسنگ ها فرسنگ فاصله فرهنگی داشته رخ داد اما هنوز که هنوز است وقتی عکس های حوادث مه ۶۸ را می بینیم یک جوری مان می شود! احساسی که ما نسبت به بعضی حوادث و بعضی آدم ها در دوره های مختلف تاریخی داریم خیلی وقت ها ربط مستقیمی هم به خود ما ندارد و شاید چندان هم در سرنوشت ما تاثیری نداشته باشد ( هر چند در این مورد خاص تاثیر هم دارد! ). باراک اوباما در انتخابات درون حزبی دموکرات های آمریکا بر رقیب سر سختش هیلاری کلینتون پیروز شد تا به مبارزه با مک کین جمهوری خواه بر خیزد. اینکه چرا انتخابات آمریکا برای هر کسی در دنیا اینقدر مهم و تاثیر گذار است بحث مان نیست. آمریکا کشوری بزرگ و یکی از ابرقدرت های اقتصادی و البته فرهنگی دنیاست که انتخاب هر رییس جمهوری با هر روش حکومتی و فکری خاصی شاید حتی جهت دنیا را عوض کند. اهمیت عنوان ریاست جمهوری ایالات متحده بحثی است دیگر که مجالی دیگر می طلبد. بحث اینجا بر سر رقابتی است که قرار است اوبامای جوان با مک کین پیر داشته باشد. بحث بر سر دو نوع نگرش و دو نوع گفتمان کاملا متفاوت است که اوباما را می توان در این رقابت  نماینده گفتمانی نو و تحول خواه دانست و مک کین را نماینده همان آمریکای همیشگی که اخیرا با ریاست جمهوری جرج بوش خیلی هم برای دنیا دردسر ساز شده. این رقابت دیگر صرفا یک رقابت انتخاباتی خالی نیست. حالا دیگر بحث بر سر جنگ سنت و مدرنیته است. بحث بر سر مه ۶۸ است. بحث بحث مارتین لوتر کینگ است. بحث بحث تحول و نو شدن و تغییر است. تغییر اصلی ترین شعار انتخاباتی اوباماست. اوباما قرار است خط مشی اش با تمام سیاست های غلط آمریکا در این چندین ساله متفاوت باشد. اوباما قرار است تعبیر رویایی باشد که مارتین لوتر کینگ داشته.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;   رفتن افشین قطبی از پرسپولیس را هم دوست داشتیم و هم نداشتیم. دوست داشتیم برای اینکه می دانستیم با رفتنش اسطوره می شود و با ماندنش و شاید شکست خوردنش دیگر دوستش نخواهیم داشت. و دوست نداشتیم برای اینکه قطبی برای مان نماینده تفکری جدید در فوتبال و اصلا در نوع زندگی مان بود. بی اغراق قطبی یکی از تحول خواه ترین افرادی بوده که این چند سال در ایران به هر نحوی فعالیت می کردند. کسی که یک تنه در برابر تمام اخلاقیات غلط و ارزش های به اشتباه نهادینه شده در جامعه مان ایستاد و یک نفره نه پرسپولیس را قهرمان که اصلاح طلبی را پیروز بر تمام کهنه پرستان اعلام کرد. قطبی اما رفت تا یادمان نرود که هنوز در ایران زندگی می کنیم و هنوز قطبی ها آن قدر تعدادشان کم و انگشت شمار است که حتی با قهرمان شدن هم چاره ای جز رفتن ندارند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;   حتما دارید دنبال ارتباط بین قطبی و اوباما می گردید. نگاهی به عنوان این مطلب بیاندازید تا بهتر دستگیرتان شود قضیه چیست. قضیه سیاست و فوتبال نیست. قضیه نو شدن و تغییر و ایستادن در برابر سنت های غلط گذشته است. خواه در لباس قطبی، خواه تحت عنوان اوباما&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Jun 2008 16:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freemind&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>freemind</dc:creator>
<guid>http://freemind.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
